en
Feedback
~•تـــاســ🖤ــیـان•~

~•تـــاســ🖤ــیـان•~

Open in Telegram

•°بنام‌آزادی°• ‌ رمانی از جنس خون ، مرگ ، آزادی ‌ ‌ مقدمه‌ای برای شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان پارت هایی با نام جاویدنامان به همراه چاشنی.🖤🥀 ‌ مشخصات جاویدنامان | http://t.me/safeCht_bot?start=qtvZPq ‌ خالق این اثر | بازمانده‌ای از دی‌ماه..

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
196
Subscribers
-124 hours
-77 days
-3030 days
Posts Archive
#تاسیان ꒰•🖤•꒱ #پارت‌پنجاهم‌قسمت‌اول فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #امیرمحمد_کاظمی از نگارِ بردسیرِ کرمان عزیز بعضی مرخصی‌ها قرار نیست به پادگان ختم شوند... قرار است به یک تابوت ختم شوند. امیرمحمد کاظمی، نوزده‌ساله، اهل شهر نگارِ بردسیر کرمان؛ سرباز وظیفه ارتش. چند روز مرخصی گرفته بود تا دوباره هوای خانه را نفس بکشد، کنار خانواده بنشیند، با دوستانش بخندد و پیش از بازگشت به خدمت، چند خاطره تازه برای خودش بسازد. کسی چه می‌دانست آخرین روز مرخصی، آخرین روز زندگی‌اش هم خواهد بود؟ پنجم تیرماه ۱۴۰۵، تنها یک روز مانده بود تا دوباره لباس سربازی‌اش را بپوشد همراه چند نفر از دوستانش برای تفریح از خانه بیرون رفت صدای موسیقی در ماشین می‌پیچید و خنده‌های چند جوان، سکوت جاده را می‌شکست اما در سرزمینی که گاهی خنده هم جرم می‌شود، شادی چند جوان هم بی‌هزینه نماند.... نیروهای بسیج به بهانه بلند بودن صدای موسیقی و رعایت نشدن حرمت ماه محرم، راهشان را بستند مشاجره‌ای کوتاه شکل گرفت؛ مشاجره‌ای که نباید پایانش گلوله می‌بود؛» تنها چند ثانیه کافی بود تا همه‌چیز تغییر کند گلوله‌ای مستقیم به سر امیرمحمد شلیک شد همان‌جا، میان دوستانش، میان آرزوهایی که هنوز نوزده سال بیشتر از عمرشان نمی‌گذشت، زندگی‌اش پایان یافت. ~•هموطن ها•~ پس از شلیک و با تجمع مردم، فرد ضارب به یکی از مغازه‌های اطراف پناه برد و منتظر رسیدن نیروهای کمکی ماند؛ اما برای امیرمحمد دیگر هیچ کمکی نمی‌توانست دیر یا زود باشد... سه روز بعد، شهر نگار رنگ دیگری داشت تشییع پیکر جوان نوزده‌ساله با حضور گسترده مردم برگزار شد خیابان‌هایی که قرار بود بازگشت یک سرباز را ببینند، بدرقه پیکرش را به تماشا نشستند خانواده‌ای که منتظر بودند چند ساعت بعد وسایلش را برای بازگشت به پادگان جمع کند، حالا لباس سیاه بر تن داشتند. مرخصی امیرمحمد تمام شد؛ اما نه با سوت پادگان، بلکه با سکوت گورستان. بعضی جوان‌ها برای خدمت به وطن لباس سربازی می‌پوشند، اما سرنوشت، فرصت ادامه آن خدمت را از آن‌ها می‌گیرد و تنها نامشان را میان خاطرات کسانی که دوستشان داشتند، باقی می‌گذارد.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان، این پارت با مقداری چاشنی همراه است.🖤🥀
@TasYan_roman

