en
Feedback
~•تـــاســ🖤ــیـان•~

~•تـــاســ🖤ــیـان•~

Open in Telegram

•°بنام‌آزادی°• ‌ رمانی از جنس خون ، مرگ ، آزادی ‌ ‌ مقدمه‌ای برای شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان پارت هایی با نام جاویدنامان به همراه چاشنی.🖤🥀 ‌ مشخصات جاویدنامان | http://t.me/safeCht_bot?start=qtvZPq ‌ خالق این اثر | بازمانده‌ای از دی‌ماه..

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
197
Subscribers
-124 hours
-77 days
-3030 days
Posts Archive
جاویدنام #مهدی_جدیدی 💚
+1
جاویدنام #مهدی_جدیدی 💚

#تاسیان ꒰•💚•꒱ #پارت‌پنجاه‌و‌نهم‌ فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #مهدی_جدیدی از نازی‌آباد عزیز بعضی آدم‌ها را نمی‌شود با فهرستی از تاریخ‌ها و اتفاق‌ها به یاد آورد. باید یک نشانه از آن‌ها پیدا کرد؛ چیزی کوچک، ساده و شخصی که هنوز بتواند حضورشان را از میان غیبتشان بیرون بکشد. برای مهدی جدیدی، شاید آن نشانه یک پرشیای سفید بود. مهدی، نوزده ساله، آخرین فرزند خانواده بود؛ متولد سیزدهم شهریور ۱۳۸۵. حسابداری خوانده بود، خدمت سربازی‌اش را به پایان رسانده بود و تازه داشت وارد آن قسمت از زندگی می‌شد که آدم کم‌کم خودش را از «بچه‌ی خانه» جدا می‌کند و می‌خواهد روی پای خودش بایستد. در خاوران، اپراتور دستگاه CNC چوب بود؛ کار می‌کرد، خسته می‌شد، دوباره صبح از جا بلند می‌شد و به زندگی ادامه می‌داد. زندگی برای مهدی احتمالاً همین چیزهای ساده بود؛ کار، خانواده، خستگی آخر روز، برنامه‌های فردا و یک آرزوی کوچک که شاید بارها در ذهنش به آن فکر کرده بود: یک پرشیای سفید. آرزوهای آدم‌ها را نباید کوچک شمرد. گاهی یک نفر برای خوشبخت شدن، قصر نمی‌خواهد؛ فقط دلش می‌خواهد یک روز پولی را که خودش به دست آورده روی چیزی بگذارد که سال‌ها آرزویش را داشته، شاید مهدی هم ماشین سفیدش را تصور کرده بود؛ شاید رنگش را، صدای موتور را، صندلی‌هایش را... شاید حتی مسیرهایی را که قرار بود با آن برود. اما بعضی رؤیاها آن‌قدر نزدیک‌اند که آدم فکر می‌کند حتماً به آن‌ها خواهد رسید و درست همین‌جاست که زندگی می‌تواند بی‌رحم‌ترین چهره‌اش را نشان بدهد. هجدهم دی‌ماه، نازی‌آباد، شب، مثل هر شب دیگری شروع شده بود؛ اما قرار نبود مثل شب‌های دیگر تمام شود. حوالی خیابان بازرگان و مقابل کلانتری، بر اساس روایت‌های منتشرشده، مهدی هدف دو گلوله جنگی قرار گرفت و به‌شدت مجروح شد. او را به بیمارستان کاشانی رساندند؛ اما شدت جراحات و خون‌ریزی، فرصت بازگشت را از او گرفت. نوزده سالگی‌اش هنوز تمام نشده بود. سربازی‌اش تازه تمام شده بود. زندگی مستقلش تازه داشت شکل می‌گرفت. و آینده، هنوز حتی خودش را به او معرفی نکرده بود. مرگ بعضی آدم‌ها با یک جمله قابل توضیح نیست؛ چون آنچه از بین می‌رود، فقط یک انسان نیست، بلکه تمام «بعداً»هایی است که با او قرار بود اتفاق بیفتد... بعداً ازدواج کند بعداً خانه‌ای برای خودش بسازد بعداً ماشین مورد علاقه‌اش را بخرد بعداً بیشتر سفر کند بعداً پیر شود بعداً برای بچه‌هایش از نوزده‌سالگی خودش بگوید هیچ‌کدام از آن «بعداً»ها نرسیدند. دو روز بعد، خانواده هنوز در پی یافتن پیکر جگر گوشه‌اشان بودند سرانجام بیست‌ویکم دی‌ماه، مهدی را به آن‌ها تحویل دادند و قطعه ۳۲۶ بهشت‌زهرا، آخرین نشانی زمینی او شد. و چه تناقض عجیبی است... پسری که تازه از سربازی برگشته بود تا زندگی‌اش را بسازد، حالا در جایی آرام گرفته بود که دیگر هیچ ساختنی در آن وجود نداشت... مراسم سوم و هفتمش، زیر تدابیر شدید امنیتی برگزار شد ؛ اما امنیت، هرچقدر هم سنگین باشد، نمی‌تواند جلوی خاطره را بگیرد. نمی‌تواند به یک مادر بگوید پسرت را کمتر به یاد بیاور. نمی‌تواند لبخند یک جوان را از ذهن دوستانش پاک کند. و مهدی، برای نزدیکانش با همان لبخند باقی ماند؛ لبخندی که حالا شاید از هر تصویر دیگری بیشتر حرف می‌زند. گاهی آدمی با یک عکس، یک صدا، یک لباس، یا حتی یک رؤیای ساده زنده می‌ماند. برای مهدی، شاید روزی که پرشیای سفیدی از خیابانی عبور کند، کسی برای چند ثانیه مکث کند و به یادش بیاورد. جوان نوزده‌ساله‌ای را که می‌خواست زندگی کند. جوانی که تازه از سربازی برگشته بود. جوانی که کار می‌کرد، زحمت می‌کشید و برای فردایش نقشه داشت. جوانی که هنوز خیلی زود بود برای خداحافظی. مهدی جدیدی، پیش از آنکه فرصت کند به تمام آرزوهایش برسد، خودش به یکی از ناتمام‌ترین آرزوهای این نسل تبدیل شد. و شاید برای همین است که بعضی نام‌ها را نمی‌شود فقط «یاد» کرد؛ باید روایتشان کرد، تا فراموش نشوند.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان، این پارت با مقداری چاشنی همراه است.🖤🥀
@TasYan_roman

