en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈

Rêverie

Rêverie

Open in Telegram

متن ها همه دلنوشته های شخصی هستند محبت کنید و کپی نکنین🤍 @LaMmusebot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
2 342
Subscribers
No data24 hours
-677 days
+49630 days
Posts Archive
ما مفهومی از خدا ساخته‌ایم که باید هم‌زمان بی‌نهایت باشد و هم با زبان محدود ما توصیف شود. بنظرم مشکل از همان‌جا آغاز می‌شود که زبان انسانی برای چیزی به کار می‌رود که قرار است غیرانسانی باشد. وقتی می‌گوییم خدا می‌بیند می‌شنود،خشمگین می‌شود یا محبت میورزد، در واقع داریم از واژه‌هایی استفاده می‌کنیم که صفات انسانی هستند. دیدن از چشم میاد، شنیدن از گوش، خشم و علاقه هم از احساسات سرچشمه میگیرند. اما میگویند خدا جسم ندارد، مغز ندارد، بدن ندارد. پس این صفات چه معنایی دارند؟ استعاره‌اند؟ اگر استعاره‌اند، چرا تا این حد جدی گرفته می‌شود که سرنوشت اخلاقی و هستی انسان را تعیین می‌کنند؟ و اگر استعاره نیستند، پس چگونه می‌توانند بدون بستر زیستی وجود داشته باشند؟ از طرف دیگر، اگر خدا هیچ شباهتی به مخلوق ندارد و کاملا چیز دیگری‌ست آیا اصلا قابل شناخت است؟ چیزی که هیچ نسبتی با تجربه‌ی انسانی ندارد، چگونه وارد ذهن انسانی می‌شود؟ ذهنی که فقط با تجربه کار می‌کند، چگونه می‌تواند مفهومی را درک کند که هیچ تجربه‌ی مشابهی برای آن ندارد؟ در این حالت، خدا تبدیل می‌شود به مفهومی که هم باید قابل درک باشد و هم نباید قابل درک باشد. شاید مسئله این نباشد که خدا واقعا چیست بلکه این باشد که ذهن انسان چطور ناچار شده چیزی بسازد که هم پاسخ‌دهنده به ترس از بی‌معنایی باشد، هم توضیح‌دهنده‌ی آغاز، هم نگهبان اخلاق، و هم تکیه‌گاه روانی در برابر ناپایداری جهان. و شاید تناقض اصلی این است که ما موجودی ساخته‌ایم که قرار است از ما فراتر باشد، اما ابزار ساختش خود ما بوده‌ایم.

Plus inhale exhale *

Safe places.
Safe places.

چگونه می‌توانید از خدا بگویید وقتی پدری برای دارو های فرزندش غرورش را، شاید ایمانش را جلوی در داروخانه جا می‌گذارد؟ چگونه می‌توانید از عدالت حرف بزنید وقتی مادری هنوز تنش گرم است اما تن کودکش سرد شده و جهان حتی مکث هم نمی‌کند؟ چگونه می‌توانید مهربانی را باور کنید وقتی زنی،عشقش را نه در پیری نه در بیماری بلکه در خیابان،در میان فریادها در آغوش می‌کشد؟ وقتی پدری،نام فرزندش را نه برای 'صدا زدن' بلکه برای پیدا کردن فریاد می‌زند؟ وقتی کودکی سه‌ساله نه دشمنی داشته نه حتی فرصت فهمیدن دنیا در داروخانه کشته می‌شود؟ چگونه می‌توانید بگویید خدا عادل است خدا مهربان است خدا ناظر است؟ اگر بگویید خدا فقط یک خالق بوده بی‌طرف خاموش و رهاکننده‌ی جهان بحث فرق می‌کند. دردمان کمتر نمی‌شود اما حدقل دروغی گفته نشده. اما وقتی می‌گویید او بر همه‌چیز آگاه است و هرچه هست به خواست اوست… آن‌وقت این کودک این مادر این پدر این جنازه‌ها این فریادها می‌شود «خواستن»؟ چند دقیقه فقط چند دقیقه نگاهتان را از کتاب‌ها بردارید از منبرها از جمله‌های آماده از پاسخ‌های کلیشه‌ای. به اطرافتان نگاه کنید. به کشوری که مردمش زنده‌اند اما زندگی نمی‌کنند. به جوانی که برای آینده‌اش برنامه ریزی نمیکند، بلکه حدس می‌زند. به مادری که هر بار در را باز می‌کند دلش می‌لرزد که شاید این‌بار نوبت نام فرزند اوست. کجای این جهان عدالت دارد؟ کجایش مهربانی است؟ کجایش شبیه آن وعده‌هایی‌ست که سال‌هاست تکرار می‌کنید؟ من می‌توانم بپذیرم که انسان‌های خوب هنوز وجود دارند. آن‌ها که بی‌سروصدا کمک می‌کنند آن‌ها که دست می‌گیرند آن‌ها که می‌مانند. می‌توانم بپذیرم که خورشید هنوز طلوع می‌کند که ستاره‌ها هنوز می‌درخشند که جهان بی‌تفاوت بی‌رحم بی‌وقفه به چرخیدنش ادامه می‌دهد. اما این… هرچه باشد عدالت نیست. این درد «حکمت‌دار» نیست این فقط تحمیل است. با تمام این خشم این سوگ این ناامیدی چیزی هست که هنوز نمی‌گذارد همه‌چیز تمام شود. نه خدا. نه وعده. نه معجزه. انسان. همین آدم‌های خسته ای که شکسته‌اند اما هنوز ایستاده‌اند. همین دستی که در تاریکی دست دیگری را میگیرد. همین صدایی که با وجود لرزش سکوت نمی‌کند. امید اینجا دیگر شبیه نور نیست. شبیه مقاومت است. شبیه نفس کشیدن سخت اما ادامه‌دار. و شاید اگر چیزی قرار است این جهان را قابل تحمل‌تر کند نه از آسمان بلکه از همین سرزمین میاید.