جاوید نام #عباس_اکبری_فیض‌آبادی
+2
جاوید نام #عباس_اکبری_فیض‌آبادی

#تاسیان ꒰•🖤•꒱ #پارت‌چهل‌ونهم‌قسمت‌اول فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #عباس_اکبری_فیض‌آبادی از نائین عزیز من عباس اکبری فیض‌آبادی، بیست‌ویک ساله و اهل نائین‌ام، همون شهری که توی کوچه‌هاش بزرگ شدم، دویدم، خندیدم و برای آینده‌م هزار تا نقشه کشیدم من هم مثل خیلی از هم‌سن‌وسال‌هام، آرزوهای ساده‌ای داشتم؛ زندگی، آرامش، آینده... دی‌ماه ۱۴۰۴ که رسید، فکر نمی‌کردم مسیر زندگیم برای همیشه عوض بشه روزهایی بود که خیلی‌ها باور داشتن باید صدای اعتراضشون شنیده بشه.... و من بازداشت شدم اول فکر می‌کردم چند روزه تموم می‌شه با خودم می‌گفتم مادرم نگران شده، بابام حتماً منتظر برگشتنمه... نمی‌دونستم پشت اون درهای بسته، قراره تمام آینده‌م جا بمونه روزها یکی‌یکی گذشت دیوارهای زندان، بلندتر از رؤیاهای من شده بودن تنها چیزی که هر شب با خودم مرور می‌کردم، خاطره خونه بود بوی غذای مادرم... صدای پدرم... و امیدی که هنوز ته دلم زنده بود.:)) امید داشتم دوباره آسمون نائین رو ببینم امید داشتم دوباره آزاد نفس بکشم هر بار که اجازه تماس می‌دادند، صدای مادرم می‌لرزید می‌خواست بهم امید بده... اما من دیگر امیدی برای خودم نداشتم. فقط بهش گفتم: «مامان... دعا کنید اعدامم کنند...» چند لحظه سکوت کرد انگار باورش نمی‌شد این حرف را از تنها پسرش بشنود بعد آرام ادامه دادم: «چون روزی دو بار به برق وصلم می‌کنند...» دلم نمی‌خواست اشک‌هایش را حس کنم و متوجه شوم دلم نمی‌خواست بداند پشت این دیوارها چه بر من گذشته من تنها فرزندشان بودم... تمام دارایی یک پدر و مادر و می‌دانستم اگر من برنگردم، خانه‌شان برای همیشه خالی می‌شود.:) اما سحرگاه چهارم خرداد ۱۴۰۵، فهمیدم بعضی درها، فقط یک بار باز می‌شن... و من، دیگر قرار نبود به خانه برگردم:))) برای خانواده عباس، زمان از روز بازداشتش متوقف شد هر ملاقات، هر خبر، هر تماس، میان امید و اضطراب می‌گذشت باور نمی‌کردند پسر بیست‌ویک‌ساله‌شان، که هنوز ابتدای زندگی بود، به چنین سرنوشتی برسد:)) اما سحرگاه چهارم خرداد ۱۴۰۵، خبر رسید که حکم اعدام عباس اکبری فیض‌آبادی در زندان نائین اجرا شده است..... خانه‌ای که سال‌ها با صدای خنده عباس جان گرفته بود، در سکوتی سنگین فرو رفت جای او پشت سفره خالی ماند اتاقش همان‌طور باقی ماند؛ انگار همه منتظر بودند در باز شود و عباس با همان لبخند همیشگی وارد خانه شود هنوز هم گاهی ناخودآگاه اسمش را صدا می‌زنند، بعد یادشان می‌آید که دیگر پاسخی نخواهد آمد... عباس تنها بیست‌ویک سال داشت سنی که بیشتر جوان‌ها تازه برای آینده‌شان برنامه می‌ریزند اما خانواده او، به‌جای دیدن روز فارغ‌التحصیلی، ازدواج یا موفقیت‌هایش، باید با خاطراتش زندگی کنند نام عباس اکبری فیض‌آبادی، برای عزیزانش فقط یک نام نیست؛ یادآور پسری است که خانه بدون او، دیگر هیچ‌وقت شبیه گذشته نشد.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان، این پارت با مقداری چاشنی همراه است.🖤🥀
@TasYan_roman

جاویدنام #آرتین_خواجوی‌نیا عزیز🖤
جاویدنام #آرتین_خواجوی‌نیا عزیز🖤

#تاسیان ꒰•🖤•꒱ #پارت‌چهل‌وهشتم‌قسمت‌اول فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #آرتین_خواجوی‌نیا از تهران عزیز اسمم آرتین خواجوی‌نیاست شانزده سالمه و تهران، شهر همه خاطره‌های کوتاه زندگی منه:)) آن روز، هجدهم دی بود، همان روزی همه خیابان ها پر از حرفهای آرام و پر از امید بود.. مثل همیشه از باشگاه برمی‌گشتم؛ خسته، اما راضی توی سرم هزار فکر بود؛ مسابقه، تمرین بعدی، زندگی... هیچ‌کدامشان بوی خداحافظی نمی‌داد فاصله باشگاه تا خانه مگر چقدر است؟ چند خیابان... چند دقیقه... اما گاهی تمام زندگی، در همان چند دقیقه خلاصه می‌شود.... ناگهان همه‌چیز عوض شد فقط یک شلیک... گلوله‌ای که چشمم را نشانه گرفت دنیا یک‌باره تار شد؛ نه فقط برای چشم‌هایم، برای تمام رؤیاهایی که هنوز فرصت زندگی کردن پیدا نکرده بودند:)) هنوز امید داشتم فکر می‌کردم اگر به بیمارستان برسم، همه‌چیز درست می‌شود اما آن شب، هر دری که می‌توانست به زندگی باز شود، بسته ماند و هیچ بیمارستانی مرا نپذیرفت.... و من، پسری شانزده‌ساله که تنها از باشگاه به خانه برمی‌گشت، میان امید و انتظار، آرام‌آرام از زمین فاصله گرفتم قرار بود آن شب فقط به خانه برگردم... اما سهمم از آن، تنها یک گلوله بود و مسیری که قرار بود به آغوش خانواده ختم شود، به آسمان رسید. گاهی سرنوشت، تمام رؤیاهای یک نوجوان را در فاصله کوتاه میان باشگاه و خانه جا می‌گذارد؛ و تنها نامی از او باقی می‌ماند... آرتین خواجوی‌نیا، شانزده‌ساله، با رؤیاهایی که فرصت بزرگ شدن پیدا نکردند🕊️🖤
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان، این پارت با مقداری چاشنی همراه است.🖤🥀
@TasYan_roman