جاویدنام #جواد_حیدری
جاویدنام #جواد_حیدری

#تاسیان ꒰•💚•꒱ #پارت‌پنجاه‌و‌هشتم‌ فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #جواد_حیدری از اصفهان عزیز بعضی نام‌ها، پیش از آنکه فرصت کنند در دفتر زندگی پررنگ شوند، در دفتر تاریخ نوشته می‌شوند. بعضی نوجوان‌ها، هنوز در میانه‌ی رؤیاهای کودکانه و آرزوهای جوانی ایستاده‌اند که ناگهان زمان، بی‌آنکه از آن‌ها اجازه بگیرد، آخرین صفحه‌ی قصه‌شان را ورق می‌زند. جواد حیدری، نوجوانی شانزده‌ساله، گرجی‌تبار و اهل اصفهان هنوز آن‌قدر جوان بود که زندگی برایش شبیه جاده‌ای بی‌انتها به نظر برسد؛ جاده‌ای که قرار بود پر از تجربه‌های تازه، خنده‌های بی‌دلیل، شکست‌های کوچک و پیروزی‌های بزرگ باشد. در شانزده‌سالگی، آدم هنوز فرصت دارد هزار بار نظرش را درباره‌ی دنیا عوض کند، عاشق شود، زمین بخورد، دوباره برخیزد و برای فردایی بهتر رؤیا ببافد، اما گاهی، سرنوشت، حتی این فرصت را هم دریغ می‌کند. شامگاه نوزدهم دی‌ماه ۱۴۰۴، اصفهان تنها شهر گنبدهای فیروزه‌ای و پل‌های تاریخی نبود؛ شهری بود که در دل شب، روایت دیگری را به خاطر سپرد. وی در جریان اعتراضات مردمی بر اثر اصابت مستقیم گلوله به قلبش جان باخت. گلوله، تنها قلب نوجوانی شانزده‌ساله را نشکافت؛ رؤیاهایی را از هم درید که هنوز حتی فرصت قد کشیدن پیدا نکرده بودند. قلب، نخستین واژه‌ای است که زندگی با آن آغاز می‌شود؛ تپشی کوچک در سینه‌ی کودکی که تازه پا به جهان گذاشته است و چه اندوه بزرگی است وقتی همان قلب، در آغاز راه، از تپیدن بازبماند. گویی زمان، دفتر زندگی او را در همان فصل اول بست؛ بی‌آنکه اجازه دهد داستانش به میانه برسد. ده روز، خانواده در انتظار ماندند؛ ده روز که برای یک مادر، به اندازه‌ی ده سال می‌گذرد. انتظار، گاهی از خودِ سوگ سنگین‌تر است. هر زنگ تلفن، هر صدای در، هر خبر، امیدی کوچک را زنده می‌کند و لحظه‌ای بعد، دوباره آن را در سکوت فرو می‌برد. هیچ تقویمی نمی‌تواند طولانی بودن روزهایی را اندازه بگیرد که خانواده‌ای چشم‌انتظار بازگشت عزیزشان هستند. سرانجام، پس از ده روز، پیکر جواد به خانواده‌اش تحویل داده شد. بیست‌ونهم دی‌ماه ۱۴۰۴، در آرامستان باغ رضوان اصفهان، او را در میان اندوه عزیزانش به خاک سپردند؛ بدرقه‌ای در فضایی با تدابیر امنیتی برگزار شد. آن روز، خاک اصفهان نوجوانی را در آغوش گرفت که هنوز فرصت نکرده بود تمام فصل‌های زندگی‌اش را ورق بزند. اما بعضی آدم‌ها، با رفتن، تمام نمی‌شوند. نامشان آرام‌آرام در حافظه‌ی یک سرزمین ریشه می‌دواند؛ درست مانند درختی که هرچه شاخه‌هایش را بشکنند، ریشه‌هایش عمیق‌تر می‌شود. جواد، تنها یک نام نیست؛ یادآور نسلی است که بسیاری از آرزوهایش ناتمام ماند، نسلی که جوانی‌اش میان التهاب روزگار گره خورد. شاید سال‌ها بعد، کسی از کنار مزار او عبور کند و از خود بپرسد: شانزده‌سالگی مگر چند بهار دارد که این‌گونه زود به خزان برسد؟ و شاید پاسخ را باد، آرام در گوش درختان باغ رضوان زمزمه کند؛ اینکه بعضی زندگی‌ها کوتاه‌اند، اما ردّشان آن‌قدر عمیق است که زمان نیز توان پاک کردنش را ندارد.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان، این پارت با مقداری چاشنی همراه است.🖤🥀
@TasYan_roman

