پالِــت گُمشـدهـ ࢪُنِسـانس
Open in Telegram
Send me your colour : t.me/HidenChat_Bot?start=7229125701
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
472
Subscribers
-124 hours
-27 days
+4730 days
Posts Archive
Repost from قصݛ شـیݛین
: ຼִ 🪭︲ نـٰـامــہی چـہـارم ؛
ـ عـِـشـق ، ۲۸ اُکـتبـر ـ
"عـشق چـیست؟" از او پـرسیـدم. او؟ سـتارهی شـبهای تـاریک قـصرمان را میگـویم. هـمان گـلرز سـرخِ کـوچک را. حـتمـاً در گـوشهای از ایـن کـاخ او را دیـدهای؛ میدرخـشد. نـگاهـت را بـه سـوی خـویش میکـشد، لـبانـت را بـه لـبخنـد بـازمیدارد؛ هـمانگـونـه کـه رزهـای بـاغ میکـنند. دخـترکِ شـبهای طـولـانیست؛ صـدایش میکـنم -سـتـاره-. میپـرسی چـرا؟ آخـر تـو کـهکشـان نـامیـرای چـشمـانش را نـدیدی! بـرقِ شـمعِ اشـک چـشمانـش را نـدیدی. رز کـوچک مـن، گـلبـرگ سـرخ لـطیفیست کـه هـر شـبانـه بـوسههـایم را مـیهمـان وجـودش میکـنم؛ مـگر بـه شـکوفـهها، نـازکتر از ایـن میگـویند؟ گـذر کـنیم. چـندی پـیش او را دیـدم که در مـکان امـنش، بـاغ پـشتی، نـشستـه و گـویا سـرگـرم امـری بـود. میدیـدم کـه سـتارهها از کـهکشـان چـشمـانش جـاری میشـدند. دخـترک غـمگیـنِ مـن، گـمانم پـاسخ بـه پـرسش مـن، بـرای او انـدکی دشـوار بود. هـرچه کـه بـود، اینچـنین پـاسـخ داد: « مـلکـهی مـن، در نـگاهـم، عـشق بـسی پـیچیـدهتـر از چـیزیست کـه میبـایست بـاشد. در عـجبـم که چـگونـه یـک لـفـظ سـاده میتـواند ایـنمـقدار احـسـاس را در خـود جـای دهـد؛ احـساسـاتی کـه گـمانم گـاهی نـمیتـوانیم بـرایشان نـامی بـیابیم، چـه بـرسد کـه بـخواهیم تـوصیفـشان کـنیم! خـیال کـنم عـشق، بـیش از آنـکـه در پـدیدههـای بـزرگ بـاشد، در آنهـایی اسـت کـه شـاید هـیچگـاه بـه ذهـنمـان نـرسد مـمکن اسـت روزی ایـن انـدازه بـرایمان عـزیز شـوند. در مـوسیقیاش، در تـبسمی کـه بـرایت میزنـد، در نـامـهای کـه بـرایت مینـویسد. زیـرا مـلکـه، یـکبار گـفتـه بـودی دلـباختـهی نـامـهها هـستی. دلـباختـهی ایـن هـستی کـه کـسی، چـیزی را بـه خـاطر بـسپارد کـه خـودت هـم فـرامـوشش کـرده بـاشی. و نـمیدانـم، شـاید زیـباتـرین بـخش دوسـتداشـتن بـرایم هـمین بـاشد؛ اینکـه جـایی مـیان تـمام افـکار و احـساسات روزانـهاش، چـیزهایی هـستنـد کـه او را بـه یـادت میانـدازنـد. شـاید عـشق هـمین بـاشد؛ اینکـه یـک نـفر، بی آنکـه آگـاه بـاشی، بـه چـیزهایی تـبدیل شـود کـه زنـدگیات را میسـازد. نـه لـزوماً بـزرگتـرین بـخش آن؛ بـلکه آن جـزئیاتی کـه بـه راحـتی نـتوانی نـادیـدهشان بـگیری. مـانند نـجوایی کـه دیـگر فـقط یـک نـجوا نـیست، مـکانی کـه دیـگر تنـهـا یـک مـکان سـاده نـیست. و گـمـانم بـه هـمین خـاطر اسـت کـه عـشق را نـمیتـوانم تـنهـا یـک احـساس پـندارم. زیـرا احـساسات تـغییر میکـنند. روزی خـوشحـالی، روزی غـمگـین. گـاهی مـطـمئن هـستی و گـاهی شکـاک. امـا دوسـتداشـتن... گـویی در مـیان تـمام ایـن تـغییرات، اشـکال مـتفـاوتی مییـابد. گـاهی در اشـتیاق دیـدن کـسیست، گـاهی در نـگرانی بـرای احـوالش، گـاهی در شـنیدن صـدایش و گـاهی حـتی در سـکوتی کـه در کـنارش احـساس نـاراحتی نـمیکـنی. عـشق، بـرای مـن تـنهـا آن نـیست کـه کـسی را بـخواهی! ایـن اسـت کـه بـخواهی او را بـدانی. بـدانی