248
Subscribers
-124 hours
-117 days
-1230 days
Posts Archive
248
Repost from Green artist
+2
❗️❗️
خب خب منم تصمیم گرفتم دتیز بزارم!🎉
🔺اول از همه اینو بگم که عاشق تک تکتونم که شرکت میکنین و برای پسرم دایکن وقت میزارین تا بکشیدش.🎀
🔺خیلی مهربون و آرومه. یه شیطان امگاس. زود گریه میوفته اما میتونه خیلی راحت از یکی متنفر شه و از زندگیش بیرونش کنه.
🔺ارتتون میتونه توی هر فضایی با هر پوزیشنی با هر لباسی که میخواید باشه.
🔺اقا نفر اول دوم سوم نداریم که همتون روی چشمام جا دارید و ارتاتون باعث میشه سکته کنم از ذوق.😭
ولی خب الکی الکی هم که نمیشه~
🔺نفر اول:یه ارت فول رندر از اوسی یا پرسونا یا هرچیزی که خودش انتخاب کنه همراه با چیبی فول رندر.
🔺نفر دوم:لاین ارت از اوسی، پرسونا یا هرچیزی که خودش انتخاب کنه همراه با چیبی فول کالر.
🔺نفر سوم:دوتا لاین ارت چیبی از اوسی یا پرسوناش.
🔺و درمورد زمان،تا روز تولدم یعنی نُهُم مرداد ماه، وقت دارید.درواقع توی روز تولدم من به شماها کادو میدم.🎀
🔺و بقیه هم قرار نیست همینطوری دست خالی برنا. برای همه کسانی که شرکت کردن یه سوپرایز دارم و کارای همتون اینجا جمع میشه.
کارای قشنگتونو توی بات بفرستید.
راستی دیجیتال بودن/نبودن رنگی بودن/نبودن فرقی نمیکنه.همتون موفق باشین گیمبیلیای نازم.🌟
248
Repost from Green artist
🎉چالش حمایتی🎉
این پیامو فوروارد کن چنلت، یکی از نقاشیاتو مشخص کن تا بزارمش چنلم ویو بخوره و اگه بقیه دوست داشتن بیان پیشتون😄لیمیت: تا امروز ساعت 5 عصر 👍
248
Repost from DTIYS✚suicide club??
⋆·˚ ༘ *ᴅᴛɪʏs:3𖤐⭒๋࣭ ⭑
🌈🌸توضیحات:
♡مهلت تا ۲۵ ام شهریور هستش. ♡میتونید هرکدوم که خواستید رو به انتخاب خودتون بکشید. ♡اوسیای من با هم شیپ نیستن پس لطفا ارت شیپ ازشون نکشید. ♡برای کشیدن اوسی ها آزادی کامل دارید، میتونید اونارو با هر لباس و پوزیشنی بکشید و حتی NSFW مشکلی نداره. ♡میتونید اونارو با شیپشون بکشید که احتمال برنده شدن رو بیشتر میکنه(چیبی شیپ هرکدومشون کنارشون هست). 🏩🦄جوایز:
★نفر اول:تلگرام پریمیوم ۱ ماهه + بوست ۱ ماهه + ۱۰ تا استارز + آرت فول بادی.
★نفر دوم:بوست ۱ ماهه + آرت هف بادی + ۵ تا استارز.
★نفر سوم:بوست ۱۵ روزه + ۳ تا استارز + آرت هد شات.
✦بقیه هم اسکچ با فلت کالر + یدونه استارز روی هر پستی که بخوان میگیرن^^
XD:چشمای ساکورانوشی آبیه و مژه هاش صورتیه و چشمای چلسی صورتیه تو استایلم مشخص نبود گفتم بگم.˗ˋˏ ♡ ˎˊ˗لطفا اگه شرکت کردید نقاشی های قشنگتون رو برای آیدی زیر یا ناشناس بفرستید چون ممکنه نبینم: @OMGkawaiicrybaby @Caticorn_pirncess_bot
#art
248
اولین بار که او را دیدم، تازه از جنگ برگشته بودم. هنوز به قصر نرسیده بودم که خبر آوردند شاهدخت گم شده است. من، شوالیهٔ قسمخوردهٔ امپراتور، همراه چند تن از سربازانم برای یافتنش راهی جنگل شدیم. چند ساعت گذشته بود و هرچه جستوجو میکردیم، اثری از او پیدا نمیشد. افسار اسبم را کشیدم، رو به سربازانم کردم و گفتم: «هر کدام جداگانه دنبال شاهدخت بگردید. اگر پیدایش کردید، با سوتی که در اختیارتان است خبر دهید.» با فرمان من، سربازان بیدرنگ در میان درختان ناپدید شدند. سوار بر اسبم، کنار رودخانهای که از دل جنگل میگذشت، حرکت میکردم که ناگهان صدای آوازی دلنشین به گوشم رسید. بیاختیار به سمت صدا رفتم. دختری با موهای بلند و موجدارِ مشکی، در لباسی سبزرنگ، میان انبوه چمنها ایستاده بود و آواز میخواند. نسیم، تارهای مویش را روی شانههایش میرقصاند و نور خورشید میان شاخهها، روی صورتش نقش میبست. آرام از اسب پایین آمدم. خواستم قدمی به سمتش بردارم که زرهٔ سنگینم به صدا درآمد. شاید برای اولین بار، از پوشیدن آن زره متنفر شدم. با شنیدن صدا، سرش را به طرفم برگرداند. او... او خیرهکننده بود. چشمانی آبی و روشن داشت که زیر نور خورشید میدرخشیدند، پوستی سفید با ککومکهایی ظریف روی گونههایش، بینی کوچکی که به چهرهاش شیرینی خاصی میداد و لبهایی سرخ، به رنگ خون. با آرامش پرسید: «از قصر اومدی؟» با شنیدن صدایش، نگاه از صورتش گرفتم، گلوی خود را صاف کردم و گفتم: «قصد مزاحمت نداشتم. آیا شاهدخت را حوالی اینجا دیدهاید؟» سالهای زیادی را در میدانهای جنگ گذرانده بودم و چهرهٔ شاهدخت را، که آخرین بار در کودکی دیده بودم، به سختی به خاطر میآوردم. دخترک خندهای کوتاه کرد و گفت: «تو چه جور شوالیهای هستی که شاهدخت کشورت رو نمیشناسی؟» زیر کلاهخودم، لبخند کمرنگی روی لبم نشست، اما خیلی زود اخمم را برگرداندم. «وقت توضیح دادن ندارم، بانو. اگر شاهدخت را دیدهاید، فقط به من بگویید.» با هر کلمهای که از دهانم بیرون میآمد، او یک قدم به من نزدیکتر میشد. حالا درست روبهرویم ایستاده بود و برای نگاه کردن به چشمانش، مجبور بودم سرم را پایین بیاورم. از این فاصله میتوانستم جزئیترین خطوط چهرهاش را ببینم. خواست چیزی بگوید که ناگهان صدای یکی از سربازانم سکوت جنگل را شکست. «شاهدخت!» خشکم زد. نگاهم را دوباره به دختر روبهرویم دوختم. در میان خاطراتم جستوجو کردم... آن چشمهای آبی... همان چشمهایی بودند که پنج سال پیش، در چهرهٔ شاهدخت کوچک امپراتوری دیده بودم.
