en
Feedback
Blue berry 🫐

Blue berry 🫐

Open in Telegram

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
194
Subscribers
No data24 hours
-137 days
-1330 days
Posts Archive
بعد از مدت ها نوشتن نتیجه اش بهتر از این نمیشد 🥲💔

سکوتِ سنگینِ دشت، تنها با صدای وزش باد میانِ آهن‌پاره‌های درهم‌پیچیده شکسته می‌شد. هواپیما، یا آنچه از آن باقی مانده بود، شبیه به اسکلتِ غول‌آسای پرنده‌ای بود که در آخرین پروازش، زمین را به جای آسمان انتخاب کرده بود. بدنه، سیاه و سوخته، بوی تندِ فلزِ گداخته و سوختِ نیمه‌سوخته را در فضا پراکنده بود. خورشیدِ دم‌غروب، نوری نارنجی‌رنگ را از میان حفره‌های بزرگِ بالِ متلاشی‌شده به داخلِ کابین می‌تاباند؛ جایی که زمانی صندلی‌های مسافران و صدای همهمه‌ی انسان‌ها بود، حالا فقط خاکستر و ورقه‌های آلومینیومیِ مچاله باقی مانده بود. ارن در چند قدمی لاشه‌ی هواپیما ایستاده بود. او هر سال در چنین روزی به این دشت می‌آمد. این مکان برای بقیه، فقط یک صحنه‌ی تصادفِ قدیمی بود، اما برای ارن، نقطه‌ی پایانِ یک رؤیا بود. او به تکه‌ی کوچکی از بالِ هواپیما خیره شد که هنوز با رنگی کمرنگ، لوگوی شرکت هواپیمایی را بر خود داشت. دستش را لرزان دراز کرد و فلزِ سرد و دوده گرفته را لمس کرد. زیر لب زمزمه کرد: «بالاخره برگشتی خونه، نه؟» ارن فقط یک رهگذر نبود. او هر سال در چنین روزی به این دشت می‌آمد تا تکه‌ای از حقیقت را که در میان شعله‌ها جا مانده بود، پیدا کند. این هواپیما برای عموم مردم فقط یک سانحه هوایی بود، اما برای ارن، یک صندوقچه مهر و موم شده. او به سمت بخشِ دمِ هواپیما قدم برداشت؛ بخشی که کمتر در آتش سوخته بود و هنوز در میان بوته‌های خار گیر کرده بود. با چکمه‌اش لایه‌ای از خاکستر را کنار زد. فلز در برابر فشارِ پایش ناله کرد. در میانِ آوار، چیزی درخشان نظرش را جلب کرد: یک جعبه کوچکِ فلزی که تا نیمه در گل فرو رفته بود. ارن نفسش را در سینه حبس کرد. دستانش که از سرما می‌لرزید، جعبه را بیرون کشید. قفلِ جعبه بر اثر حرارتِ آن روزِ شوم، تغییر شکل داده بود و حالا با یک ضربه‌ی کوچک باز شد. درون آن، یک دفترچه یادداشت کوچک بود که لبه‌هایش سیاه شده، اما نوشته‌هایش خوانا مانده بود. با باز کردن صفحه اول، دست‌خطِ آشنای پدرش را دید. تاریخِ آخرین پرواز… و جمله‌ای که تمام دنیای ارن را زیر و رو کرد: «اگر این را می‌خوانی، یعنی من دیگر در آسمان نیستم، اما بدان که این سقوط، یک حادثه نبود.» ارن به افق خیره شد. خورشید داشت پشت کوه‌ها پنهان می‌شد و سایه‌های دشت، بلند و وهم‌آلود شده بودند. او حالا می‌دانست که چرا هر سال به این مکان کشیده می‌شد. این هواپیما سوخته بود تا رازی را دفن کند، اما حالا، ارن کلیدِ بازگشایی آن راز را در دست داشت. او دیگر تنها نبود؛ حقیقت با او در این دشتِ خاموش، نفس می‌کشید

