~•تـــاســ🖤ــیـان•~
Open in Telegram
•°بنامآزادی°• رمانی از جنس خون ، مرگ ، آزادی مقدمهای برای شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان پارت هایی با نام جاویدنامان به همراه چاشنی.🖤🥀 مشخصات جاویدنامان | http://t.me/safeCht_bot?start=qtvZPq خالق این اثر | بازماندهای از دیماه..
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
196
Subscribers
-124 hours
-77 days
-3030 days
Posts Archive
Repost from "Black`Thoughts"
شمعها روشن شدند با شوق و نور
هر کدام حکایتی از عشق و شور
در دل شب، آتش در جانشان شعلهور
ولی دیدند در آن لحظات، کجاست دور!
آب میشوند نرم نرم از گرما
و مقصر کیست در این قصه زار؟
آتش که بیرحم بر آنها میتابد
یا فیتیلهای که در دلشان نگار؟
آری، جوانان وطن در این روزگار
قطرهقطره میریزند از شوق آسمان
امید به زندگی در چشمانشان میروید
ولی خاموش میشوند، جا مانده از این داستان
چرا باید بپوسند در غمها و درد؟
در دل آتش، دارند آیا انتظار؟
نکند سرنوشت، شمعی در آتش بسوزد
نکند امیدشان کم شود از فراق عشق و قرار
بیایید شمعها را دوباره بیفروزیم
با فیتیلهای نو، امید را بکاریم
تا جوانان وطن در ظلمت غم نمانند
دوباره روشن شوند با شوق و زندگی تازهاشان گاریم.
#تاسیان
꒰•🖤•꒱
#پارتچهلودومقسمتسوم(پایان)
نیمه از شب گذشت...
و حال انگار ساعت با منِ مادر بازیش گرفته بود...
دیگر دقیقه ها دیر سپری نمیشد، بلکه رو دور تند مثل باد میوزید...
دنبال جیگر گوشهام تو نهادهای حکومتی...
کلانتری...
سردخونه...
سوله...
گذشت ولی هیچ جواب درستی، هیچ اسمی، هیچ جسدی که امیرحسینِ من باشه پیدا نکردم..
شاید دیدم ولی چشمام یاری نکردن؟
ولی محاله که مادر بچشُ ببینه و نشناسه..
حتی اگر چشم مادر نابینا باشد..
بوی تن بچه رو میشناسه دیگه نه؟؟
اینُ به چی تدبیر کنم ؟!
اینکه پسرم هنوز زندهست؟
یا ...
زبونم نمیچرخه برای گفتن کشته شدن..
.
.
.
از طرف نهادهای امنیتی فشار زیادی رومون وارد کرده بودن.
مامور: پسرتون رو باید بسیجی اعلام کنید.
خانواده: اینکارو نمیکنیم، پسرمون بسیجی نبوده.
مامور: مطمئنید؟؟
خانواده: بله.
مأمور: پس مراسم خاکسپاری فقط شب باید انجام بدید و 30 نفر از بستگان نزدیک و تحت نظارت ما...
----
این جاوید نام عزیز پس از پنج روز در بامداد سهشنبه 23 دی ماه، ساعت 5صبح، در آرامستان شهر داراب به خاک سپرده شد.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان، این پارت با مقداری چاشنی همراه است.🖤🥀@TasYan_roman
#تاسیان
꒰•🖤•꒱
#پارتچهلودومقسمتدوم
اما ما تماشاچی نمیخواستیم...
تماشاچی بدردِ ما نمیخوره...
من..
امیرحسین نجات..
با 19 سال سن...
باید با زندگی که کلی امید، زندگی، شوق، آرزو داشتم برای آیندهم..
باید با زندگیام خدافظی کنم...
زندگی که فقط شد حسرت برام...
حسرتی که دیگه قرارِ زیر خاک باشه تا برآورده...
و اکنون خانوادهم قرارِ راوی زندگی و آرزو هایم باشه...
°•خـانـواده•°
مادر جاوید نام...
صدای تیراندازی شروع شده بود...
نگران بودم..
دلشوره داشتم...
نمیدونم از نگرانی...
یا...
امیرحسین هنوز خونه نیومده بود ...
هر چند ثانیه یکبار گوشی رو نگاه میکردم ببینم آنتن وصل شده یا نه...
ولی انگار قرار نبود که وصل شه آنتن..
دقایق، قرنها سپری میشد...
ساعتها انگار تصمیم داشتن متوقف شن..