و جاوید نام دیگه که ادمین عزیز زحمت کشیدن برای نوشتن پارتشون جاوید نام ماهان حیدری عزیز ایران https://t.me/jx_mahan12196

من قبلاً از جاوید نام محمد ابراهیم داداشی عزیز ایران نوشته بودم یکی از دوستان نزدیکش این چنل رو برای اون عزیز زدن اگه مایل بودید حمایت کنید https://t.me/lran_1918

جاوید نام #عذرا_بهادری‌نژاد 🖤🕊️
جاوید نام #عذرا_بهادری‌نژاد 🖤🕊️

#تاسیان ꒰•🖤•꒱ #پارت‌چهل‌وهفتم‌قسمت‌دوم(پایان) فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #عذرا_بهادری‌نژاد از سبزوار عزیز ~•هموطن ها•~ همان لحظه، گلوله‌ای از پشت به او اصابت کرد گلوله‌ای که سرش را نشانه گرفت و فرصت هیچ واکنشی باقی نگذاشت عذرا بر زمین افتاد؛ زنی که نه برای خودش، بلکه برای نجات دو نوجوان از خانه بیرون آمده بود آن شب، دو فرزندش دیگر صدای باز شدن در خانه را نشنیدند دیگر مادری نبود که صبح بیدارشان کند دیگر دستی نبود که موهایشان را نوازش کند دیگر کسی نبود که شب‌ها برایشان از آینده‌ای روشن حرف بزند... پیکر او چهار روز در اختیار نیروهای امنیتی باقی ماند چهار روز... چهار روز انتظار برای خانواده‌ای که نمی‌توانست عزیزش را در آغوش بگیرد چهار روز میان اشک، بی‌خبری و امیدی که لحظه‌به‌لحظه رنگ می‌باخت... سرانجام صبح پنجشنبه، بیست‌وچهارم دی‌ماه، پیکر عذرا تحت تدابیر شدید امنیتی در آرامستان مصلی قدیمی سبزوار به خاک سپرده شد. اما خاک، نتوانست داستان او را در خود پنهان کند دوستان و نزدیکانش هنوز از زنی حرف می‌زنند که مهربانی در وجودش موج می‌زد از مادری صبور از همسری قانع از نویسنده‌ای که با قلمش امید می‌نوشت از انسانی که باور داشت آزادی، ارزش جنگیدن دارد و شاید دردناک‌ترین بخش این روایت، این باشد که عذرا در آخرین لحظه‌های زندگی‌اش، حتی به خودش فکر نکرد او برای نجات دو نوجوان قدم برداشت دو نوجوانی که شاید مادرشان آن شب، چشم‌انتظار بازگشتشان بود.... در ادبیات، گاهی قهرمانان فقط روی کاغذ زندگی می‌کنند اما عذرا، داستانش را با جانش نوشت آخرین جمله‌ای که زندگی‌اش نوشت، نه با جوهر، که با شجاعت بود او از میان صفحات کتاب‌هایش بیرون آمد و همان‌گونه که همیشه درباره انسانیت می‌نوشت، به آن عمل کرد. و حالا، هر بار که کسی از او یاد می‌کند، فقط نام یک زن سی‌ونه‌ساله را به خاطر نمی‌آورد یاد مادری را زنده می‌کند که آینده کودکان را دوست داشت یاد نویسنده‌ای را زنده می‌کند که قلمش برای آزادی می‌نوشت و یاد انسانی را زنده می‌کند که وقتی دو نوجوان به کمک نیاز داشتند، بی‌تفاوت از کنارشان نگذشت شاید بعضی آدم‌ها عمرشان به پایان برسد... اما داستانشان، هیچ‌وقت تمام نمی‌شود.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان، این پارت با مقداری چاشنی همراه است.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان ꒰•🖤•꒱ #پارت‌چهل‌وهفتم‌قسمت‌اول فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #عذرا_بهادری‌نژاد از سبزوار عزیز «اسمم عذراست... عذرا بهادری‌نژاد سی‌ونه سال دارم اگر کسی از من بپرسد شغلت چیست، شاید بگویم کارشناس ادبیاتم اگر دوباره بپرسد چه‌کاره‌ای، می‌گویم داستان می‌نویسم اما اگر از دو فرزندم بپرسند من که بودم، فقط می‌گویند: "مامان..." و فکر می‌کنم همین، قشنگ‌ترین اسم دنیاست:) هر صبح که بیدار می‌شدم، اول به اتاق بچه‌ها سر می‌زدم یکی هشت ساله بود... یکی شانزده ساله... تمام دنیای من، پشت همان در اتاق خلاصه می‌شد گاهی ساعت‌ها می‌نشستم و به صورتشان نگاه می‌کردم با خودم فکر می‌کردم این بچه‌ها حق دارند در کشوری بزرگ شوند که ترس، سهم هر روزشان نباشد حق دارند بدون نگرانی بخندند حق دارند آینده را دوست داشته باشند شاید برای همین بود که همیشه دغدغه آینده کودکان ایران را داشتم. هر داستانی که می‌نوشتم، تهِ دلش امیدی پنهان بود همیشه باور داشتم کلمه‌ها می‌توانند دنیا را عوض کنند و اگر نتوانند... دست‌های آدم‌ها باید ادامه همان کلمه‌ها باشند. روزهای قبل از نوزدهم دی، چند بار برای کمک به مجروح‌ها و معترض‌ها از خانه بیرون رفته بودم نه برای قهرمان شدن نه برای اینکه کسی اسمم را بداند فقط نمی‌توانستم ببینم انسانی روی زمین افتاده و از کنارش عبور کنم این را از بچگی یادم داده بودند "اگر دیدی کسی به کمکت احتیاج داره و تو می‌تونی کاری بکنی، ازش رد نشو." همین جمله، سال‌ها با من ماند... شامگاه نوزدهم دی‌ماه بود هوا سرد بود بچه‌ها داخل خانه بودند من هم پشت در خانه ایستاده بودم که ناگهان صدایی شنیدم صدای فریاد... صدای درد... دو نوجوان بودند صدایشان را می‌شناختم؟ نه... اما مگر برای کمک کردن، باید کسی را بشناسی؟ از لای تاریکی دیدم چند نفر آن‌ها را به‌شدت می‌زدند دلم آشوب شد لحظه‌ای پشت یک خودرو پناه گرفتم نفسم تند شده بود با خودم می‌گفتم: "صبر کن... فقط یه لحظه... وقتی فرصت شد، باید برم..." می‌توانستم برگردم داخل خانه در را ببندم کنار بچه‌هایم بمانم شاید خیلی‌ها همین کار را می‌کردند اما هر بار که می‌خواستم عقب بکشم، فقط یک سؤال توی ذهنم می‌چرخید: "اگر این دو نوجوان، جای پسر خودم بودند... دوست داشتم مردم چه کار کنند؟" همان سؤال، تمام تردیدم را از بین برد از پشت ماشین بیرون آمدم فقط می‌خواستم به آن دو نوجوان برسم و فقط می‌خواستم نجاتشان بدهم... اما چند قدم بیشتر برنداشته بودم...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان، این پارت با مقداری چاشنی همراه است.🖤🥀
@TasYan_roman

