𝓢𝗉𝗋𝗂𝗇𝗀 𝗂𝗇 𝗌𝖾𝗈𝗎𝗅 .
Open in Telegram
𝗋𝗒𝖾𝗃𝗂 . 𝗐𝗂𝗇𝗋𝗂𝗇𝖺 - 𝖼𝗈𝗇𝗍𝖺𝗂𝗇 𝗐𝗅𝗐 𝖺𝗇𝖽 𝗌𝗍𝗂𝖼𝗄𝖾𝗋 𝗌𝗍𝗎𝖿𝖿 .
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
391
Subscribers
-224 hours
-117 days
-1130 days
Posts Archive
Repost from 𝖲𝗍ᗩ𝗋 𝗉𝖺𝖢𝗄
هر دو پک بالا رو همراه همین پیام فور کنید،پست مشخص کنید فور کنم ۱۲ ساعت بمونه اینجا.
Repost from ㅤ 𝚬𝗅𝗒꯭𝗌𝗂𝗎𝗆 .
❝ 𝖮𝖼𝗍𝗈𝖻𝖾𝗋 𝟤𝟢, 𝟤𝟢𝟤𝟢 ❞
«این عشق نیست پسرم، این یک جنونه... تو اسمِ این جنون را گذاشتی عشق؟» و پاسخ، آنی و کوبنده روی صفحه ظاهر شد: «عشق کلمهی حقیریست برای چیزی که من به تو دارم. عشق یعنی دلتنگی، یعنی فراق... اما من هر ثانیه دارم تو را زندگی میکنم. من مالکِ تمامِ آن چیزهایی هستم که خودت حتی یادت رفته روزی مالِ خودت بودند.» مو مشکی خیره به قابِ تاریکِ دوربین، سرش را نزدیکتر آورد؛ گویی میخواست از پشتِ تمامِ این پیکسلها، ردِ نفسهای آن مرد را لمس کند. تماسی برقرار شد و صدایش آرام، بم و لبریز از خستگیِ یک تنهاییِ اجباری بالاخره در اتاق پیچید: — «می دانی ترسناکترین بخشِ ماجرا کجاست؟ این که من حتی وقتی در این اتاق تنهام، باز هم حس میکنم سایه ات روی شانهام سنگینی میکند. تو مرا زندانیِ این قاب کردی، بدون اینکه حتی نیازی به میله داشته باشی.» و این مو سپید بود که با دلتنگی به صدای الههی زندگیاش گوش سپرد. خیره به تصویرِ زیبایی که جلویش بود، انگشتانش روی بدنهی سردِ لیوان مکث کرد؛ جرعهای از آن نوشید و با لبخندِ تاریکی که گوشهی لبش نشست، طوری که انگار مو مشکی از همین فاصله قاطعیتِ صدایش را حس میکند، زمزمه کرد: — «میلهها مالِ آدمهای ضعیفاند، معجزه... من نیازی به قفس ندارم. من تو را در حصارِ تپشهای قلبِ خودم حبس کردهام. تو هر جا بروی، هر چقدر هم که روی صحنه بدرخشی، باز هم بازتابِ نگاهِ منی. این اسارت نیست؛ این تنها راهی است که دو نفر میتوانند تا ابد به هم گره بخورند، بدون جدایی .»
Repost from ㅤ 𝚬𝗅𝗒꯭𝗌𝗂𝗎𝗆 .
