en
Feedback
~•تـــاســ🖤ــیـان•~

~•تـــاســ🖤ــیـان•~

Open in Telegram

•°بنام‌آزادی°• ‌ رمانی از جنس خون ، مرگ ، آزادی ‌ ‌ مقدمه‌ای برای شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان پارت هایی با نام جاویدنامان به همراه چاشنی.🖤🥀 ‌ مشخصات جاویدنامان | http://t.me/safeCht_bot?start=qtvZPq ‌ خالق این اثر | بازمانده‌ای از دی‌ماه..

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
197
Subscribers
-124 hours
-77 days
-3030 days
Posts Archive
#تاسیان ꒰•💚•꒱ #پارت‌پنجاه‌و‌چهارم‌قسمت‌اول فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #یلدا_محمد_خانی از فردیس کرج ناراحتیِ من، غمِ من، درست از سال 1401 آغاز شد. دخترامون‌ گناهی نداشتن که. یعنی داشتن؟؟ منکه اینجوری فکر نمیکنم، ولی حکومت فکر می‌کنه دخترامون‌ گناهکارن. نیکا و مهسا و هزاران دختر دیگه باید چیکار کنن که آسایش داشته باشن؟ اونا گناه داشتن، اونا اذیت شدن، اونا عذاب کشیدن.. هربار به بابام میگفتم اونا چه گناهی داشتن، چیزی نمی‌گفت. تموم زندگی من بعد از خیزش زن زندگی آزادی دگرگون شد. مدام پیش خودم میگفتم، یعنی اونا چی کشیدن اون لحظه. حتما درد خیلی زیادی تحمل کردن. کاش میشد کل خواهرامو کل داداشامو در آغوش بگیرم و به این وضعیت ناراحت کننده مون گریه کنیم. عکس نیکا رو بک گراند گوشیم بود. عکس کسی که به دست ظالمین به طرز وحشتناکی چشم های قشنگ شو برای همه بست. به نظرم اگه جمهوری اسلامی نیکا رو به قتل نمی‌رسوند میشد بعد ها آرایشگر بشه و یا حتی خواننده. حرفای نیکا تو گوشم آلارم وار زده شد و بغض حجوم آورد. «بچه ها نخندینا» «یه دل میگه برم برم، یه دل میگه نرم نرم» اشکام راه خودشون رو انگار از قبل بلد بودن قطره‌ها پس از دیگری.. بعد از گریه های فراوان ابی به دست و صورتم زدم خنکی آب یکم آرومم کرد.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان، این پارت با مقداری چاشنی همراه است.🖤🥀
@TasYan_roman

مهم هستن!

Repost from Don’t Forget Me
مهممم❌❌
+8
مهممم❌❌

Repost from Pop Buzz
صحبت‌های یک سرباز آمریکایی خطاب به مردم ایران:
اگه حمله هوایی آمریکا تبدیل به حمله زمینی شد، خیلی مواظب باشید و از سربازان آمریکایی فاصله بگیرید. سپاه قصد داره نیروهاش رو با لباس مبدل، شبیه مردم عادی، وارد شهرها کنه و از این طریق هم به ارتش آمریکا و هم به مردم ایران حمله کنه تا تقصیرها رو گردن ارتش آمریکا بندازه. به نظر من، سپاه هیچ شانسی برای مقابله مستقیم با ارتش آمریکا نداره و تنها راهی که براش می‌مونه، همینه.
@popbuz

لطفاً کوشا باشید 🫂

لطفا لطفاً مراقبت کنید و در خانه ها بمانید و اینم ذکر کنم قرار فراخوان هم صادر شه پس تا ابد پاینده ایران جاوید شاه ♥️