جاویدنام #سامان_جعفرپور‌مقدم
+1
جاویدنام #سامان_جعفرپور‌مقدم

#تاسیان ꒰•🖤•꒱ #پارت‌چهل‌وششم‌قسمت‌اول(پایان) فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #سامان_جعفرپور‌مقدم از فولادشهر،اصفهان عزیز «اسمم سامان جعفرپور مقدمه سی‌وهشت سالمه اهل فولادشهرم ته‌تغاری خونه... و تک‌پسر خانواده... نمی‌دونم چرا مادرها همیشه برای آخرین بچه‌شون بیشتر دلشوره دارن هر بار می‌خواستم از خونه برم بیرون، مادرم تا وقتی از جلوی در رد نمی‌شدم، نگاهم می‌کرد، می‌گفت: "زود برگرد." و من همیشه با خنده جواب می‌دادم: "چشم... زود برمی‌گردم." هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روز، همین جمله آخرین گفت‌وگوی ما باشه اون روز، هجدهم دی‌ماه بود هوای زمستون، سردتر از همیشه بود اما خیابون‌ها فقط از سرما نمی‌لرزیدن چیزی توی دل آدم‌ها جریان داشت حسی که نمی‌شد نادیده‌ش گرفت از خونه بیرون اومدم نه برای خداحافظی برای اینکه چند ساعت بعد دوباره برگردم اصلاً آدم هیچ‌وقت نمی‌فهمه کدوم بار، آخرین باریه که درِ خونه رو پشت سرش می‌بنده همین که راه می‌رفتم، به پدر و مادرم فکر می‌کردم به اینکه چقدر پیر شدن به اینکه باید بیشتر کنارشان باشم به اینکه هنوز خیلی کارها مونده زندگی هنوز تموم نشده بود... هنوز هزار تا فردا داشتم اما انگار تقدیر، عجله داشت. ~•همـوطن‌ها•~ شامگاه هجدهم دی‌ماه ۱۴۰۴، در نخستین ساعات اعتراضات مقابل دادگستری فولادشهر، سامان جعفرپور مقدم از پشت سر هدف شلیک گلوله قرار گرفت و همان لحظه بر اثر شدت جراحات نقش بر زمین شد و هوشیاری خود را از دست داد. یکی از هموطنان، بی‌آنکه او را بشناسد، برای نجاتش دوید پیکر نیمه‌جان سامان را در آغوش گرفت و با شتاب به بیمارستان مطهری فولادشهر رساند پزشکان تلاش کردند خونریزی اما امان نداد ساعتی بعد، تک‌پسر یک خانواده، آخرین فرزند آن خانه، دیگر نفس نمی‌کشید... اما اندوه خانواده، به همان شب ختم نشد ده روز گذشت ده روز میان بی‌خبری، انتظار و چشم‌دوختن به هر تماس و هر خبر و سرانجام، پس از ده روز، پیکر سامان را به خانواده‌اش تحویل دادند او در آرامستان فولادشهر، قطعه ۷، آرام گرفت. اگر امروز بر سر مزار سامان بروی و از خانواده‌اش بپرسی: «آیا سامان، جاویدنام است؟» هیچ پاسخی نمی‌دهند فقط آرام سرشان را تکان می‌دهند «نه...» و بعد سکوت. نه از روی فراموشی نه از روی بی‌تفاوتی بلکه چون بعضی دردها، دیگر واژه‌ای برای گفتن ندارند بعضی داغ‌ها آن‌قدر عمیق‌اند که زبان از توصیفشان ناتوان می‌شود آن‌ها فقط به سنگ مزار خیره می‌شوند شاید در ذهنشان، سامان هنوز همان پسری باشد که موقع بیرون رفتن گفت: «زود برمی‌گردم...» و هنوز، گوشه‌ای از دلشان، منتظر شنیدن دوباره صدای کلیدی است که درِ خانه را باز کند اما تنها چیزی که باز می‌شود، خاطره است؛ خاطره تک‌پسر خانه آخرین فرزند خانواده مردی سی‌وهشت‌ساله که رفت، اما سکوت پدر و مادرش، از هزاران جمله بلندتر، روایت دلتنگی او را بازگو می‌کند.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان، این پارت با مقداری چاشنی همراه است.🖤🥀
@TasYan_roman

جاوید نام #رسول_ضیایی
جاوید نام #رسول_ضیایی