پناه بردم به خدا
- خدا بچمُ بهم ببخش...
یک چشمم خون بود، چشمِ دیگه گریون...
نمیدونم چندبار گوشیمو چک کردم ..
نمیدونم چند بار زنگِ ناموفق...
نمیدونم چندبار از پنجره به پایین نگاه کردم...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان، این پارت با مقداری چاشنی همراه است.🖤🥀@TasYan_roman
#تاسیان
꒰•🖤•꒱
#پارتچهلودومقسمتاول
فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #امیرحسین_نجات از شهرستان داراب استان فارس
19 سالم بود و کارم مکانیک ماشین سنگینِ
اوایل اعتراضات بود، کم و بیش کشته میدادیم اما دستگیری هم داشتیم.
نمیدونم تا کی قرارِ اذیت شیم..
تا کی بچه هامون پر پر شن...
تا کی؟!
بس نیست؟؟
18 دی ماه بود ..
بیرون بودم، اوضاع وحشتناک بود...
خیابون ها بوی خون میداد..
بوی ترس از دست دادن عزیزامون...
بوی آزادی...
بویِ غم...
صداهای تیراندازی هر ثانیه بیشترُ بیشتر میشد...
نمیدونم چیشد سوزشی تو کمرم حس کردم فقط سوزش کمر رو درک کردم دیگه نمیدونم به کدوم از قسمت های بدنم ساچمه زدن...
قرمزیِ خون از لباس هامم هم بیداد میکرد...
چند نفر اومدن برای کمکم...
که..
گلولهای که تو سرم زدن...
انگار میخواستن بگن تو حق نداری دیگه زنده باشی...
خب سهم منِ جوونِ 19 ساله از این زندگی چندتا ساچمه و گلوله به سر بود ؟؟
این انصافهِ؟
نیست...
نه تنها برای من انصاف نیست..
بلکه برای هیچکس دیگه انصاف نیست...
ظلمِ..
بی عدالتیِ...
نا حقیِ...
به راستی که در آن لحظات فقط خدا، تماشاگر بود...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان، این پارت با مقداری چاشنی همراه است.🖤🥀@TasYan_roman
#تاسیان
꒰•🕊•꒱
#پارتچهلویکمقسمتاول(پایان)
فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #سهیل_زیلابی از یزدانشهر عزیز
بعضی آدمها قهرمان نیستند
مدال ندارند
اسمشان در روزنامهها چاپ نمیشود
کسی برایشان دست نمیزند
اما تمام زندگیشان را صرف جنگیدن میکنند؛
نه برای شهرت
نه برای افتخار
فقط برای اینکه خانوادهشان یک روز دیگر دوام بیاورد...
سهیل زیلابی یکی از همان آدمها بود
بیستوچهار سال داشت
جوانی از یزدانشهر
پسری که زندگی برایش از ساعت پنج صبح شروع میشد
وقتی خیلی از مردم هنوز خواب بودند، سهیل بیدار میشد
صورتش را میشست
لباس کارش را میپوشید
و پیش از طلوع کامل خورشید، از خانه بیرون میرفت
نه برای تفریح
نه برای خوشگذرانی
برای نان
برای خانه
برای مادری که سالها با سختی او و دو خواهرش را بزرگ کرده بود:))
برای خانوادهای که ستونش همین پسر جوان بود:)
کمتر از یک سال از پایان سربازیاش میگذشت
هنوز خستگی آن روزها از تنش بیرون نرفته بود
که دوباره وارد میدان دیگری شده بود؛
میدان کار
شاگرد تشخیص رنگ خودرو بود
کار سختی بود
کار پرزحمتی بود
اما هیچوقت شکایتی نمیکرد
دوستانش میگفتند همیشه لبخند داشت
همیشه آماده کمک بود
از آن آدمهایی بود که اگر مشکلی داشتی،
قبل از اینکه از او بخواهی،
خودش دستت را میگرفت
یکی از دوستانش بعدها گفت:
«سهیل فوقالعاده مهربون بود... از اون آدمایی که وقتی میاومدن، حال جمع بهتر میشد.»