فقط من تا ساعت 17 هستم باز باید برم؛😑😑

اگه هست حتماً حتما بهم پیام بده یه خونه هست که ظاهراً تو قتل 18 و 19 دی دست داشته

درود بچه ها از اینجا کسی هست پاکدشتی باشه ؟؟؟

جاوید نام #افسانه_رضویان 💚
+2
جاوید نام #افسانه_رضویان 💚

#تاسیان ꒰•💚•꒱ #پارت‌پنجاه‌و‌هفتم‌قسمت‌اول فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #افسانه_رضویان از چالوس عزیز بعضی تصویرها، فقط یک قاب نیستند؛ زخمی هستند که تاریخ هرچه هم ورق بخورد، از صفحه‌هایش پاک نمی‌شوند. زمان از کنارشان عبور می‌کند، نسل‌ها عوض می‌شوند، اما آن تصویر، همان‌جا می‌ماند؛ با تمام سکوتش، فریاد می‌زند. افسانه رضویان، زنی چهل‌وهفت‌ساله بود؛ مادری که هنوز زندگی در دستانش جریان داشت، هنوز خانه‌ای بود که با صدایش جان می‌گرفت و چشم‌هایی که هر صبح، به امید فردای فرزندانش باز می‌شد. مادرها ستون‌های خاموش خانه‌اند؛ تا وقتی هستند، کسی سنگینی سقف را احساس نمی‌کند... اما وقتی فرو می‌ریزند، تازه می‌شود فهمید چه تکیه‌گاهی از دست رفته است. شامگاه هجدهم دی‌ماه، مقابل کلانتری چالوس، شبی بود که با صدای گلوله در هم شکست. افسانه هدف تیر قرار گرفت و پیکرش بر آسفالت خیابان افتاد؛ خیابانی که آن شب، بیش از همیشه بوی ترس، اضطراب و بی‌پناهی می‌داد. اما آنچه آن شب را به روایتی ماندگار بدل کرد، تنها افتادن یک زن نبود؛ تلاش مردمی بود که نمی‌خواستند او را تنها بگذارند. یک‌به‌یک به سوی پیکرش دویدند تا او را از میان خیابان دور کنند هر قدمی که به سمت او برداشته می‌شد، با هراس همراه بود؛ گویی فاصله‌ی میان زندگی و مرگ، فقط چند گام کوتاه بود. به سوی کسانی که برای نزدیک شدن به پیکر او می‌رفتند نیز شلیک شد و در همان محل، افراد دیگری نیز جان باختند. چه تصویر تلخی است؛ انسان‌هایی که میان باران گلوله، نه برای نجات خود، بلکه برای تنها نگذاشتن دیگری قدم برمی‌دارند. گاهی شجاعت، فریاد کشیدن نیست؛ شجاعت یعنی در اوج وحشت، هنوز دل کسی برای انسان دیگری بتپد یعنی جانت را کف دست بگیری تا حتی پیکر بی‌جان یک هم‌وطن، غریب نماند. در گوشه‌ای از آن قاب، مردانی پشت جان‌پناه پناه گرفته‌اند؛ نه از روی ترس، بلکه برای آنکه شاید ثانیه‌ای دیگر زنده بمانند. تصویر، ساکت است، اما سکوتش از هزاران واژه بلندتر حرف می‌زند. گاهی یک عکس، تاریخ را بهتر از هزار کتاب روایت می‌کند؛ چون درد، وقتی دیده می‌شود، دیگر به‌راحتی فراموش نمی‌شود. پس از آن شب، روزهای بلاتکلیفی آغاز شد. خانواده، میان امید و اندوه، چشم‌انتظار خبری از افسانه بودند. یک روز، دو روز، یک هفته... و زمان، بی‌رحمانه کش می‌آمد. و تا حدود یک ماه و نیم، از محل نگهداری پیکر او اطلاعی در دست نبود؛ انتظاری که برای خانواده، از هر سوگی جان‌فرساتر بود. سرانجام در بیستم بهمن، پیکر او به خانواده تحویل داده شد تا در خاک آرام بگیرد. افسانه به خاک سپرده شد؛ اما بعضی آدم‌ها با خاک تمام نمی‌شوند. بعضی نام‌ها در حافظه‌ی یک ملت ریشه می‌دوانند و بعضی تصویرها، برای همیشه بر پیشانی تاریخ می‌مانند؛ نه فقط به خاطر اندوهی که در خود دارند، بلکه به خاطر یادآوری لحظه‌ای که انسانیت، میان بیم و امید، هنوز نفس می‌کشید. شاید سال‌ها بعد، وقتی کسی آن تصویر را ببیند، پیش از آنکه گلوله‌ها را به یاد بیاورد، نگاهش روی مادری مکث کند که دیگر به خانه بازنگشت؛ و بر مردمی که، در میانه‌ی هراس، هنوز دست از انسان بودن نکشیدند. بعضی قاب‌ها را نمی‌توان در آلبوم‌ها نگه داشت؛ آن‌ها برای همیشه در حافظه‌ی تاریخ زندگی می‌کنند.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان، این پارت با مقداری چاشنی همراه است.