Babydoll Dominic Fike.m4a1.51 MB

photo content

از پس این اتفاقات، چیزی در من مانده که اسمش را نمی‌دانم. نه شبیه غم است،نه حتی خستگی. بیشتر شبیه یک فضای خالی‌ست که درون آدم جا خوش می‌کند و آرام آرام همه‌چیز را از معنا تهی می‌کند. انگار جهان از من عقب کشیده باشد. آدم‌ها هستند، رفت‌وآمدها ادامه دارد، اما من دیگر در مرکز هیچ‌کدام نیستم. فقط تماشا می‌کنم؛ بی‌آن‌که واقعاً دیده باشم، بی‌آن‌که چیزی در من تکان بخورد. نه خوشحالم، نه بدحال. نه چیزی مرا بالا می‌برد، نه چیزی فرو میریزد. مثل ایستادن در راهرویی طولانی که درهایش هیچ‌وقت باز نمی‌شوند. زمان هم دیگر برایم شکل سابق را ندارد. گذشته، مثل کتابی‌ست که صفحاتش را کسی پیش از من ورق زده و آینده مثل صفحه‌ای‌ست که هنوز نوشته نشده اما هیچ علاقه‌ای برای نوشتنش در من باقی نمانده. من بین این دو، بی‌جاذبه، معلق مانده‌ام؛ نه به جایی کشیده می‌شوم و نه از جایی می‌گریزم. درونم سکوتی هست که عجیب سنگین است. نه سکوت آرامش‌بخش، بلکه سکوتی که انگار از حذف شدن تدریجی صداها ساخته شده باشد. انگار همه‌چیز آهسته آهسته عقب رفته و من مانده‌ام با یک آگاهی نیمه‌بیدار از خودم؛ آگاهی‌ای که فقط هست، بدون این‌که چیزی اضافه کند. گاهی حس می‌کنم خوابم، اما خواب نیست. چون بیداری‌اش را می‌فهمم. و این فهمیدن، خودش خستگی تازه‌ای می‌آورد؛ خستگی‌ای که حتی خواب هم آن را نمی‌شوید. در یک حالت ماندگار از «هستم» گیر افتاده‌ام. نه جلو می‌رود، نه عقب. فقط هست. مثل چراغی که روشن است، اما اتاقی برای روشن کردن ندارد. و عجیب‌تر از همه این است که حتی این وضعیت هم مرا شگفت‌زده نمی‌کند. انگار شگفتی هم جایی در من جا گذاشته شده و رفته باشد.