#تاسیان ꒰•🖤•꒱ #پارت‌چهل‌وپنجم‌قسمت‌اول(پایان) فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #رسول_ضیایی از اصفهان عزیز من رسول ضیایی زردخشویی‌ام بیست‌وشش ساله اهل روستای زردخشویی، از توابع باغبادران اصفهان آخرین فرزند خانه همون پسری که مادرم همیشه می‌گفت: "تو ته‌تغاری این خونه‌ای، باید بیشتر مواظب خودت باشی." و من همیشه با خنده جوابش می‌دادم: "مادر، نگران نباش... من حواسم به خودم هست." و کاش می‌دانستم بعضی نگرانی‌های مادرها، بی‌دلیل نیست... ورزش، بخش بزرگی از زندگی‌ام بود باشگاه برای من فقط چند دستگاه آهنی و چند وزنه نبود جایی بود که یاد گرفته بودم هر بار زمین می‌خوری، دوباره بلند شوی بدنسازی فقط عضله ساختن نبود؛ صبر ساخته بود، اراده ساخته بود کنارش، مهندسی کامپیوتر هم خواندم همیشه دوست داشتم چیزی بسازم چه با دست‌هایم، چه با ذهنم آدمی نبودم که از زندگی شکایت کند برای آینده برنامه داشتم برای کار برای خانواده برای روزهایی که فکر می‌کردم هنوز وقت زیادی تا رسیدنشان مانده است پدر و مادرم عمرشان را با زحمت گذرانده بودند همیشه دلم می‌خواست یک روز، همه سختی‌هایشان را جبران کنم دلم می‌خواست لبخندشان از سر آسودگی باشد، نه از سر صبوری هجدهم دی‌ماه ۱۴۰۴، از روستا راهی فولادشهر شدم آن روز، خیابان‌ها حال و هوای دیگری داشتند آدم‌ها از امید حرف می‌زدند از فردا از ایران از اینکه شاید روزهای سخت، روزی تمام شوند وقتی از میان جمعیت برمی‌گشتم، هنوز ته دلم روشن بود با خودم فکر می‌کردم: "شاید این آغاز یک تغییر باشد... شاید سال‌های بعد، این روزها را با لبخند تعریف کنیم." اصلاً فکر نمی‌کردم چند دقیقه بعد، دیگر فرصتی برای دیدن آن آینده نداشته باشم همه‌چیز خیلی سریع اتفاق افتاد نه فرصتی برای دویدن بود نه فرصتی برای فکر کردن فقط سوزشی عجیب... بعد احساس کردم نفسم دارد از من دور می‌شود پاهایم دیگر توان نگه داشتنم را نداشتند روی زمین افتادم صورتم روی آسفالت سرد زمستان نشست آسمان را می‌دیدم... همان آسمانی که همیشه آن‌قدر دور به نظر می‌رسید. با خودم گفتم: "فقط یکم دیگه... باید بلند شم... هنوز کار دارم... هنوز باید برگردم خونه..." اما بدنم دیگر فرمان نمی‌برد... ~هموطـن‌ها~ پس از اصابت گلوله، رسول با صورت بر زمین افتاد گلوله‌ای که ریه و قلبش را شکافته بود، فرصت برخاستن را از او گرفت در میان آشوب خیابان، دو دختر جوان که صحنه را دیده بودند، با وجود ترس و خطر، خود را به او رساندند کنار پیکر نیمه‌جانش زانو زدند کمک خواستند چند نفر دیگر نیز به آن‌ها پیوستند همگی تلاش کردند او را نجات دهند رسول را با شتاب به کنار خیابان رساندند و سپس به کلینیک شفای فولادشهر منتقل کردند شاید هنوز امیدی بود شاید اگر چند دقیقه زودتر می‌رسید... شاید اگر... اما بعضی "شایدها" هیچ‌وقت به حقیقت تبدیل نمی‌شوند. شدت جراحات، مجال ادامه زندگی را از او گرفت رسول ضیایی زردخشویی، قهرمان بدنسازی، فارغ‌التحصیل مهندسی کامپیوتر، آخرین فرزند خانواده و تمام امید پدر و مادری زحمتکش، در بیست‌وشش سالگی چشم از جهان فروبست با رفتن او، خانه‌ای برای همیشه دلتنگ آخرین پسرش شد پدری که سال‌ها برای آینده فرزندش زحمت کشیده بود، حالا باید بر سنگ مزار همان آینده گل بگذارد و مادری که همیشه سفارش می‌کرد «مواظب خودت باش»، حالا تنها خاطره همان لبخندها را در آغوش دارد اما در میان تمام تلخی‌های آن روز، نام دو دختر جوان نیز در این روایت ماند؛ دو انسانی که در میانه ترس، انسانیت را انتخاب کردند و تا آخرین لحظه برای نجات رسول جنگیدند رسول با دست خالی رفت... اما قلبی داشت که تا آخرین تپش، سرشار از امید بود امیدی به فردایی که خودش هرگز ندید، اما تا آخرین لحظه، باور داشت روزی خواهد رسید.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان، این پارت با مقداری چاشنی همراه است.🖤🥀
@TasYan_roman