و شاید همین آدمهای مهرباناند که رفتنشان اینقدر سنگین است:»
روزهای دیماه ۱۴۰۴ از راه رسیده بودند
هوا سرد بود
درختها در سکوت زمستان ایستاده بودند
اما زیر پوست شهرها، التهاب جریان داشت
مردم از آینده حرف میزدند
از امید
از فردا
و سهیل هم در میان همان روزها زندگی میکرد
جوانی بیستوچهارساله که هنوز هزار آرزو برای خودش داشت
شاید میخواست روزی مغازه خودش را داشته باشد
شاید میخواست خانهای بخرد
شاید میخواست مادرش دیگر سختی نکشد
شاید میخواست خواهرش را خوشحال ببیند
آرزوهایی ساده
آرزوهایی که حق هر جوانی است...
اما جمعه نوزدهم دیماه، همه چیز تغییر کرد
آن روز سهیل در یزدانشهر حضور داشت
در خیابانها
در میان مردمی که روزهای متفاوتی را تجربه میکردند
و ناگهان، در بلوار مطهری، سرنوشت مسیر دیگری را انتخاب کرد
لحظهای که هیچکس نمیداند دقیقاً چند ثانیه طول کشید
اما همان چند ثانیه کافی بود تا تمام زندگی یک خانواده فرو بریزد
سهیل روی زمین افتاد
آسمان زمستانی بالای سرش بود
همان آسمانی که صبح از زیر آن برای کار بیرون رفته بود..
او را به بیمارستان فاطمه الزهرا رساندند
شاید هنوز امیدی بود
هنوز خانوادهاش دعا میکردند
مادرش باور نمیکرد
مادرها هیچوقت باور نمیکنند
همیشه فکر میکنند فرزندشان برمیگردد
همیشه منتظر معجزهاند
اما آن شب، معجزهای اتفاق نیفتاد
و سهیل در همان بیمارستان جان باخت
وقتی خبر به خانه رسید، انگار زمان ایستاد
انگار دیوارها رنگشان را از دست دادند
انگار خانه ناگهان خالی شد
نه فقط از حضور یک پسر
از حضور یک تکیهگاه
از حضور کسی که صبحها زودتر از همه بیدار میشد تا زندگی برای بقیه آسانتر باشد..
اما درد خانواده هنوز کامل نشده بود
میگویند وقتی برای تحویل او رفتند، تنها لباسهای خونینش را به خانواده دادند
لباسهایی که هنوز بوی صاحبشان را میدادند
لباسهایی که صبح با آنها از خانه بیرون رفته بود
و حالا بدون صاحبشان بازگشته بودند..
چه دردی بزرگتر از این که مادری، به جای در آغوش گرفتن پسرش، لباسهای خونین او را در آغوش بگیرد؟
چه زخمی عمیقتر از این؟
بعد به آنها گفته شد برای تحویل پیکر فرزندشان به باغ رضوان اصفهان مراجعه کنند،
و آنجا بود که واقعیت، بیرحمانه و کامل، بر قلب خانواده فرود آمد...
سهیل دیگر برنمیگشت
دیگر ساعت پنج صبح بیدار نمیشد
دیگر کفشهای کارش کنار در جفت نمیشدند
دیگر صدای سلامش در خانه نمیپیچید
دیگر خواهرش برادرش را نمیدید
و مادری که سالها برای بزرگ کردن فرزندانش جنگیده بود، حالا باید با جای خالی پسرش زندگی میکرد.
امروز اگر از سهیل بپرسند، خیلیها خواهند گفت:
یک جوان بیستوچهارساله
اما برای خانوادهاش، او فقط یک عدد و یک نام نبود
او نانآور خانه بود
او امید خانه بود
او پسری بود که از پنج صبح تا پنج عصر کار میکرد تا لبخند را از خانهشان دور نکند
و شاید تلخترین بخش داستان همین باشد؛
اینکه بعضی آدمها تمام عمرشان را صرف ساختن زندگی میکنند، اما فرصت زندگی کردن پیدا نمیکنند.
و حالا در خاطرات مادرش، در اشکهای خواهرش، در دل دوستانش و در سکوت صبحهای یزدانشهر، هنوز رد قدمهای پسری مانده است که هر روز پیش از طلوع خورشید بیدار میشد تا برای خانوادهاش آیندهای بهتر بسازد
پسری به نام سهیل زیلابی:))
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان، به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀@TasYan_roman
پارت سیویکم به یاد جاویدنام #عسل_شاکری
پارت سیودوم به یاد جاویدنام #ماهان_حیدری
پارت سیوسوم به یاد جاویدنام #یزدان_افروغ
پارت سیوچهارم به یاد جاویدنام #سهند_ناصری
پارت سیوپنجم به یاد جاویدنام #سپهر_ابراهیمی
پارت سیوششم به یاد جاویدنام #فائزه_افشاری
پارت سیوهفتم به یاد جاویدنام #تانیا_عباسی
پارت سیوهشتم به یاد جاویدنام #علی_ایازی
پارت سیونهم به یاد جاویدنام #سپهر_شکری
پارت چهلم به یاد جاویدنام #امیر_داوودآبادی
لیست چهارم به اتمام رسید.🕯🥀@TasYan_roman
#تاسیان
꒰•🕊•꒱
#پارتچهلمقسمتسوم(پایان)
اومدن منو بردن ..