ظاهراً قرار زمینی حمله شه

درود قشنگا

#تاسیان ꒰•💚•꒱ #پارت‌پنجاه‌و‌سوم‌قسمت‌اول فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #معصومه_برآبادی و سه جگرگوشه اش از سبزوار عزیز می‌گویند خانه، جایی‌ست که مادر در آن نفس می‌کشد اما گاهی خانه، از آجر و دیوار ساخته نمی‌شود؛ از چهار قلبی ساخته می‌شود که آن‌قدر به هم گره خورده‌اند که حتی مرگ هم توان جدا کردنشان را ندارد نوزدهم دی، سبزوار، روایت خانه‌ای شد که سقفش یک آسمان بود و سرنوشتش، یک پایان مشترک... مادری که سال‌ها دست‌هایش بوی نان، بوی نوازش و بوی زندگی می‌داد، آن روز دست سه فرزندش را رها نکرد. شیرزن، دختری که هنوز هزار رؤیای نانوشته در چشم‌هایش موج می‌زد؛ ابوالفضل، نوجوانی که کودکی‌اش هنوز کامل به پایان نرسیده بود؛  و امیرمحمد، پسربچه‌ای که دنیا برایش هنوز به اندازه‌ی چند کوچه و چند رؤیای کوچک معنا داشت. چهار نفر بودند... اما انگار یک جان، در چهار پیکر جریان داشت. می‌گویند مادرها همیشه چند قدم عقب‌تر راه می‌روند؛ نه از ترس، از سرِ مراقبت. چشمشان همیشه به فرزند است، حتی وقتی خودشان خسته‌اند. اما آن روز، انگار تقدیر تصمیم گرفته بود هیچ‌کدامشان را از دیگری جدا نکند. سرنوشت، بی‌آنکه میان سن و سال، میان مادر بودن یا کودک بودن تفاوتی بگذارد، صفحه‌ای را بست که هیچ‌کس آمادگی خواندن آخرش را نداشت. بعد از آن، سنگ مزاری بر خاک نشست. نه برای یک نفر... برای چهار نام. چهار نام که میانشان هیچ فاصله‌ای نبود؛ درست مثل روزهایی که دور یک سفره می‌نشستند، مثل شب‌هایی که زیر یک سقف به خواب می‌رفتند، و مثل آخرین روزی که روایتشان، یکی شد. می‌گویند سنگ، سرد است؛ اما بعضی سنگ‌ها آن‌قدر اندوه در دل خود نگه داشته‌اند که اگر گوشَت را به آن‌ها نزدیک کنی، هنوز صدای خنده‌ی کودکی را می‌شنوی، هنوز گرمای دستی را حس می‌کنی که بر سر فرزندش کشیده می‌شد، هنوز مادری را می‌بینی که تمام جهانش را در آغوش گرفته است. زمان، گرد و غبارش را بر همه‌چیز می‌نشاند؛ بر دیوارها، بر عکس‌ها، بر کوچه‌ها... اما بعضی نام‌ها، گرد فراموشی را پس می‌زنند. نه به این خاطر که بر سنگی حک شده‌اند؛ به این خاطر که در حافظه‌ی آدم‌ها، در قصه‌هایی که نسل به نسل روایت می‌شوند، و در دل‌هایی که هنوز با شنیدن نامشان سنگین می‌شود، زندگی ادامه می‌دهند. شاید تاسیان، همین باشد... اینکه گاهی یک مزار، به اندازه‌ی یک خانواده وسعت دارد؛ و چهار نام، برای همیشه، کنار هم می‌مانند؛ چنان‌که گویی حتی مرگ نیز نتوانسته است دست‌هایشان را از هم جدا کند.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان، این پارت با مقداری چاشنی همراه است.🖤🥀
@TasYan_roman

جاویدنامان #معصومه_برآبادی و سه فرزندش 💚
+1
جاویدنامان #معصومه_برآبادی و سه فرزندش 💚

