between dreams
Open in Telegram
https://t.me/XBCHATBot?start=sec-ieihabgaig
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
413
Subscribers
No data24 hours
-117 days
-4730 days
Posts Archive
نتیجه گیری شخصی
اگر بخوام تو یه جمله بگم کاراوال کتابی نیست که فقط بخونی، باید درونش زندگی کنی.
هر جا که فکر میکردم بالاخره رمز رو شکستم، نویسنده از پشت بخار خیال لبخند میزد و میگفت:داشاق
کاراوال
وقتی گمشدن زیباتر از پیداشدنه
کاراوال، برای من فقط داستانی از عشق یا فریب نبود؛ تجربهای ذهنی بود از گم شدن در جهانی که حتی واقعیت خودت را زیر سؤال میبرد. در این مسیر، یاد گرفتم همیشه حقیقت را جستوجو نکنم، گاهی فقط باید زیبایی فریب را دید.
احساس میکنم گاربر با این کتاب، نه تنها قصهای ساخته، بلکه در تار و پود ذهن خوانندهاش خونه کرده تا مدتی طولانی بعد از بستن جلد آخر، هنوز صدای زمزمهی بازی را بشنوی.
گاربر با خلق این فریب مداوم، خواننده رو به همان بازیای دعوت میکنه که شخصیتهای داستان اسیرش هستن بازی اعتماد، ترس و امید.
دنیای کاراوال فانتزی حسی، نه منطقی
بسیاری از دنیاهای فانتزی روی قوانین خودشون بنا شدن، جادو، زمان، نیروها، قهرمانان و دشمنان. اما دنیای کاراوال بر احساس بنا شده ، همون بیثباتی که میان رویا و واقعیت جریان داره. این جهان با منطق نوشته نشده، با رؤیا ساخته شده. هر رنگ و نور و دروغ در این کتاب بخشی از نمایشه نمایشی که تو هم ناخواسته بخشی از اون میشی
اسطوره و فریب!شاید بخندی به این حرفم اما😂!
اسطوره برای من یادآور مگسی بود در اتاق تاریک ذهنم؛ هر بار فکر میکردم بالاخره زدمش، اما فقط صدای وزوز تازهای از گوشهای دیگه ی بلند میشد. این استعاره شاید بهترین توصیف برای حس کلی کتاب باشه،تلاش بیپایان برای فهمیدن چیزی که قرار نیست کامل فهمیده بشه
برای من، جولیان یکی از پرکششترین شخصیتهای کتاب بود. تا آخرین لحظه امیدوار بودم بپره وسط صحنه و بگه
تادا! من همون اسطوره بودم!»
او تجسم همون نوع از شخصیتهایی هست که داستان رو زنده نگه میداره جذاب، مرموز، غیرقابلاعتماد. حضورش در روایت، مثل نوری کمرنگه که راه رو نشان میده اما هرگز مسیر رو آشکار نمیکنه رابطه میان جولیان و اسطوره، طرحی از بازیهای ذهنی گاربره، بازیای که حتی وقتی فکر میکنی بردی! در واقع بیشتر در تار دنیای او گیر افتادهای، وقتی فهمیدم جولیان اون چیزی که میخوام نیست همش دلم میخواست بمیره:)
درمورد شخصیت جولیان میان حقیقت و نمایش بود! راستشو بخوای فکر میکردم جولیان دو سه صفحه بیش نیست ولی خب..
در جهانی که همه دروغ میگن اعتماد بزرگترین مخاطره است. گاربر، با مهارتی مثالزدنی، مرز میان واقعیت و توهم را چنان کمرنگ میکنه که خواننده حتی به احساسات خودش هم شک میکنه!
استفانی گاربر تو جلد اول کاراوال نشون میده که نه فقط داستانگو، بلکه جادوگری چیرهدسته
اصلا فکرشم نمیکردم یه کتاب بتونه اینقدر منو درگیر کنه! جلد اول کاراوال یه چیز شگفتانگیز بود برام. من همیشه عادت دارم وقتی کتاب میخونم، خودم پازل رو بچینم و قبل از همه بفهمم چی به چیه. اما این کتاب… این کتاب همیشه چند قدم از من جلوتر بود. انگار داشت باهام بازی میکرد و من مدام سعی میکردم ازش جلو بزنم!
اینجاست که میگم *لبخندی پنهان بر گوشه لب داشت، و هر بار که نزدیکتر میشدم، با خونسردی از نو مسیر رو عوض میکرد. بابا یه دقیقه شوکه ام نکن ببینم چی به چیه!
Repost from N/a
قبول دارید همه داستانایی که راجب یه سیرک جادویی با اعضای عجیب غریبه عالین؟