نمیدونم الان سالم برمیگردم این تو یا نه...
بدنم دیگه خسته بود از شکنجه ها...
شکنجه هایی که حاضر نبودم حتی تو خفا به زبون بیارم...
+ آزادی میتونی بری، البته موقت. فکر نکن کار ما باهات تموم شده.
_ آزادم؟؟
+ نکنه ناراحتی میخوای بری؟؟
فوری گفتم: نه نه
+ هوم خوبه.
یکی وارد اتاق شد از جیبش آمپولی در آورد، نمیدونم چی بود.
به گفته خودشون نیاز بود تزریق کنن..
ولی خب چرا باید به بیضه تزریق کنن اخه؟؟
روز آزادی فرا رسید و معلوم شد اوایل اسفند آزاد شدم و این یعنی یک ماه و خوردهای در حال شکنجه شدن بودم...
همه چی عادی بود، جای ناراحتی نبود..
جنگ شروع شد، و خبر کشته شدن خامنهای..
و شروع شدن واکنش های تورم، یعنی ممکنه بخاطر اون آمپول بوده باشه؟؟
رفتیم بیمارستان، دکترا به خانوادم گفته بودن کلیه و کبد هام از کار افتادن..
اینو روزای اول بروز ندادن و بعد چند روز فهمیدم..
درست زمانی که خانوادم ناچار شدن منو به بیمارستان تهران منتقل کنن..
حتی اینجا هم دکترا نتونستن کاری کنن..
ظاهراً اون مواد سمی بود، درست گفته بودن نیاز بود تزریق کنن تا بمیرم...
تو خفا...
25 روز درگیر این مواد ناشناختهای بودم که تو سراسر بدنم منتقل شده بود...
نگاه حتی تو خیابون ها کشته نشدم
زیر شکنجه اونا دوم آوردم
اما الان باید بخاطر مواد ناشناختهای که دکترا نتونستن کاری کنن باید قید زندگی کردن رو بگذرم...
یعنی زندگیم تو بیمارستان قراره به اتمام برسه؟؟
ولی زود بود..
اگه زودتر اون آمپول واکنش نشون میداد ممکن بود زودتر درمان شم...
ولی خب مثلی که پایان سرنوشتم با گلوله و زیر شکنجه نبود بلکه با مواد سمی بود..
___
این جاوید نام عزیز در روستای کافخانه در کنار یکی دیگر از جاوید نام های عزیزمون #امیرمهدی_نعمتی_نژاد به خاک سپرده شده است.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان، به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀@TasYan_roman
#تاسیان
꒰•🕊•꒱
#پارتچهلمقسمتدوم
اون دو شب زنده برگشتم و با تنی خسته...
خستهای که تا آخر عمر محاله یادم بره...
نمیدونم چند روز از اون اتفاق گذشته بود، اما بدجور خیابونا بوی خون میداد.
با اینکه اثری از خون نبود ولی تکا توک میشد خون رو ببینی ...
و از کجا معلوم چند نفر تو اون خیابون، تو اون کوچه، تو چه لحظهای جونش گرفته شد...
قلبم گواهی خبر بد میداد...
اما مغزم میخواست دلداری بده...
اما بیهوده بود..
چون دیگه شناسایی شده بودم...
با لباسی که بوی خون میداد...
تو جای کوچیک با چند نفر بازداشتی
اگه اتاق ده متری رو تصور کنیم، زندانیا از اون بیشتر بودن...
بوی خون، بوی کثیفی، بوی....
روز ها تو شکنجه سپری میشد ...
شکنجه روحی...
شکنجه جسمی...
هر بار یکی رو میبردن دیگه نمیآوردن، سراغشون رو میگرفتیم با لبخند میگفتن دیگه برنمیگرده...
هربار یکی مون رو تا دم مرگ میبردن...
نمیکشتن...
زجر میدادن...
بیشتر از زجر دادن اونا...