photo content

خیلی غم‌انگیز است که در دنیا آدمی‌زاد برای داشتن یک زندگی آزاد و آرام بمیرد؛ برای چیزی که باید بدیهی‌ترین حق ما باشد، برای چیزی که باید مثل هوا، مثل نور، مثل نفس‌کشیدن، بی‌دردسر و بی‌منت در دسترس باشد. غم‌انگیز است که انسان به‌جای آن‌که عمرش را صرف ساختن رویاهایش کند، مجبور شود تمام جانش را خرج گرفتن ابتدایی‌ترین سهمش از زندگی کند. انگار دنیا، پیش از آن‌که خانه باشد، میدان امتحان است، جایی که هرکس باید ثابت کند سزاوار آرامش، سزاوار آزادی،سزاوار زیستن است. و مگر نه اینکه خود زنده‌بودن، به‌تنهایی باید دلیل کافی برای شایستگی باشد؟ تلخ‌تر از مرگ، شاید همین باشد که آدمی‌زاد گاهی نه از پی شکست، نه از پی خطا، بلکه از پی حقِ طبیعی‌اش فرومی‌ریزد؛ از پی خواستن روزی بی‌هراس، شبی بی‌لرزش، آینده‌ای که در آن مجبور نباشد برای هر قدم، از سایه‌ها اجازه بگیرد. چه دردناک است که بعضی‌ها تا آخرین لحظه، فقط برای همین می‌جنگند: برای اینکه زندگی‌شان شبیه زندان نباشد، برای اینکه بمانند و انتخاب کنند، برای اینکه بتوانند با خیال آسوده بخندند، فکر کنند، دوست بدارند، و صبحی را ببینند که بر آن سنگینیِ ترس ننشسته باشد. اما گاه جهان آن‌قدر سرد و کج‌خلق می‌شود که حتی این آرزوهای ساده را هم با خون پاسخ می‌دهد. و انسان… انسان چه موجود غریبی‌ست. با همه‌ی ناتوانی‌اش، با همه‌ی لرزش دست‌ها و تردیدهای دلش، باز هم امید را رها نمی‌کند. باز هم به روشنایی فکر می‌کند، حتی وقتی تاریکی همه‌چیز را گرفته باشد. باز هم چیزی در او هست که نمی‌گذارد کامل تسلیم شود؛ چیزی شبیه یک شمع‌ لجباز در اتاقی بی‌پنجره. اما گاهی این شمع آن‌قدر تنها می‌سوزد، آن‌قدر بی‌پناه می‌سوزد، که آخر سر نه نورش می‌ماند و نه گرمایش؛ فقط دود اندوهی می‌ماند که در هوا پخش می‌شود و کسی نمی‌فهمد دقیقاً از کدام دل بلند شده است. غم‌انگیز است که برای بعضی آدم‌ها، آزادی نه آغاز زندگی، که پایان آن باشد. انگار جهان در حقشان دیر می‌رسد. انگار عدالت همیشه یک قدم عقب‌تر از رنج راه می‌رود. و چه شکوه غم‌انگیزی دارد این حقیقت ساده و سنگین: که بعضی قلب‌ها تمام عمرشان را می‌تپند تا شاید روزی برسد که بتوانند بی‌ترس بایستند، اما آن روز، یا نمی‌رسد یا اگر برسد، دیگر کسی برای دیدنش نمانده است. آدمی‌زاد را چه چیزی بیشتر می‌شکند؟ اینکه درد بکشد؟ نه. اینکه امید داشته باشد و امیدش بارها و بارها از دست برود. اینکه به زندگی دل ببندد و هر بار، زندگی از او دورتر شود. اینکه بخواهد فقط آرام باشد، فقط انسان باشد، فقط در خانه‌ی خودش بی‌دلهره نفس بکشد، اما جهان چنان بر او تنگ شود که نفس کشیدن هم به آرزو بدل گردد. همین است که غم را عمیق می‌کند: نه بزرگی مرگ، بلکه کوچکی آرزویی که برایش می‌میرد. و با این همه، چه نجیب‌اند آن جان‌هایی که تا آخرین لحظه، آزادی را بهانه‌ی زندگی می‌کنند. چه شریف‌اند آن دل‌هایی که حتی وقتی شکست می‌خورند، باز هم به روشنایی وفادار می‌مانند. آن‌ها شاید بر زمین بیفتند، اما چیزی از شأن انسانی را با خود بلند می‌کنند؛ چیزی که نمی‌شود دفنش کرد، چیزی که در سکوتِ تاریخ هم می‌ماند، چیزی که مثل یک زخم روشن، یادآور می‌شود انسان برای زندان ساخته نشده بود. خیلی غم‌انگیز است. این‌که آدمی‌زاد، برای داشتن اندکی آزادی و آرامش، گاهی باید بهای تمام بودنش را بدهد. و شاید همین، عمیق‌ترین اندوه جهان باشد: اینکه زندگی، به‌جای آن‌که پناه باشد، گاهی به آزمون طاقت تبدیل می‌شود؛ و انسان، به‌جای آن‌که فقط زندگی کند، مجبور می‌شود برای حق زندگی‌کردن جان بدهد.