دلم برا چنلم تنگ شده بود 😭💔

بعد از مدتها سلاممم 🫂🥲

Repost from 2521.
Video message00:12

دوست دارم آروم بگیرم و تموم کنم این گریه ها رو ولی نمیشه نمی‌دونم چرا

۲۴ ساعت زندگیم این روزا
۲۴ ساعت زندگیم این روزا

«۱۴۰۴، ما فراموش نمی‌کنیم» ۱۴۰۴ است. شهر پر از نفس‌های سنگین و قلب‌های پر از خشم است. دیوارها، کوچه‌ها، میدان‌ها، همه شاهد هستند. هر نگاه، هر قدم، هر دست بالا، داستانی دارد که نمی‌توان آن را نادیده گرفت. نسلی که سال‌ها یاد می‌گیرد سکوت کند، امروز فریاد می‌زند. چشم‌ها باز است، دست‌ها بالا، دل‌ها پر از امید و درد. هر کسی که ایستاده، می‌داند ممکن است فردا نباشد. و باز هم ایستاده است، چون زندگی حق اوست، چون آزادی حق اوست. و آن‌هایی که در میان ما می‌روند… دیگر فقط جوان نیستند، دیگر فقط انسان نیستند، آن‌ها جاویدنام می‌شوند. روحشان در خیابان‌ها می‌چرخد، خنده‌هایشان هنوز در کوچه‌هاست، و اشک‌های مادران و دوستان، آن‌ها را زنده نگه می‌دارد. ما فراموش نمی‌کنیم… نه به خاطر خشم، نه به خاطر کینه، بلکه از سر عشق. عشقی که آن‌ها را جاویدنام می‌کند، و ما را وادار می‌کند هر روز دوباره بایستیم. دیوارها پر از شعار می‌شوند، اما این شعارها فقط کلمات نیستند. آن‌ها یادآوری‌اند، فریادهایی‌اند که از میان درد و ظلم بیرون می‌آیند. هر قدم در خیابان، هر صدای فریاد، هر اشک بی‌صدا، یادآور است که ما هنوز زنده‌ایم، که ما هنوز امید داریم، و که عدالت هنوز ممکن است. ۱۴۰۴ سالی است که نشان می‌دهد زندگی حق است، نه امتیازی که داده شود. و هر کسی که ایستاده است، یادآور است که ایستادن، حتی وقتی ترسناک است، ضروری است. مادرها قاب‌ها را می‌بوسند، دوستان پیام آخر را پاک نمی‌کنند، و شهری که گوشه‌گوشه‌اش خاطره دارد، هنوز با آن‌ها نفس می‌کشد. خبرها از بازگشت قدرت می‌گویند، اما مردم می‌دانند: بازگشت قدرت، اگر عدالت نباشد، فقط چرخه‌ی درد را ادامه می‌دهد. شاعر میدان، دانشجو، کارگر، خسته و سرسخت، هر کدام قصه‌ای دارند، و حالا هر قصه در قالب یک نام، یک یادبود، یک جاویدنام، در شهر ادامه پیدا می‌کند. ما گریه می‌کنیم، نه از ضعف، نه از شکست، بلکه از عشق، عشقی که آن‌ها را جاویدنام می‌کند، عشقی که ما را وادار می‌کند هر روز دوباره بایستیم، هر روز دوباره فریاد بزنیم، هر روز دوباره نور بدهیم. هر بار که صدایشان را زمزمه می‌کنیم، هر بار که از عدالت می‌گوییم، هر بار که برای حق می‌ایستیم… آن‌ها بازمی‌گردند. ۱۴۰۴ یادآور است که هیچ ظلمی پایدار نمی‌ماند، هیچ سکوتی جاوید نیست، و هیچ روحی که برای آزادی ایستاده، فراموش نمی‌شود. ما هنوز ایستاده‌ایم، در زمستان سرد، در کوچه‌های تاریک، در میدان‌های خاموش، با اشک‌هایمان، با فریادهایمان، با امیدمان… ما فراموش نمی‌کنیم. نه امروز، نه فردا، نه هیچ وقت. جاویدنام‌ها هنوز در نفس‌هایمان می‌تپند، در قلب‌هایمان، در قدم‌هایمان، در هر فریادی که برای آزادی برمی‌خیزد.

Video message00:58

ARZO.mp317.51 MB

Video message00:24

همزمان با چهلم بچه ها امروز تولد جاوید نام ها، علی نوری و ابوالفضل وحیدی هم هست…
+1
همزمان با چهلم بچه ها امروز تولد جاوید نام ها، علی نوری و ابوالفضل وحیدی هم هست…

به یاد آنان که دیگر کنارمان نیستن 🖤🕊️🥀
به یاد آنان که دیگر کنارمان نیستن 🖤🕊️🥀

تولدت مبارک 🕊️🖤🥀

Video message00:56

Video message00:24

۴۰ روز گذشت و این داغ هنوز تازه‌ست. 🥀🕊️

Repost from N/a
Happy valentine ♥️
+5
Happy valentine ♥️

عزیزکم غمِ تو باید دنیارو تکون میداد ولی تو فلسطینی نیستی.
+5
عزیزکم غمِ تو باید دنیارو تکون میداد ولی تو فلسطینی نیستی.

Video message00:50