این وضعیتمون حال بهم زن بود...
هر کسی جوری داشت زجر میکشید...
ما پسریم ظرفیت این حال رو نداریم...
وای به حال دختران سرزمینمون...
کاش جونمو بگیرن...
شمارش روز دیگه از دستم رفته بود..
نمیدونستم حتی الان صبحِ یا شب...
جدا از اون، سربازایی هم بودن که قبل از شکنجه معذرت خواهی میکردن...
چقدر بده آدم دسترسی به هیچی نداشته باشه یا حتی ندونه الان چه روزیه...
وقتی هم ازشون می رسیدیم امروز چه روزیه با تمسخر نگاهمون میکردن...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان، به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀@TasYan_roman
#تاسیان
꒰•🕊•꒱
#پارتچهلمقسمتاول
فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #امیر_داوودآبادی از اراک
متولد 69 ام و پسر مرداد ماهی
و پسری هنرمند..
عاشق ویولن بودم..
انگار بخشی از وجودم شده بود ویولن ...
شب ها صبح میشد...
صبح ها شب...
اما وضعیت هر روز بدتر از دیروز...
وضعیتی که نمیتونستی باهاش زندگی رو بچرخونی چه برسه به ادارهش..
دی ماه از راه رسید.
تو این چند روز دستگیری داشتیم، کشته داشتیم..
و همه منتظر یه جرقه که میلیونی بریزیم بیرون.
خیابونا انگار جلو جلو بوی خون رو حس میکردن...
جوری که خودشون رو آماده کرده بودن..
آماده سوختن...
آماده پذیرایی از خون بچه هامون روی کف های خیابانها
آماده فریاد آزادی...
انگار همه چی از قبل هماهنگ شده بود که آسمان و زمین و خیابانها نظاره گر باشن..
دستور رسید ...
« قیام سراسری در دو شب ساعت 8 شب 18 و 19 »
وقتِ رفتن فرا رسید ..
الان وقتشِ که برای آزادی بجنگیم..
آزادی ایران، بدون جمهوری اسلامی...
جمهوری که با اسم ایران هر کاری کرد...
اما دیگه بسه، باید یک جا این کار متوقف شه...
منم مثل همه مردم میرم، باید تمومش کنیم...
لباسمو پوشیدم و پیش به سوی خیابان ها...
شعار دادیم...
فریاد زدیم...
حقمون رو فریاد زدیم...
حقی که چهل و اندی سال خفه خون گرفته شده بود..
اما حال ...
ما مردم، تو این شب تصمیم رو گرفته بودیم یا با اینا ..
یا بر علیه اینا...
تهش یا آزادی رو میبینیم ...
یا عوضش مابقی عزیزان میبینن...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان، به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀@TasYan_roman
سلام برای روز عاشورا و تاسوعا فراخوان هست بابل همه با تیشرت سفید توی این دوروز حضورت پیداکنن سمت آستانه و پیرعلم گلشن لطفا بزارید
Repost from "Black`Thoughts"
روز پسرای ایران زمین
روز کسایی که حاضر شدن تن بدن ولی خواهری که نمیشناختن چیزیشون نشه
روز کسایی که دارن کلی سختی میکشن تا زندگی خوبی رو تقدیم خانواده کنن
روز کسایی که میگفتن نامحرمن و اگه تنها باشید گناه کبیره هست و بعد چند سال مشخص شد فقط اون حرفا از ترس ااتحاد، انداخته بودن دهن مردم
روز کسایی که تو بازداشتگاه ها دارن اذیت میشن
و در نهایت روز جاوید نام هایی که دیگه پیشمون نییستن ..
شاد باش میگم
سرتون سلامت🫂
از اونجایی که همون اشتباه برداشت کرده بودیم راجب این ویدیو
https://t.me/VahidOnline/70115
نسخه اصلیش اینجا هست
اگه میبینید نقصی وجود داره برای اینکه ممکنه بعضی از جاویدنامان اطلاعات کافی نداشته باشیم ازشون و اینکه برای ارسال پارت زمان زیاد میبره و منم نمیتونم مدام پیگیر باشم.
پس لطفاً لطفاً برای ارسال مشخصات تمامی نکات رو بگید ، ما هم دوباره صحت بودن رو از جای دیگه در میاریم.
دلم نمیخواد بعد به مشکل بخوریم و دچار اشتباهی بشیم :)
ممنون بابت درکتون🫂
بازم پوزش میطلبیم🫂