photo content

Chopin_Nocturne_No_20_in_C_Sharp_Minor,_Op_Posth_Rousseau_Felt.mp32.25 MB

I love the way chopin speaks to my soul

بعضی کلمات هم برای گفتن زیادی کوچک‌اند، برای این همه سنگینی، برای این حجم از ناتمام‌ماندن. حیف آن جان‌هایی که رفتند، بی‌آنکه فرصت کنند شاد زندگی کنند. بی‌آنکه اجازه داشته باشند یک روز صبح با خیال راحت از خواب بیدار شوند و فکر کنند هنوز آینده‌ای هست که مال خودشان باشد. وقتی چهل هزار نفر را میشنویم انگار آدم را دو بار می‌کشد: یک‌بار در واقعیت، یک‌بار در بی‌حسی اعداد.انگار بعضی کلمات هم برای گفتن زیادی کوچک‌اند، برای این همه سنگینی، برای این حجم از ناتمام‌ماندن. حیف آن جان‌هایی که رفتند، بی‌آنکه فرصت کنند شاد زندگی کنند. بی‌آنکه اجازه داشته باشند یک روز صبح با خیال راحت از خواب بیدار شوند و فکر کنند هنوز آینده‌ای هست که مال خودشان باشد. وقتی چهل هزار را میشنویم انگار  آدم را دو بار می‌کشد: یک‌بار در واقعیت، یک‌بار در این بی‌حسی اعداد. حیف آن‌هایی که هر روز، در سکوت‌های طولانی و سرد جهان، کم می‌شوند؛ نه با بدرقه، نه با دست تکان دادن کسی از پشت پنجره، نه با یک خداحافظی که بتواند کمی از درد را قابل‌تحمل کند. فقط با یک دیگر نیست که مثل یک نقطه‌ی سیاه وسط یک جمله‌ی ناتمام می‌نشیند و اجازه نمی‌دهد ادامه پیدا کند. حیف ما که عادت کرده‌ایم به دیدن رفتن‌ها. که گاهی حتی خبرها را با چشم نیمه‌باز می‌خوانیم و بعد برمی‌گردیم به کار خودمان، انگار نه انگار زندگی شخصی از دنیا کم شده. انگار قلب ما هم مثل باتری گوشی است؛ وقتی کم می‌شود، می‌گوییم بعدا شارژش می‌کنیم. و حیف این همه شور زندگی این همه استعداد که می‌توانستند جهان را یک ذره به اندازه خود بهتر کنند. آدم‌هایی که شاید اگر فقط یک مسیر دیگر جلوی پایشان باز می‌شد، اگر فقط یک “می‌شود” به جای هزار “نمی‌شود” می‌شنیدند، حالا چیز دیگری از دنیا ساخته بودند. شاید موسیقی، شاید قانون، شاید یک جمله‌ی ساده که می‌توانست کسی را نجات بدهد. حیف آن عشق‌ها نه فقط عشق‌ بین آدم‌ها، آن عشق خاموشی که درون آدم‌ها بود: عشق به ادامه دادن، به ساختن، به فهمیده شدن. عشقی که گاهی آن‌قدر بی‌پاسخ می‌ماند که خودش را جمع می‌کند، کوچک می‌شود، و آرام آرام در دل خاک گم می‌شود. و آدم می‌ماند با یک سوال بی‌انتها: چطور ممکن است جهان، این‌همه زندگی را داشته باشد و در عین حال این‌همه ناتمامی؟ گاهی فکر می‌کنم دنیا شبیه کتابی‌ست که کسی وسطش صفحه‌ها را پاره کرده. ما فقط ورق می‌زنیم و جای خالی را نگاه می‌کنیم و وانمود می‌کنیم داستان هنوز دارد درست پیش می‌رود. حیف... حیف است که نمیدانم چقدر دیگر باید از این کلمه استفاده کنم. حیف آن‌هایی که هر روز، در سکوت‌های طولانی و سرد جهان کم می‌شوند؛ نه با بدرقه، نه با دست تکان دادن کسی از پشت پنجره، نه با یک خداحافظی که بتواند کمی از درد را قابل‌تحمل کند. فقط با یک دیگر نیست که مثل یک نقطه‌ی سیاه وسط یک جمله‌ی ناتمام می‌نشیند و اجازه نمی‌دهد ادامه پیدا کند. حیف ما که عادت کرده‌ایم به دیدن رفتن‌ها. که گاهی حتی خبرها را با چشم نیمه‌باز می‌خوانیم و بعد برمی‌گردیم به کار خودمان، انگار نه انگار زندگی شخصی از جهان کم شده. انگار قلب آدم‌ها هم مثل باتری گوشی است؛ وقتی کم می‌شود، می‌گوییم بعدا شارژش می‌کنیم. و حیف این همه شور زندگی… این همه استعداد که می‌توانستند جهان را یک ذره روشن‌تر کنند. آدم‌هایی که شاید اگر فقط یک مسیر دیگر جلوی پایشان باز می‌شد، اگر فقط یک “می‌شود” به جای هزار “نمی‌شود” می‌شنیدند، حالا چیز دیگری از دنیا ساخته بودند. شاید موسیقی، شاید قانون، شاید یک جمله‌ی ساده که می‌توانست کسی را نجات بدهد. حیف آن عشق‌ها نه فقط عشق‌های بین آدم‌ها، که آن عشق خاموشی که درون آدم‌ها بود: عشق به ادامه دادن، به ساختن، به فهمیده شدن. عشقی که گاهی آن‌قدر بی‌پاسخ می‌ماند که خودش را جمع می‌کند، کوچک می‌شود، و آرام آرام در دل خاک گم می‌شود. و آدم می‌ماند با یک سوال بی‌انتها: چطور ممکن است جهان، این‌همه زندگی را داشته باشد و در عین حال این‌همه ناتمامی؟ گاهی فکر می‌کنم دنیا شبیه کتابی‌ست که کسی وسطش صفحه‌ها را پاره کرده. ما فقط ورق می‌زنیم و جای خالی را نگاه می‌کنیم و وانمود می‌کنیم داستان هنوز دارد درست پیش می‌رود. حیف...حیف نمیدانم چقدر دیگر باید از این کلمه استفاده کنم.