❝ 𝖮𝖼𝗍𝗈𝖻𝖾𝗋 𝟤𝟢, 𝟤𝟢𝟤𝟢 ❞
هوا سرد بود؛ صدای وزش باد، چوبهای خشکیدهی درختان را میلغزاند و برگهای پاییزی دانه دانه نقشِ بر زمین میشدند. اما سردتر از هوا، اتاقِ تاریکی بود که دیوارهای آن دیگر رنگ نداشتند. زیر هجومِ صدها پوستر، عکسِ چاپشده و قابهای کادربندیشده از معبودِ او، گویی سالها بود که دیوارها نفس نکشیده بودند. بیست سال گذشته بود و او همچنان شیفتهی آن رنگِ قهوهی سوخته مانده بود. همه ستارهِ زیبای او را روی بیلبوردهای بزرگِ شهر یا پشتِ شیشهی تلویزیون میدیدند، اما هیچکس نمیدانست واقعیترین نسخهی آن موجودِ خوشچهره، در اسارتِ تاریکِ این اتاق، روی تختهسنگی از خاطراتِ یک نفرِ دیگر نفس میکشد. نورِ نسبتاً آبیِ مانیتورهای همیشه روشن، تنها رنگی بود که صورتش را میتراشید و گورستانِ احساساتِ او را به خاطرهای زیبا برای مردِ روی صندلی تبدیل میکرد. ساعتها بود که در سکوتِ مطلقِ اتاق حتی پلک هم نزده بود؛ با ترسی خفقانآور از این که اگر برای یک ثانیه نگاه از آن صفحهی بیجان بردارد، تمامِ جهانش در سیاهیِ مطلق گم شود و دیگر توانی برای نفس کشیدن نداشته باشد. لیوانِ نیمهخالی را میان انگشتانش میچرخاند و با چشمانی که از شدتِ خیرگی میسوخت، تکتکِ حرکتهای مرد را از پشتِ لنزِ دوربینها دنبال میکرد؛ گویی فردِ توی تصویر، معجزهای شکننده بود که اگر ذرهای از حفاظِ نگاهِ او دور میشد، در این دنیای بیرحم پودر میشد. گوشی را برداشت؛ انگشتانش با مهارتی بیمارگونه روی صفحهی کلید لغزیدند و پیامی متولد شد: «لئو پارد باید ممنونِ مرگش باشد که پوستت بومِ نقاشیش شد؛ بهت میآید، معجزه.» فقط همین چهارده کلمه. و درست لحظهای که پیام ارسال شد، دید که چطور مشکی مورد علاقه اش در آن سوی خط با شتاب گوشی را چنگ زد. فاصلهای نبود؛ نه از طریقِ کلمات، و نه از طریقِ قفسی که مو سپید دورِ زندگیاش تنیده بود. لبخندی رضایتمند روی لبانش نشست؛ لبخندی که رنگِ تملک داشت. تایپ کرد: — «کجایی؟» — «نزدیکتر از شاهرگِ گردنت.» — «یاد بگیر به اموالِ بقیه آسیب نرسونی.» — «این فقط یک گریمه، پسرم.» — «حتی دیدنِ گریمی که صورتِ بینقصت را اینطور به زخم کشیده، حکمِ گناهی نابخشودنی را دارد برای من...» مو مشکی نگاهی به گریمِ روی صورتش توی آینه انداخت و با طعنه و پوزخندی تایپ کرد: «حتی کارگردان هم جرات ندارد اینقدر نزدیک بنشیند و خطبهخطِ صورتِ مرا چک کند که تو میکنی.» گوشیِ اش بلافاصله لرزید. پیامِ کوتاهی روی صفحه ظاهر شد، با همان لحنِ گزنده و محکم: «اگر او اجازه داشت، حالا بهجای کارگردان، اسمش غذا بود؛ البته برای درندههای جنگل! او تو را فقط برای چند ساعت روی صحنه میخواهد، اما من... من دارم برای تکتکِ ثانیههایی که زندهای، مالیات میدهم. حواست باشد، معجزه؛ من حتی به سایهای که روی دیوارِ اتاقت میافتد هم حسودی میکنم...» مو مشکی این لحن را خوب میشناخت؛ میدانست پشتِ این جملات، طوفانی از خشم و جنونِ پنهان خوابیده است که مسببِ همهٔ آنها خودش بود. میدانست مو سپید تحملِ حتی یک خراشِ ساختگی را روی پوستش ندارد. اما مو سپید، با همان لبخندِ تیرهی پشتِ مانیتور، سرش را کج کرد و با خود نجوا کرد: — « فکر میکنند هنر تو را ساخته است... اما مگر چیزی از تو میدانند؟ مگر میدانند که من تمامِ جزئیاتِ گمشدهی تو را از بر کردهام؟ چیزهایی که خودت سالهاست یادت رفته کجا جا گذاشتی، معجزه. من اینجا، در حاشیهی این تاریکی نشستهام تا مطمئن شم هیچکس جز سایهی من، حق ندارد به این بومِ زنده نگاه کند.» تصویر مانیتوری را که مرد در آن سوی اتاق تنها روی صندلی نشسته بود بزرگ کرد و با علاقهای مرگبار به لبخندِ مستطیلشکلش نگریست؛ و دوباره از یاد برد که باید نفس بکشد. خیره به تصویرِ مرد، پیامِ تازهای فرستاد: «وقتی میخندی، دلم میخواهد تمامِ آن کسانی را که لبخندت را دیدهاند، خوراکِ هاسکیهای گرسنهام کنم.» دید که لبخندِ مرد بزرگتر شد و طاقِ ابروهایش بالا رفت: — «کی به تو اجازه داده اینقدر راجع به من تصمیم بگیری؟» — «و کی گفت من نیازی به اجازه دارم؟» مو مشکی پوزخندی زد و دوباره انگشتانش روی صفحهی کوچکِ گوشی حرکت کرد: — «پسرم، تو یک مریضی.» — «درسته معجزه؛ من یک مریضم، و تنها راهِ درمانِ این مرض تویی.» مردِ مو مشکی با خواندنِ پیام، درنگکنان برخاست؛ روبهروی لنزِ دوربینِ مو سپید چشمکی زد، و این مو سپید بود که پشتِ مانیتور، دوباره محوِ «قهوهٔ تلخی» شد که در چشمانِ او دفن شده بود. مو مشکی سرش را عقب کشید و با پوزخندی تلخ، روی صفحهکلید تایپ کرد:
Repost from 𔘓𝑪𝒍𝒐𝒗𝒆𝒓☘فیکادیتهـﻴﻬﻮﻧ
៹𝐼 ℎ𝑎𝑑 𝑛𝑒𝑣𝑒𝑟 𝑒𝑥𝑝𝑒𝑟𝑖𝑒𝑛𝑐𝑒𝑑 𝑙𝑜𝑣𝑒... 𝐵𝑢𝑡 𝑦𝑜𝑢 𝑤𝑜𝑛 𝑚𝑦 ℎ𝑒𝑎𝑟𝑡 𝑖𝑛 𝑗𝑢𝑠𝑡 𝑎 𝑓𝑒𝑤 𝑚𝑖𝑛𝑢𝑡𝑒𝑠 𝑎𝑛𝑑 𝑏𝑟𝑜𝑢𝑔ℎ𝑡 𝑐𝑜𝑙𝑜𝑟 𝑡𝑜 𝑚𝑦 𝑔𝑟𝑎𝑦 𝑤𝑜𝑟𝑙𝑑🩶
Genre: Romance, Love work, Smut
Repost from Frozen∘˙New
این مودبرد+ اهنگ زیرش+این پیام رو فورکنید پست مشخص کنید +40 سین بدم
Limit:خط میزنم فروزن
Repost from 𝓛𝓸𝓿𝓮 𝔀𝓲𝓷𝓼 𝓪𝓵𝓵 𝓞𝓽7
𝕳𝖎𝖘 𝕸𝖆𝖗𝖎𝖔𝖓𝖊𝖙𝖙𝖊
𝐆𝐞𝐧𝐞𝐫: 𝐀𝐧𝐠𝐬𝐭, 𝐝𝐨𝐦𝐞𝐬𝐭𝐢𝐜 𝐯𝐢𝐨𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞, 𝐡𝐮𝐫𝐭/𝐜𝐨𝐦𝐟𝐨𝐫𝐭𝐬 𝐬𝐥𝐢𝐜𝐞 𝐨𝐟 𝐥𝐢𝐟𝐞, 𝐥𝐨𝐯𝐞/𝐡𝐚𝐭𝐞 𝐫𝐞𝐥𝐚𝐭𝐢𝐨𝐧𝐬𝐡𝐢𝐩
𝐂𝐨𝐮𝐩𝐥𝐞𝐬: 𝐇𝐞𝐞𝐣𝐚𝐤𝐞, 𝐒𝐮𝐧𝐬𝐮𝐧, 𝐉𝐚𝐲𝐰𝐨𝐧
♤
این داستان دارای صحنه های تلخ، ناراحت کننده و خشونت امیز می باشد و به موضوعاتی مثل خشونت خانگی کامل پرداخته شده در نتیجه اگر دارای روحیه ظریف هستید یا توانایی خواندن و تحمل صحنه های خشونت امیز را ندارید خواندن این فیکشن به شما توصیه نمی شود.
فصل دوم فیکشن 𝕳𝖎𝖘 𝕸𝖆𝖗𝖎𝖔𝖓𝖊𝖙𝖙𝖊.
جایی در میان حقیقت و دروغ، میان خاطرات مبهم جیک، خاطراتی که درستی و نادرستی مشخصی ندارند. سرگردان در گذشتهای که مرز واقعیت و خیال درهم تنیده شده و تشخیص حقیقت از دروغ ناممکن شده. خاطراتی متناقض، تصاویری ناسازگار و تکههایی از گذشته که هرکدام روایتی متفاوت را بازگو میکنند. اما کدام یک حقیقت دارد؟ اگر تمام آنچه او به یاد میآورد، تنها برداشتی اشتباه از خاطراتی محو باشد که هرگز وجود نداشتند چه؟ اگر تمامی این اتفاقات خاطراتی ناشی از خاطرهای دردناکتر باشند چه؟
Repost from بـارونِ نوامبـر؛ پاریس
𝖨’𝗆 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗂𝗅𝖾𝗇𝗍 𝗍𝗁𝖺𝗍
𝗒𝗈𝗎’𝗏𝖾 𝖻𝖾𝖾𝗇 𝗅𝗈𝗇𝗀𝗂𝗇𝗀 𝖿𝗈𝗋.
A slow burning romance between two strangers𝒯𝘩𝘦 𝓁𝘢𝘴𝘵 𝘳𝘦𝘥 𝓀𝘪𝘰𝘴𝓀 𝘵𝘰 𝘩𝘦𝘢𝘳 𝓎𝘰𝘶