جاوید نام #مهدی_جمشیدی
جاوید نام #مهدی_جمشیدی

#تاسیان ꒰•🖤•꒱ #پارت‌چهل‌وچهارم‌قسمت‌اول(پایان) فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #مهدی_جمشیدی از رستم آباد عزیز می‌گن بعد از هر سختی، یه آسونی هست... نمی‌دونم شاید واقعاً راست می‌گن چون بعد از رفتن بابا، فکر می‌کردم دیگه هیچ‌وقت رنگ آرامش رو نمی‌بینم خونه ساکت شده بود جای خالیش توی هر گوشه نفس می‌کشید هر بار که در باز می‌شد، ناخودآگاه منتظر بودم بابا برگرده، اما هیچ‌وقت برنگشت همون روزها با خودم عهد کردم نذارم خانواده بیشتر از این خم بشن باید قوی می‌شدم باید سرپا می‌ایستادم برای خودم... برای خونواده... برای برادر دوقلوم که از اولین لحظه زندگی کنارم بود همه می‌گفتن ما فقط از نظر قیافه شبیه هم نیستیم، ولی حتی غصه‌هامونم یکیه وقتی من می‌خندیدم، اونم می‌خندید وقتی من ناراحت بودم، اون بدون اینکه چیزی بگم می‌فهمید بعضی رابطه‌ها رو نمی‌شه با کلمه توضیح داد... فقط باید دوقلو باشی تا بفهمیش سال‌ها آرایشگری کردم موهای هزار نفر رو کوتاه کردم لبخند رضایتشون رو دیدم پول جمع کردم کم‌کم، ذره‌ذره تا بالاخره تونستم یه آرایشگاه برای خودم داشته باشم روز افتتاحش هنوز جلوی چشمامه کلید رو که توی قفل چرخوندم، انگار درِ یه زندگی جدید باز شد بوی رنگ تازه.. آینه‌هایی که برق می‌زدن.. صندلی‌هایی که هنوز کسی روشون ننشسته بود... همه‌چیز بوی شروع می‌داد با خودم گفتم: "بابا... کاش بودی و می‌دیدی... بالاخره تونستم." نمی‌دونستم خوشحال باشم یا دلتنگ فقط می‌دونستم این مغازه، حاصل تمام شب‌هایی بود که خسته خوابیدم و صبح دوباره بلند شدم فقط دو روز گذشته بود دو روز... دو روز برای ساختن هزار رؤیای تازه کافی بود هجدهم دی رسید از صبح، ذهنم درگیر بود این روزها همه درباره آینده حرف می‌زدن درباره امید درباره اینکه شاید وقت تغییر رسیده باشه با خودم گفتم شاید سال‌ها بعد، وقتی به این روز نگاه کنیم، بگیم ارزشش رو داشت درِ آرایشگاه رو بستم آخرین نگاه رو به آینه‌ها انداختم با خودم گفتم فردا صبح دوباره برمی‌گردم... اصلاً فکر نمی‌کردم بعضی "فرداها"، هیچ‌وقت از راه نمی‌رسن... اما فردایی برای من نرسید... ـ شامگاه هجدهم دی‌ماه ۱۴۰۴، مهدی در جریان اعتراضات مردمی در رستم‌آباد، بر اثر اصابت مستقیم گلوله جنگی به‌شدت زخمی شد خانواده و نزدیکانش، ساعت‌ها میان امید و اضطراب چشم‌انتظار ماندن شاید معجزه‌ای رخ دهد شاید دوباره چشم باز کند شاید دوباره لبخند بزند اما صبح نوزدهم دی، بر اثر شدت جراحات، مهدی جمشیدی جان باخت... پسری که تنها دو روز از افتتاح آرایشگاهش گذشته بود آرایشگاهی که قرار بود آغاز فصل تازه‌ای از زندگی‌اش باشد، خیلی زود به یادگاری خاموش از رؤیاهای ناتمامش تبدیل شد درِ مغازه‌ای که با هزار امید باز شده بود، دیگر هیچ‌وقت صاحب جوانش را ندید قیچی‌ها روی میز ماندند. آینه‌ها هر روز تصویر آدم‌های دیگری را دیدند، اما نه تصویر مهدی را و سخت‌تر از همه، برادر دوقلویش بود؛ کسی که از اولین ثانیه زندگی، نفس‌هایش با مهدی گره خورده بود از آن روز به بعد، هر بار که در آینه نگاه می‌کرد، انگار نیمی از وجود خودش را می‌دید که دیگر در این دنیا نبود مردم رستم‌آباد بر سر مزار او جمع شدند در مراسم یادبودش و حتی هنگام تحویل سال نو، مزارش تنها نماند سرودهای ملی در فضای آرامستان پیچید و گل‌ها یکی‌یکی بر سنگ مزارش نشستند نام مهدی جمشیدی، جوانی بیست‌وچهارساله با آرزوهایی که تنها دو روز فرصت شکوفا شدن پیدا کردند، در یاد بسیاری از مردم ماندگار شد گاهی تلخ‌ترین قصه‌های دنیا، قصه رؤیاهایی هستند که تازه شروع شده‌اند...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان، این پارت با مقداری چاشنی همراه است.🖤🥀
@TasYan_roman