جاویدنام #امیرعباس_رضابخش 💚
+1
جاویدنام #امیرعباس_رضابخش 💚

جاویدنام #امیرعباس_رضابخش 💚

#تاسیان ꒰•💚•꒱ #پارت‌پنجاه‌و‌دوم‌قسمت‌اول فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #امیرعباس_رضابخش از اسلامشهر عزیز گاهی تقدیر، پیش از آن‌که خودش را نشان بدهد، آرام از کنار آدم رد می‌شود؛ شبیه نسیمی که پرده‌ی اتاق را تکان می‌دهد و تو خیال می‌کنی باد است، غافل از آن‌که زندگی، همان لحظه آخرین صفحه‌اش را ورق زده است. جمعه، نوزدهم دی، از همان غروب‌هایی بود که آسمان انگار دلش نمی‌آمد تاریک شود. خورشید آرام‌آرام پشت ساختمان‌های اسلامشهر پنهان می‌شد، اما سرخی‌اش روی دیوارها مانده بود؛ سرخی‌ای که بیشتر به زخمی تازه می‌مانست تا غروب. امیرعباس بند کفش‌هایش را بست، بی‌آن‌که بداند چند قدم دیگر، تمام فاصله‌ی میان زندگی و جاودانگی خواهد بود. دست‌هایش، دست‌های یک هنرمند بود؛ همان انگشت‌هایی که ساعت‌ها با ظرافت روی پوست آدم‌ها نقش می‌کشیدند، رؤیا می‌آفریدند و خاطره را با جوهر گره می‌زدند. چه تناقض تلخی... دست‌هایی که برای خلق کردن ساخته شده بودند، قرار بود خیلی زود از حرکت بایستند. پیش از آن‌که راه بیفتد، تلفن همراهش را روبه‌روی خودش گرفت. دوربین روشن شد و خیابان، شاهد آخرین حرف‌های نوجوانی شد که هنوز نفس می‌کشید، اما انگار صدایش از فردا می‌آمد: «آقا... ما رفتیم امشب، نوزده دی، جمعه... اگه دیگه برنگشتیم... جون ناموستون عقب نکشید... ما داریم میریم برای این مملکت بجنگیم...» چند ثانیه بیشتر نبود؛ اما بعضی جمله‌ها، از عمر یک انسان بلندتر زندگی می‌کنند. آن چند واژه، بعدها از صفحه‌ای به صفحه‌ی دیگر رفتند، از دستی به دست دیگر، از قلبی به قلب دیگر؛ مثل شمعی که خاموش نمی‌شود، حتی اگر هزار باد به جانش بیفتد. او راه افتاد. کوچه‌ها شلوغ بودند؛ صدای قدم‌ها با هیاهوی شهر در هم می‌آمیخت. چراغ ‌ها هنوز روشن بودند و پنجره‌ی خانه‌ها، بی‌خبر از آنچه قرار بود رخ بدهد، گرمای زندگی را در خود نگه داشته بودند. اما تقدیر، آن شب میان همان خیابان ایستاده بود صدای شلیک، سکوت شهر را از میانه شکافت؛ آن‌چنان که انگار آسمان ترک برداشته