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان ꒰•💚•꒱ #پارت‌پنجاه‌و‌ششم‌قسمت‌اول فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #سپهر_موسوی از فولادشهرـاصفهان عزیز بعضی تولدها، آغاز یک زندگی تازه‌اند؛ اما گاهی روزگار آن‌قدر بی‌رحم می‌شود که میان شمع هجده‌سالگی و خاموشیِ ابدی، تنها چند طلوع فاصله می‌اندازد. انگار زمان، برای بعضی آدم‌ها عجله دارد؛ آن‌قدر عجله که حتی فرصت نمی‌دهد رؤیاهایشان قد بکشند. سپهر موسوی‌فر، یا همان سپهر موسوی، جوان هجده‌ساله‌ای بود که ریشه‌هایش به ایذه، سرزمین کوه‌های استوار و مردمان صبور، گره خورده بود؛ اما در کوچه‌های فولادشهر قد کشید، دوید، خندید و بزرگ شد. تنها پسر خانواده بود؛ امیدی که در دل پدر و مادرش ریشه دوانده بود، نوری که چراغ خانه با لبخندهای او روشن‌تر می‌شد. دانش‌آموز سال سوم دبیرستان، در رشته برق؛ پسری که هنوز میان دفترهای مدرسه، کتاب‌های نیمه‌خوانده و رؤیاهای جوانی قدم می‌زد. هجده‌سالگی برای او باید آغاز پرواز می‌بود، نه پایان راه. می‌گویند آدم در هجده‌سالگی تازه یاد می‌گیرد چگونه به آینده نگاه کند؛ تازه دلش می‌خواهد دنیا را فتح کند، تازه برای فردا هزار نقشه می‌کشد. اما سپهر، تنها دو روز پس از آنکه هجده شمع را در دلش روشن کرده بود، با زمستانی روبه‌رو شد که هیچ بهاری در پی نداشت. شامگاه هجدهم دی‌ماه ۱۴۰۴، هوا بوی التهاب می‌داد خیابان‌ها دیگر فقط مسیر عبور آدم‌ها نبودند؛ هر سنگفرش، شاهد قصه‌ای ناتمام شده بود. مقابل دادگستری فولادشهر، ثانیه‌ها هنوز نفس می‌کشیدند که صدای گلوله، سکوت شب را درید. نخست گلوله‌ای به سر سپهر نشست؛ گویی زمان همان‌جا ایستاد اما تقدیر، به همان یک زخم هم رحم نکرد روایت‌ها می‌گویند در همان حال نیز گلوله‌ای دیگر شلیک شد و رشته‌ی نفس‌های جوانی را برید که هنوز ابتدای زندگی‌اش بود. آن شب، فقط یک جوان بر زمین نیفتاد؛ دفترچه‌ای پر از آرزو بسته شد. نیمکتی در کلاس درس برای همیشه خالی ماند. کتاب‌هایی که قرار بود ورق بخورند، بی‌صاحب شدند. آینده‌ای که قرار بود با دستان خودش ساخته شود، در میان گردوغبار آن شب گم شد. گاهی مرگ، فقط جان یک نفر را نمی‌گیرد؛ آینده‌ی یک خانواده را هم با خود می‌برد. پس از آن، روزهای انتظار آغاز شد؛ روزهایی که برای خانواده، هر ساعتش به اندازه‌ی یک سال گذشت. بی‌خبری، درد عجیبی است؛ زخمی که نه دیده می‌شود و نه می‌توان برایش مرهمی پیدا کرد. امید، هر صبح دوباره در دلشان جوانه می‌زد و هر شب، با دلهره‌ای سنگین‌تر از همیشه به خواب می‌رفت. سرانجام، پس از روزها جست‌وجو و چشم‌انتظاری، در بیست‌وپنجم دی‌ماه، پیکر سپهر به خانواده‌اش بازگشت؛ بازگشتی که هیچ مادری آرزویش را نمی‌کند و هیچ پدری برای آن آماده نیست. آن روز، فولادشهر تنها جوانی هجده‌ساله را به خاک نسپرد؛ بخشی از لبخندهای فردای خودش را نیز بدرقه کرد. خاک، آرام او را در آغوش گرفت؛ اما مگر می‌شود هجده‌سالگی را دفن کرد؟ مگر می‌شود رؤیاهایی را که هنوز فرصت نفس کشیدن پیدا نکرده‌اند، زیر خاک پنهان کرد؟ می‌گویند بعضی ستاره‌ها، عمر کوتاهی دارند؛ اما همان اندک زمانی که در آسمان می‌درخشند، روشنی‌شان تا سال‌ها در خاطر می‌ماند. سپهر هم از همان ستاره‌ها بود؛ جوانی که عمرش کوتاه بود، اما نامش از حافظه‌ی کسانی که دوستش داشتند پاک نخواهد شد. شاید سال‌ها بعد، وقتی باد از کوچه‌های فولادشهر عبور کند، هنوز ردّ خنده‌های پسری هجده‌ساله را با خود حمل کند؛ پسری که تازه می‌خواست زندگی را آغاز کند، اما قصه‌اش خیلی زود به آخرین صفحه رسید.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان، این پارت با مقداری چاشنی همراه است.🖤🥀
@TasYan_roman