چـه لـبخـندش مـیآورد، چـه مـحزونـش میکـند، و چـه حـس میکـند. آنکـه بـخواهـی وجـودیـت او را کـشف کـنی. در عـین حـال، در عـجبـم کـه چـطور ایـن احـساس پـاک بـتوانـد بـسی وهـم و تـردیـد بـا خـود آورد! اینکـه کـسی آنقـدر ارزشمـند شـود کـه از دوسـتداشـتنش نـدانی چـه کـنی! و گـمانـم مـا انـسانها بـرای هـمین بـه عـشق نـیازمـندیم؛ نـه بـرای آنکـه نـاگـهان تـکـمیل شـویم، نـه آنکـه بینـقص شـویم. بلکـه چـیزهایی را بـبینیـم و حـس کـنیم کـه بـی آنهـا، شـاید هـیچگـاه مـعنـای واقـعی زنـدگی را در نـیابـیم. بـدانـیم کـه زنـدهبـودن بـه مـعنـای گـذراندن شـبانـهروز نـیست. شـاید عـشق هـمین بـاشد، مـلکـه. ایـنکـه در مـیان هـمهی ایـن تـجملـات، کـسی بـاشد کـه بـیایـد و بـه چـیزهـایی مـعنـا دهـد کـه پـیش از او، نـمیدانـستی میتـوانند مـعنـا بـدهـند. ریـا نـباشد، هـمچـنان نـمیتـوانم بـگویم ایـن عـشق چـیست.. واقـعاً چـیست؟! شـاید هـیچگـاه نـتوانـم بـگویم چـه پـدیدهایـست، امـا.. شـاید هـم لـازم نـباشـد. مـلکـه.. شـاید کـافیست آگـاه بـاشیم، کـه یـکنـفر میتـوانـد سـادهتـرین دقـایق مـا را، بـه چـیزی بـدل کـند کـه هـیچ ایـالت و ولـایت عـظیمی قـادر بـه انـجامش نـیست! گـمانـم زیـباتـرین بـخش عـشق، هـمین بـاشد. هـمین شـبنـشینیهـای صـمیـمیمان در بـاغچـه بـاشد؛ یـا آرامـش وجـودمان در مـیان مـوجهای کـبود بـاشد.. مـگر نـه؟ دوسـتدار اعـلیـاحـضـرت، هـــانجــیســونــگ. »
Repost from 𝓒𝘩𝘢𝘯𝘯𝘪𝘦'𝘴 𝓡𝘰𝘰𝘮
از کریستوفر چان،
به کیم سونگمین،
مردہ ای در زیر خاک.
هی سونگمو، یادته چقدر دوستت داشتم؟ یادته وقتایی که از بیرون برمیگشتی خونه چقدر ازت مراقبت میکردم ؟ یادته؟... یادته میگفتی همیشه برای من و به خاطر ما میمونی ؟ پس چرا اینقدر زود رفتی...؟ چرا اینقدر زود من رو ترک کردی ؟ اشکام داره از زندان چشمام ازاد میشه و روی صبر سرد و سفتی که تو زیرشی میریزه. آسمون داره غرش میکنه و هرلحظه ممکنه حتی اشک های آسمون هم ازاد بشه. دلم نمیخواد بارون نامه هام رو خراب کنه... پسمجبورم ببرمشون، مثل همیشه. هروقت میام اینجا، آسمون حال دل من رو میفهمه و برای اروم کردنش میباره. اسمون همیشه من و تورو دوست داشته، یادته چقدر دعا میکردیم که بارون بباره ؟ و همیشه ام میبارید؟ اون بالا همیشه میدونه و میدونسته ما عاشق بارونیم. میدونم ربطی نداره، ولی دارم حرفای دلمو میگم سونگمین، دلم برات تنگ شده کیم. کجایی ؟ قول دادی نری ولی رفتی... اونم سر چی ؟ یه تصادف احمقانه. متنفرم از خودم که اونجا نبودم متنفرم از اینکه نبودم تا کمکت کنم. من همیشه خودم رو مقصر میدونم سونگمو، سونگموی من.. اگه اونجا بودم و جای تو میدویدم الان تو بودی، تو بودی و حضورت با وجود نبود من، بازهم جای من رو پر میکرد. اه... میدونی چیه سونگمو؟ دوستام میگن دارم نابود میشم، دارن میگن از هرروز از روز قبل بدترم و این یعنی اینکه باید کمتر بیام پیشت. ولی قرار نیست به اونا گوش کنم، قرار نیست ! من باید تا آخر عمرم تورو ببینم و عذاب وجدان من رو خفه کنه. فقط، خواستم بگم که هنوز دوستت دارم تا اخر عمرم قراره دوستت داشته باشم و حتی اگه بمیرم ام همینجا، کنار قبر تو میمیرم. کیم سونگمین، نمیدونم. واقعا نمیدونم. دلم برات تنگ شده. برگرد. پیشم... Love, from chan...