باشد. ثانیه‌ها دیگر حرکت نمی‌کردند؛ فقط می‌افتادند... یکی پس از دیگری. امیرعباس بر زمین نشست نه از خستگی... از زخمی که درست بر سینه‌اش شکفته بود؛ زخمی سرخ، شبیه گل لاله‌ای که هیچ بهاری انتظارش را نمی‌کشید مردم دویدند، دایره‌ای از نگاه‌های مضطرب دور پیکری شکل گرفت که هنوز گرمای زندگی را با خود داشت کسی نامش را صدا زد، دیگری دستش را گرفت، یکی زیر لب دعا می‌خواند و دیگری فقط اشک می‌ریخت؛ گویی شهر، برای یک لحظه، نفس کشیدن را فراموش کرده بود. در همان حوالی، پدری با شنیدن صدای تیراندازی از خانه بیرون زد. آمده بود کنار مردم باشد؛ آمده بود شاید دستی بگیرد، شاید زخمی‌ای را برساند، شاید سهم کوچکی از رنج شهر را بر دوش بکشد. اما سرنوشت، گاهی بی‌رحمانه‌ترین شوخی‌هایش را برای پدرها نگه می‌دارد چند قدم جلوتر، ازدحام جمعیت نگاهش را ربود دلش بی‌دلیل لرزید قدم‌هایش سنگین شد هرچه نزدیک‌تر می‌شد، دنیا آرام‌تر می‌چرخید؛ انگار زمان هم جرئت نداشت آن لحظه را به پایان برساند جمعیت کنار رفت و جهان، همان‌جا ایستاد پسرش... تمام امید سال‌هایش... تمام خنده‌های خانه... تمام فرداهایی که هنوز نیامده بودند.. در آغوش خیابان افتاده بود. می‌گویند آدم، وقتی بزرگ‌ترین اندوه زندگی‌اش را می‌بیند، اول باور نمی‌کند. چشم‌هایش حقیقت را می‌بینند، اما دلش هزار بار انکارش می‌کند. شاید آن پدر هم در دلش آرزو کرده بود اشتباه دیده باشد؛ شاید منتظر بود امیرعباس چشم باز کند، لبخند بزند و بگوید: «بابا، چیزی نیست...» اما بعضی سکوت‌ها، از هر پاسخی بلندترند. از آن شب به بعد، هر بار آن ویدئوی کوتاه دوباره پخش شد، انگار زمان به عقب برگشت؛ به همان چند ثانیه‌ای که نوجوانی با قلبی سرشار از امید، آینده را خطاب قرار داد، بی‌آن‌که خودش فرصتی برای دیدنش پیدا کند. بعضی آدم‌ها، سال‌های زیادی زندگی نمی‌کنند؛ اما آن‌قدر عمیق از جهان عبور می‌کنند که نبودنشان، تا سال‌ها در دیوارهای خانه، در سکوت خیابان، در نگاه یک پدر و در حافظه‌ی یک سرزمین طنین می‌اندازد.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان، این پارت با مقداری چاشنی همراه است.🖤🥀
@TasYan_roman