جاویدنام #سپهر_موسوی 💚
+1
جاویدنام #سپهر_موسوی 💚

جاویدنام #فرشید_مرادی 💚
+2
جاویدنام #فرشید_مرادی 💚

#تاسیان ꒰•💚•꒱ #پارت‌پنجاه‌و‌پنجم‌قسمت‌اول فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #فرشید_مرادی از فولادشهرـاصفهان عزیز دی‌ماه، آن سال، دیگر یک فصل نبود؛ زخمی بود که روی تن ایران دهان باز کرده بود. انگار زمستان، به جای برف، داغ می‌بارید و باد، به جای بوی باران، خبر رفتن جوان‌هایی را با خود از کوچه‌ای به کوچه‌ی دیگر می‌برد. هر صبح، خورشید با شرم از پشت کوه‌ها سر برمی‌آورد؛ گویی می‌ترسید نورش بر شهری بتابد که شبِ پیش، یکی دیگر از فرزندانش را در آغوش خاک گذاشته بود. در میان آن همه نام که یکی‌یکی به حافظه‌ی این سرزمین سپرده شدند، نام فرشید مرادی هم آرام گرفت؛ جوانی بیست‌وهشت‌ساله از فولادشهر، از تبار ریشه‌دار بختیاری. پسری که زندگی را با دستانی ساخته بود که بوی آهن، جوش و آتش می‌داد. دست‌هایی که به جای نوازش، سال‌ها با فلزهای سرد سر کرده بودند تا گرمای نان را بر سفره‌ی خانه بنشانند. برای کار، بارها راه عسلویه را در پیش گرفته بود؛ شهری که آفتابش بی‌رحمانه می‌سوخت، اما نه به اندازه‌ی روزگاری که سهم نسل او شده بود. آدم‌هایی مثل فرشید، قهرمان قصه‌ها نبودند؛ همان آدم‌های معمولی بودند که بی‌هیاهو زندگی می‌کنند، عاشق می‌شوند، برای آینده نقشه می‌کشند و خیال دارند روزی خستگی را از شانه‌های مادرشان بردارند. اما گاهی، روزگار، بی‌آنکه اجازه بگیرد، پایان قصه را خودش می‌نویسد. هجدهم دی‌ماه ۱۴۰۴، خیابان دیگر فقط خیابان نبود؛ مرزی بود میان زندگی و جاودانگی. ثانیه‌ها هنوز در رفت‌وآمد بودند که گلوله‌ای از بلندای بام، راهش را به سوی جوانی پیدا کرد که تمام سرمایه‌اش قلبی تپنده و امیدی خاموش‌نشدنی بود. گلوله تنها از جمجمه‌ی فرشید عبور نکرد؛ از رؤیاهایی گذشت که هنوز فرصت شکوفه دادن نداشتند، از خنده‌هایی که قرار بود سال‌های بعد شنیده شوند، از تمام «کاش»هایی که دیگر هرگز به «می‌شود» نرسیدند. می‌گویند بعضی صداها هرگز خاموش نمی‌شوند. صدای افتادن آن گلوله، هنوز هم در گوش همان خیابان مانده است؛ همان خیابانی که آن روز، شاهد بود چگونه جوانی در یک چشم برهم زدن، از آغوش زمین به حافظه‌ی مردمش سپرده شد. اما سخت‌ترین فصل این روایت، بعد از رفتن فرشید آغاز شد؛ جایی که مادری، میان امید و هراس، هر روز هزار بار جان داد و دوباره زنده شد. می‌گویند نزدیک به پانصد کیسه‌ی سیاه را یکی‌یکی گشود. پانصد بار دست برد روی زیپی که شاید پشت آن، پسرش خوابیده باشد. پانصد بار دعا کرد که این بار نباشد... و همان لحظه، از ته دل آرزو کرد که کاش همین بار باشد، تا انتظار تمام شود. چه تناقض تلخی؛ مادری که هم از پیدا کردن می‌ترسد و هم از پیدا نکردن. مگر می‌شود دل یک مادر را اندازه گرفت؟ مگر می‌شود فهمید هر بار که آن پارچه‌ی سیاه کنار می‌رفت، چند بار قلبش فرو می‌ریخت و دوباره، تنها به امید دیدن چهره‌ی فرزندش، از نو می‌تپید؟ انتظار، گاهی از خودِ داغ هم سنگین‌تر است. انتظار، آرام‌آرام استخوان آدم را می‌خورد؛ بی‌صدا، بی‌رحم، بی‌آنکه اثری از خود بر جا بگذارد، جز موهایی که یک‌شبه سپید می‌شوند و چشم‌هایی که دیگر هیچ‌وقت مثل قبل نمی‌خندند. سرانجام، پس از روزهایی که هر ساعتش بوی دلتنگی می‌داد، پیکر فرشید به آغوش خانواده بازگشت. بیست‌ونهم دی‌ماه، فولادشهر یکی دیگر از جوانانش را به خاک سپرد؛ خاکی که سال‌ها زیر قدم‌هایش راه رفته بود، این بار او را برای همیشه در آغوش گرفت. گویی زمین، آرام در گوشش زمزمه می‌کرد: «خسته‌ای... حالا استراحت کن.» اما نام بعضی آدم‌ها زیر خاک دفن نمی‌شود. ریشه می‌دواند؛ در دل مردم، در حافظه‌ی شهر، در روایت‌هایی که نسل به نسل نقل خواهند شد. چهلم فرشید، تنها یک مراسم سوگواری نبود؛ عهدی بود میان زندگان و خاطره‌ی او. نوای سازهای محلی، بغض کوه‌های بختیاری را روایت می‌کرد. شاهنامه‌خوانی، از رسم ایستادگی می‌گفت و سوگ لری، اندوه را چنان در هوا می‌پراکند که انگار خودِ باد نیز با مردم هم‌نوا شده بود. و شاید حقیقت همین باشد؛ بعضی انسان‌ها آن‌قدر عمیق زندگی می‌کنند که مرگ، تنها نشانی خانه‌شان را عوض می‌کند. جسمشان به خاک می‌رود، اما نامشان در قلب مردمی که دوستشان داشتند، در لالایی مادران، در صدای ساز ایل، در سکوت غروب‌های فولادشهر و در حافظه‌ی زخمیِ ایران، تا همیشه نفس می‌کشد.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان، این پارت با مقداری چاشنی همراه است.🖤🥀
@TasYan_roman

