Тёмный Шёпот
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
251
Subscribers
+2324 hours
-117 days
+5230 days
Posts Archive
249
سایهات هنوز روی دیوار میلرزد، انگار نمیداند رفتهای.
صدای قدمهایی که هیچوقت نمیرسند، هر شب در راهرو تکرار میشود.
نامهای که ننوشتی، روی میز پیر شده و بوی نبودنت را میدهد.
پنجره رو به شهری باز میشود که دیگر تو را به خاطر نمیآورد.
میگویند زمان همه چیز را حل میکند، اما زمان از کنار من میگذرد و نگاه نمیکند.
و من هنوز نمیدانم آن شب چه چیزی را با خودت بردی؛ خاطرهای، رازی… یا بخشی از من.
249
+1
لبخندش را همه دوست داشتند، اما هیچکس نفهمید چقدر درد لازم بود تا آن لبخند اینقدر زیبا شود.
249
ساعت، سه بار نواخت؛ نه برای اعلام زمان، بلکه برای یادآوری چیزی که هرگز اتفاق نیفتاده بود. سالهاست در اتاقی زندگی میکنم که پنجرهاش رو به گذشته باز میشود. هر شب پرده را کنار میزنم و آدمی را میبینم که شبیه من است؛ روی صندلی نشسته، به نقطهای خیره شده و منتظر کسی است که هیچوقت نمیآید. عجیب اینجاست که هر بار نگاهش میکنم، کمی پیرتر از قبل شده، اما من نه. یکبار تصمیم گرفتم اسمش را صدا بزنم. سرش را بلند کرد. لبخند زد. و آرام گفت: «بالاخره پیدات کردم.» آن شب تا صبح نخوابیدم. چون مطمئن بودم من صدایش زده بودم، نه او مرا. از آن روز به بعد، هر چیزی که گم میکردم، در جایی پیدا میشد که هرگز نرفته بودم. نامههایی پیدا کردم که با دستخط خودم نوشته شده بودند، اما خطاب به افرادی بودند که نمیشناختم. در یکی از آن نامهها فقط یک جمله وجود داشت: «اگر به انتهای راه رسیدی، لطفاً در را نبند. من هنوز داخل هستم.» نمیدانم چرا، اما بعد از خواندنش چند دقیقه گریه کردم؛ برای کسی که نمیشناختم، در جایی که ندیده بودم، به دلیلی که نمیفهمیدم. بعضی غمها صاحب ندارند. در هوا شناورند، مثل گرد و غبار میان نور. ناگهان روی شانهی آدم مینشینند و وانمود میکنند همیشه متعلق به او بودهاند. چند شب پیش، صدایی از پشت دیوار شنیدم. نه ضربه بود، نه فریاد، نه زمزمه. شبیه صدای افتادن خاطرهای بود که دیگر کسی آن را به یاد نمیآورد. گوشم را چسباندم به دیوار. آن طرف، سکوتی ایستاده بود که انگار سالها منتظر من مانده بود. بعد آهسته گفت: «هنوز دنبال معنی میگردی؟» جوابی ندادم. چون مدتهاست شک کردهام که شاید معنی، همان چیزی باشد که باعث شده هیچچیز را نفهمیم. گاهی فکر میکنم همهی ما تکههایی از یک خواب فراموششدهایم. خوابی که صاحبش بیدار شده، اما ما هنوز در آن سرگردانیم. برای همین است که بعضی آدمها را بیدلیل دلتنگ میشویم، بعضی خیابانها را بیدلیل دوست داریم، و بعضی شبها بدون هیچ اتفاقی احساس میکنیم چیزی برای همیشه از دست رفته است. امشب دوباره کنار پنجره ایستادهام. آن مرد هنوز آنجاست. اما صندلی خالی است. و روی شیشه، با انگشت نوشته شده: «بالاخره جایمان عوض شد.» نمیدانم منظورش چیست. فقط میدانم از وقتی این جمله را خواندهام، هر بار که در آینه نگاه میکنم، چند ثانیه طول میکشد تا تصویرم مرا بشناسد.
249
بعضی درها با کلید باز نمیشن... با زمان باز میشن.
من از میان سایههایی عبور کردم که اسم نداشتن، از کنار آدمهایی که چهره داشتن اما هویت نه.
حالا اگر روزی نشونهای از من پیدا کردی، دنبال رد پا نگرد... من از مسیرهایی عبور میکنم که روی هیچ نقشهای ثبت نشدهاند.
و یادت باشه: خطرناکترین رازها، اونهایی نیستن که پنهان شدن... اونهایی هستن که جلوی چشم همه قرار دارن و هیچکس نمیبینتشون.