صدای ایلیا پسر جاوید نام #افسانه_مهدی‌نژاد 🖤

جاویدنام #افسانه_مهدی‌نژاد

#تاسیان ꒰•🖤•꒱ #پارت‌چهل‌وسوم‌قسمت‌اول(پایان) فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #افسانه_مهدی‌نژاد از سراوانِ رشت عزیز بعضی جمله‌ها، وقتی گفته می‌شوند، فقط چند واژه ساده‌اند اما زمان که می‌گذرد، همان چند واژه آن‌قدر سنگین می‌شوند که هر بار شنیدنشان، قلب آدم را می‌فشارد «سلام... سلام به خودمون... سلام به آینده خودمون...» افسانه مهدی‌نژاد... این جمله را با لبخند گفته بود با همان سادگی و امیدی که فقط آدم‌های عاشق زندگی در صدایشان دارند انگار داشت به فردایی سلام می‌کرد که باور داشت خواهد آمد به روزهایی که هنوز نرسیده بودند به آینده‌ای که قرار بود خودش هم در آن باشد اما گاهی، سرنوشت تلخ‌تر از آن است که به آدم‌ها فرصت دیدن آینده‌ای را بدهد که برایش آرزو کرده‌اند. افسانه سی‌وپنج سال داشت اهل گیلان بود و در سراوان رشت زندگی می‌کرد اما مهم‌تر از هر نام و نشانی، یک عنوان بود که تمام زندگی‌اش را معنا می‌داد؛ «مادر.» مادر پسربچه‌ای نه‌ساله به نام ایلیا همان پسری که تمام دنیا را در آغوش مادرش خلاصه کرده بود.. مادر بودن یعنی صبح‌ها زودتر از همه بیدار شدن یعنی لقمه‌ای که اول برای فرزندت آماده می‌شود یعنی شب‌هایی که تا مطمئن نشوی کودکت خوابیده، خودت خوابت نمی‌برد یعنی هزار بار نگرانی، هزار بار دعا، هزار بار قربان‌صدقه رفتن افسانه هم از همان مادرها بود از آن زن‌هایی که خستگی را پشت لبخندشان پنهان می‌کنند تا فرزندشان دنیا را جای امن‌تری ببیند او همیشه لبخند می‌زد همیشه امید داشت در همان ویدئوی کوتاه هم، هیچ نشانی از ناامیدی نبود فقط یک سلام بود سلامی به آینده سلامی که حالا، بعد از رفتنش، بیشتر شبیه یک وداع به نظر می‌رسد شامگاه هجدهم دی‌ماه ۱۴۰۴، رشت هم مثل بسیاری از شهرهای دیگر، شب آرامی را پشت سر نمی‌گذاشت. خیابان‌ها سرد بودند باد میان درختان می‌پیچید و زمستان، سنگین‌تر از همیشه بر شهر نشسته بود در همان شب، زندگی افسانه برای همیشه تغییر کرد او در جریان رخدادهای آن شب جان خود را از دست داد و درست همان لحظه، نه فقط یک زن سی‌وپنج‌ساله، که تمام دنیای یک کودک فرو ریخت. ایلیا فقط نه سال داشت نه سال... سنی که بزرگ‌ترین نگرانی یک کودک باید مشق‌های مدرسه یا انتخاب اسباب‌بازی باشد نه اینکه معنای داغ را بفهمد نه اینکه با نبودن مادر کنار بیاید نه اینکه یاد بگیرد بعضی آدم‌ها دیگر هیچ‌وقت برنمی‌گردند اما زندگی، بی‌اجازه، او را وارد بزرگ‌ترین درد دنیا کرد بعدها صدای ایلیا ... صدایی که شاید از هزاران خبر و روایت، دردناک‌تر بود صدای کودکی که هنوز