❌مهم مهم❌ این تله ی وزارت اطلاعاته به هیچ عنوان اطلاعاتتون رو جایی وارد نکنید به کسی ندید. فیلتر شکن ها بیشتر زیر دست خود وزا
❌مهم مهم❌ این تله ی وزارت اطلاعاته به هیچ عنوان اطلاعاتتون رو جایی وارد نکنید به کسی ندید. فیلتر شکن ها بیشتر زیر دست خود وزارت اطلاعات هستن پس تبلیغات هم کار خود مادر جندشونه دنبال قربانی میگردن زرنگ باشید دم به تله ندید . ❌موارد اینطوری رو حتما باهام به اشتراک بزارید و منو در جریان بزارید❌ دیگه نگم بهتونااااا اطلاعاتتونو به هیچ عنوان هیچ جایی نه بگید نه بنویسید حتی اگر من احسان کاظمی بهتون گفتم (که نمیگم) حق ندارید بهم اعتماد کنید😳 به هیچ عنوان هیچ گونه اطلاعاتی از خودتون داخل هیچ سایت یا شبکه ای منتشر نکنید. خلاصه بگم نا محسوس باشید همیشه و تا میتونید عکس خودتونو نزارید. از تک تکتون یه گرگ سایبری میسازم که خدا هم نتونه پیداتون کنه وزارت اطلاعات چه گهیه!!!؟؟؟؟ حالا صبر کن.

فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #یلدا_محمد_خانی از فردیس کرج عزیز
+3
فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #یلدا_محمد_خانی از فردیس کرج عزیز

#تاسیان ꒰•💚•꒱ #پارت‌پنجاه‌و‌چهارم‌قسمت‌پنجم(پایان) ماه ها می‌گذشت و ما جز رفتن به جایی که دخترکم پر کشید، کار دیگری نداشتیم. کارمون شده بود یا رفتن به مزار یا جایی که دخترمون جون داد.. اینایی که حرف میزدن موساد بوده و.. درک نمی‌کردم ، چجوری آدم می‌تونه آنقدر بی وجدان باشه که داغ خانواده رو نادیده بگیره. پست کردم، تا یکم آروم شم « من هر شب مرور میکنم و دعام اینه که هیچ‌وقت برای هیچکسی ۱۸ و ۱۹ دیماه تکرار نشه... حالا سر صحبت با اونایی که نمک رو زخم ما پدر و مادرها میپاشن نکنید. ما امروز گذشته، دیگه چیزی برای از دست دادن نداریم. تو رو به دین و آیینی که دارید، نکنید. ما از ۱۸ و ۱۹ دیماه به بعد هر روز داریم میمیریم و زنده میشیم. نکنید با ماها... یه روزی باید جواب بچه‌هاتون رو بدید.» مدام با خودم تکرار میکنم منم که پیشش بودم، منم که بغلش بودم، چرا منو نزدید؟؟! چرا منو هم بغل دخترم نزدید. هدف‌شون این بود نشون بدن قدرت دارن؟ یا نشون بدن که می‌خوایم نسل کشی کنیم؟؟ دختر من فقط 16 سالش بود یلدام هنوز زود بود برای رفتن، برای پرپر شدن، برای کشته شدن، برای اون سوزش گلوله.. . . هر 18 و 19 ماه می‌رفتیم جایی که یلدا رو ازم‌مون گرفتنش با 9 گلوله.. اون جایی که بچمو پرپر کردن گل بارون کردیم.. گریه کردیم.. دخترم همیشه می‌گفت بابا نیکا چه گناهی داشت؟ و من لال میشدم، زبونم یاری نمی‌کرد به بیان چیزی جز « بابا اگر اتفاقی برات بیفته من چیکار کنم ؟! » و تو میگفتی « پدر و مادر نیکا چیکار میکنن توام همون‌کارو کن. » من نمی‌دونم پدر و مادر نیکا چی کشیدن، فقط الان میدونم خیلی درد کشیدن خیلی... کلیپی که گرفته بودن گذاشتم و کپشن هم زدم« 6 ماه گذشت، بد گذشت بابا انگار 6 سال گذشت بابا جانم امروز با مامان اومدیم، تو همون کوچه، همون جایی که اولین گلوله رو خوردی، فقط سه قدم اومدی، حرومزاده از پشت زدنت..» --- پدر خانواده در کپشن یکی از پست ها اینگونه به خدا گفت « صبر ما مثل صبر تو نیست خدا. »
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان، این پارت با مقداری چاشنی همراه است.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان ꒰•💚•꒱ #پارت‌پنجاه‌و‌چهارم‌قسمت‌چهارم مطمئنم فردای آزادی، ایران قشنگ ترین کشور دنیا ثبت میشه، مردمانی شجاع، آگاه، جسور وقت رفتن منم فرا رسید، رفتنی که مطمئنم برای همیشه در ذهن همه هک می‌شود.. -- خیابان‌ها هنوز خاطره‌ی آن روزها را فراموش نکرده‌اند؛ روزهایی که خونِ انسان‌های بی‌گناه، آسفالت و جوی‌های آب را سرخ کرد. هر قطره خون، داستان آرزوهایی بود که ناتمام ماند و صدایی که خواست خاموش شود، اما در حافظه‌ی مردم زنده ماند. شاید رنگ سرخ از خیابان‌ها پاک شود، اما یاد کسانی که جان خود را از دست دادند، از دل تاریخ پاک نخواهد شد. عدالت زمانی معنا پیدا می‌کند که هیچ خیابانی دوباره از خون انسان‌ها رنگین نشود...   °•راوی•° چقدر سخت است پدر مرگ فرزند خودش را ببیند و کاری نکند.. چقدر دشوار است پدر جون دادن جیگر گوشه‌ای که سالها تلاش کرد که به اینجا برسد و اکنون به دست جلاد اینگونه جونش گرفته شد را ببیند و شکسته شود. آیا پدر این کوچه، این تاریخ، این ساعت، این شب را فراموش میکند؟ آیا پدر می‌تواند با این غم ناعادلانه کنار بیاید؟ شاید سوال درست این باشد! آیا پدر می‌تواند از حق دخترش بگذرد و به زندگی‌اش برگردد؟؟ مادر خانواده که قرار است با این حسرت سر کند که در آن لحظه نبود و فقط شنونده این باشد که دست رنجش چگونه پر پر شد، البته سخن درست این است:« چگونه پرپرش کردند! » ...   °•خـانـواده•° برای شناسایی دخترمون‌ رفتیم.. بدنش سرد بود.. تنِ سردش با دستای گرم من تداخل ایجاد کرده بود. داغِ بچه خیلی سخته.. مخصوصا اگر اون داغ تازه نوجوون باشه و ناعادلانه کشته شه.. داغ بچه مثلِ، افتادن تو کوره آتیشِ عذاب آور.. زجر آور.. یه دفعه سوزونده نمیشی.. ذره ذره ذوب میشی.. تا تموم شی...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان، این پارت با مقداری چاشنی همراه است.🖤🥀
@TasYan_roman