درود دوستان، شبتون بخیر اگر کسی درباره هر جاوید نامی (از دیماه، مدرسه میناب، سربازها و ...) اطلاعات کافی صحیح و عکس داره داخل ناشناس برام ارسال کنه لطفا ... سپاس🕊️💘 لینک ناشناس من: http://t.me/safeCht_bot?start=qtvZPq

جاویدنام #ابوالفضل_اسکندری 💚
+1
جاویدنام #ابوالفضل_اسکندری 💚

#تاسیان ꒰•💚•꒱ #پارت‌پنجاه‌و‌یکم‌قسمت‌اول فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #ابوالفضل_اسکندری از شازند اراک عزیز بعضی رؤیاها، هنوز قد نکشیده، زیر آوار گلوله دفن می‌شوند... ابوالفضل اسکندری، جوان نوزده‌ساله اهل شازند اراک، تازه یک هفته بود که وارد نوزدهمین بهار زندگی‌اش شده بود. هنوز گرمای شمع‌های تولدش از خاطر خانواده نرفته بود، هنوز کسی فکر نمی‌کرد فاصله میان جشن تولد و مراسم خاکسپاری، فقط چند روز باشد. او سرباز وظیفه بود؛ تنها سه ماه از پوشیدن لباس سربازی‌اش می‌گذشت، اما پیش از آن، هر زمان فرصتی پیدا می‌کرد، گوشه یک مکانیکی کار می‌کرد دست‌هایش همیشه بوی روغن موتور و گریس می‌داد؛ همان بویی که برای خیلی‌ها شاید فقط بوی کار باشد، اما برای ابوالفضل، بوی آینده بود. هر بار که از کنار یک موتور سنگین رد می‌شد، نگاهش چند ثانیه بیشتر روی آن می‌ماند. با ذوق از روزی حرف می‌زد که مغازه مکانیکی خودش را داشته باشد؛ مغازه‌ای کوچک، اما ساخته‌شده با دست‌های خودش. رؤیاهایش آن‌قدر ساده بودند که حتی آسمان هم نباید از او دریغشان می‌کرد. اما دی‌ماه ۱۴۰۴، فصل شکستن آرزوها بود؛ زمستانی که خیابان‌های ایران به جای بوی باران، بوی دود و باروت گرفته بودند. فراخوان اعتراضات مردمی، خیلی از جوان‌ها را به خیابان کشاند؛ نه برای جنگ، نه برای خشونت، بلکه با امید اینکه شاید فردا، رنگ دیگری داشته باشد. خانواده هر بار که می‌فهمیدند ابوالفضل می‌خواهد برود، دلشان هزار تکه می‌شد. مادر، میان اشک و التماس، دستش را می‌گرفت و می‌گفت: «نرو پسرم... دلم شور می‌زنه...» پدر، سکوتی تلخ بر لب داشت؛ همان سکوتی که از هزار فریاد دردناک‌تر است. اما ابوالفضل با لبخندی که بیشتر شبیه دلداری بود تا خداحافظی، آرام می‌گفت: «اگر من نرم، پس کی بره؟ نترسید... باید بریم تا درست بشه.» انگار دلش را پیشاپیش به سرنوشت سپرده بود و خودش خبر نداشت که این جمله، آخرین یادگارش برای خانواده خواهد شد. شامگاه هجدهم دی‌ماه، جمهوری اسلامی پاسخ آرزوهای یک جوان نوزده‌ساله را نه با گفتگو، که با گلوله داد... دو گلوله جنگی؛ یکی سینه‌اش را شکافت و به ریه‌اش نشست، دیگری پشت گردنش را درید. در یک چشم بر هم زدن، همه‌چیز تمام شد. نه مغازه مکانیکی ساخته شد، نه موتور سنگینی خرید، نه پایان خدمتش را دید، رؤیاهایش مثل پیچ و مهره‌هایی که روی زمین یک تعمیرگاه پخش شوند، در خیابان جا ماندند. چهار روز بعد، خانواده پیکر بی‌جانش را تحویل گرفتند؛ چهار روزی که هر ساعتش به اندازه یک عمر گذشت. پسری که قرار بود روزی با لباس سربازی به خانه برگردد و بعد لباس کارش را بپوشد، این بار بر شانه‌های مردم به زادگاهش بازگشت. خانواده او را جاویدنام اعلام کرده بودند، اما نیروهای امنیتی سنگ مزارش را شکستند، آنها را تهدید و مجبور به نوشتن «شهید» به جای جاویدنام کردند. بعضی آدم‌ها وقتی می‌روند، فقط جای خالی‌شان می‌ماند؛ اما ابوالفضل چیزی بیشتر از یک جای خالی به جا گذاشت او جمله‌ای به یادگار گذاشت که هنوز در دل مادرش، مثل زخمی تازه، هر روز سر باز می‌کند: «اگر من نرم، پس کی بره؟» و شاید تلخ‌ترین حقیقت همین باشد؛ گاهی کسانی که برای ساختن فردا قدم برمی‌دارند، خودشان هرگز طلوع آن فردا را نمی‌بینند.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان، این پارت با مقداری چاشنی همراه است.🖤🥀
@TasYan_roman

جاویدنام #امیرمحمد_کاظمی 🖤 ویدیو از چندین ساعت قبل از آنکه آسمان او را در آغوش بکشد...
+1
جاویدنام #امیرمحمد_کاظمی 🖤 ویدیو از چندین ساعت قبل از آنکه آسمان او را در آغوش بکشد...