نمی‌توانست با آنچه اتفاق افتاده کنار بیاید با بغض گفت: «دیگه مادرم مرده... با یه گلوله کل زندگیم پاشید به هم... دیگه زندگی ندارم.» و همین چند جمله کافی بود تا جهان برای چند لحظه ساکت شود چون بعضی حقیقت‌ها را فقط کودکان می‌توانند این‌قدر ساده و بی‌پرده بیان کنند او از سیاست حرف نزد از تاریخ حرف نزد از هیچ تحلیل و روایتی حرف نزد فقط از مادرش گفت از زندگی‌ای که با رفتن او فرو ریخت از خانه‌ای که دیگر بوی مادر نمی‌دهد از آغوشی که دیگر وجود ندارد از صدایی که دیگر شنیده نمی‌شود از شبی که دیگر هیچ‌وقت تمام نشد شاید هنوز هم ایلیا، بی‌اختیار، هر بار در خانه باز می‌شود، برای یک لحظه امیدوار می‌شود که مادرش آمده باشد شاید هنوز لباس‌های مادرش را بو می‌کند شاید هنوز شب‌ها قبل از خواب، دلش می‌خواهد فقط یک بار دیگر صدایش را بشنود و شاید هنوز معنی آن جمله را نفهمیده باشد؛ «سلام به آینده خودمون...» چون آینده‌ای که مادرش با لبخند به آن سلام کرده بود، برای او با یک جای خالی آغاز شد... امروز نام افسانه مهدی‌نژاد فقط یادآور زنی سی‌وپنج‌ساله نیست یادآور مادری است که فرصت ادامه دادن زندگی را پیدا نکرد و یادآور پسربچه‌ای نه‌ساله که در چند جمله، اندوهی را بیان کرد که شاید هزاران صفحه نتوانند توصیفش کنند بعضی آدم‌ها با رفتنشان، فقط یک صندلی را در خانه خالی نمی‌کنند آن‌ها بخشی از جهان عزیزانشان را با خود می‌برند و برای ایلیا، جهان، از همان شامگاه هجدهم دی‌ماه، دیگر هرگز شبیه گذشته نشد.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان، این پارت با مقداری چاشنی همراه است.🖤🥀
@TasYan_roman

Repost from "Black`Thoughts"
روز دختر رو به کسایی که تو تموم مشکلات حامی عشقششون، خانواده، دوست، رفیق بودن روز دختر رو به کسایی که تو این وضعیت دوش به دوش خانواده کار میکنن روز دختر رو به کسایی که نون آوره خانواده هستن. روز دختر رو به کسایی که در کنار کار کردن، سخت مشغول درس خوندن هستن .. روز دختر رو به بانوان ایران که بودنشون تو این زندگی : عشق، امید، رسیدن و... شادباش میگم از همه مهمتر روز رو به بانوانی که تنهایی، بچه هاشون رو به دندون گرفتن و بزرگ کردن شاد باش میگم. امیدوارم تندرست باشید. در آخر روز دختر به کسایی که بخاطر آزادی ایران، برای آینده، برای زندگی بهتر... بیرون بودن و جنگیدن شادباش میگم 🫂 قدر دان خانواده هاتون هستم با این تربیت به جا و شرافتمندانه. روز دختر به زندانیانی که در اسیر ج‌ا هستن شادباش میگم، امیدوارم بتونید از این مرحله عبور کنید.🫂 و روز دختر به بانوان آسمانی، به جاویدنامان شادباش میگم.🥀 روز دختر «بانو٫مهربانو» شادباش 🩷