قشنگا متاسفانه مخ‌م رفته تعطیلات به احتمال زیاد تا قسمت پنجم هست این پارت🫂

#تاسیان ꒰•💚•꒱ #پارت‌پنجاه‌و‌چهارم‌قسمت‌سوم تصمیم گرفتم منم شرکت کنم، هرچی باشه کنم تو این آزادی سهم دارم دیگه. بابا اومد مثل همیشه دوییدم تو بغلش. شاید از نظر شما حرکتِ لوسی باشه، ولی خب چه کنیم دیگه بابایی‌م. یکم با بابا و مامان بگو و بخند کردیم. تصمیم رو گرفته بودم و حالا فقط باید نهاییش میکردم و به خانواده می‌گفتم. دلمو زدم به دریا. یه نفسی گرفتم، انگار بابا میدونست می‌خوام یه چیزی بگم فقط منتظر بود بشنوه. _ بابا؟ + جانم دخترم؟ _ بریم بیرون. مامان این لحظات فقط نظاره‌گر بود، انگار بابا متوجه حرفم شده بود که با ناراحتی و نگرانی گفت + بابا اگر اتفاقی برات بیفته من چیکار کنم؟ یاد خانواده نیما و مهسا و بقیه افتادم.. _ پدر و مادر نیکا چیکار میکنن؟ تو هم همون کار بکن. انگار حرفم روش اثر گذاشته بود. اون شب فرا رسید و با بابا رفتیم بیرون. بوی خون رو زمین، دیوار خودنمایی میکرد.. وقتی خونی میریختن، وجدان‌مون اجازه نمی‌داد از روی خون رد شیم. اون خون برای ما خیلی عزیز بود. نمی‌دونم چه زمانی بود که، سوزشی تو پام حس کردم بابا بلندم کرد و بهم گفت: بیا بریم تا ته کوچه _ بابا بریم. سه قدم برداشتم، انگار اون قدم های من قدم های نظام رو سنگین میکردن که از پشت مورد هدف 8 گلوله قرار گرفتم. در مجموع 9 گلوله مهمونِ بدنم شد، و بدن من مهمانوازِ گلوله‌ای که به قصد کشتن بهم نشونه رفته بود. ولی خیلی خوبه ها، اینکه آخرین لحظات زندگیت کنار پدری دلسوز باشه، پدری که جونت جونش بود. ولی انصاف نبود، من باید تو 16 سالگی بمیرم؟ بدون اینکه به آرزوم برسم. زمین سرد بود، ولی آغوش پدر برای آخرین بار مثل چایی که خستگی رو میشست و از بین میبرد خنثی میکرد. زمین حال از خونِ من قرمز شده بود و این هم مهرِ من از جنس خون، از جنس آزادی و از جنس شجاعت...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان، این پارت با مقداری چاشنی همراه است.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان ꒰•💚•꒱ #پارت‌پنجاه‌و‌چهارم‌قسمت‌دوم راستی اصلا من خودمو معرفی کردم؟؟ اگه نه عذر میخوام. من یلدام. یلدا محمد خانی از فردیس کرج 16 سالمه و انیمیشن می‌خوندم یکی از آرزوهام انیماتور، از اون انیماتور هایی که کار هاشون از فوق‌العاده هم، فوق‌العاده تره. با این حالم، تمرکزی برای خوندن نداشتم. برای همین تصمیم گرفتم یکم تو گوشی بچرخم و وقتی حالم بهتر شد برم پایِ درس. دی ماه بودُ 4ام دی، زاد روز مادربزرگم بود براش نقاشی کشیدم، باحال شده بود کنار نقاشی هم نوشتم « تولدتـ مبارکـ سهیلا جـون♥️ مامانبزرگ قشنگم♥️♥️♥️ » اوایل اعتراضات بود این وسط چندتا عکس خیلی خوبی هم از این اعتراضات وایرال شده بود. اگه بخوام عکس رو توصیف کنم « شجاع و جسور بودن مردم ایران توش آشکار بود » و چه از این بهتر که همچین مردمانی داریم. بخوام حالمُ توصیف کنم اینجوریه که چشمام از خوشحالی پر اشک بود. لبام از خوشحالی خنده و قلبم، قلبم از نگرانی کسایی که جلوی این ظالمین بودن داشت میکوبید اینکه اتفاقی براشون نیفته. قشنگ صدای قلبم دیگه تو سینه‌م حس نمی‌کردم، انگار مغزم از قبل تصمیم به انتخاب جایگزین کرده بود. چون دیگه صدای قلبم بیشتر و بیشتر میشد و انگار حتی تو مغزمم صداش پلی میشد.. بعد از کلی پست دیدن، شروع کردم به استوری دیدن. یکی پست شاهزاده رو استوری کرده بود و تو ویدیو اعلام کرده بود قیام سراسری هست و مردم رو دعوت کرد تا حق‌شون رو بگیرن. و اونم در شب 18 و 19 دی ماه. در ساعت 8...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان، این پارت با مقداری چاشنی همراه است.🖤🥀
@TasYan_roman