photo content

photo content

به راستی… این امید ما را به کجاها برد؟ به همان کوچه‌هایی که چراغ‌هایش همیشه کمی دیر روشن می‌شوند؛ به همان پنجره‌هایی که پشتشان کسی منتظر نیست، اما آدم باز هم نگاه می‌کند، انگار قرار است معجزه‌ای از قاب شیشه رد شود. ما با امید، راه افتادیم؛ مثل کسی که نقشه ندارد، اما باور دارد هر پیچ خیابان آخرش به خانه می‌رسد. گفتند امید چراغ است… اما کسی نگفت گاهی همین چراغ، آدم را وسط مه تنها می‌گذارد؛ روشن، اما تنها. به راستی، این امید ما را به کجاها برد؟ به اتاق‌هایی که در آن‌ها حرف‌هایمان نصفه ماند. به قرارهایی که هیچ‌وقت به قرار نرسیدند. به لبخندهایی که تمرینشان کردیم، اما روی صورت‌هایمان جا نیفتادند. به شب‌هایی که قرار بود فقط “یک شب سخت” باشند، اما کم‌کم شدند مثل یک تقویم تکراری از خستگی. با این حال… عجیب است که همین امید، ما را زمین هم نزد. مثل دستی که وقتی می‌لرزد هم هنوز ول نمی‌کند. مثل نخی که بارها پاره شده، اما باز هم چیزی را سر پا نگه داشته. شاید امید، مقصد نیست. شاید اصلاً قرار نبوده ما را برساند. شاید فقط قرار بوده نگه‌مان دارد؛ وسط همه چیزهایی که می‌خواستند از هم بپاشیم. و ما… در همین نگه‌داشته شدن‌های نصفه‌نیمه، در همین رسیدن‌های ناقص، در همین فرداهایی که هیچ‌وقت دقیقاً شبیه انتظارمان نشدند، هنوز ادامه داده‌ایم. پس به راستی… اگر بپرسند این امید ما را به کجا برد، شاید جوابش ساده‌تر از چیزی باشد که فکر می‌کنیم: به جایی نرساند اما گذاشت راه برویم.

“A deep heart and a great mind will always face pain and suffering. To me, it seems that truly great people must feel a deep sadness while they are on this earth, unfortunately.” - Fyodor Dostoevsky, Crime and Punishment