en
Feedback
مَه‌خوربانو‟

مَه‌خوربانو‟

Open in Telegram

🔴 واپسین ستارهٔ خاندان | به‌زودی 🔴 نویسندهٔ «واپسین ستارهٔ خاندان» «آواز زِره‌ها و زُلف‌ها» | «منظومهٔ مِهر و مَه» «خورشیدِ درون، مهتاب بر کمان» 🌞🌙🏹 ارتباط: @mahkhorbanoobot راحت تریم اینجا: https://t.me/+Fxk1tMnH0WQxNmM0

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
342
Subscribers
+7424 hours
+1187 days
+12830 days
Posts Archive
حقیقتا موزیک خوبی برای این متن پیدا نکردم و خوشحال میشم اگر موزیکی بود برام بفرستید. http://t.me/HidenChat_Bot?start=8465084915 🤍🌸

sticker.webp0.10 KB

سپیده زد؛ اما روشنایی، تنها گستره‌ی ویرانی را بر من آشکار کرد. روز که به نیمه رسید، تاریکی در چشمانم تثبیت شد. دیگر گوشم بدهکارِ هیچ واژه‌ای نیست؛ هر زبانی که چرخید، جز بویِ تعفنِ درد و نشانِ عزیمت چیزی نداشت. همگان از فنا گفتند و از آنچه در نبودِ مهرِ روزگار بر تنِ آدمی می‌رود. من در عالمِ رؤیا نبودم؛ در اقلیمِ کابوس درجا می‌زدم، در شبی که نیت‌اش فقط اتمامِ حجت با جانِ من بود. در آن اقلیم، این‌گونه روایت می‌شد: کسی را دیدم که در اوجِ جوانی، متلاشی شده بود؛ نه از فرسایشِ ایام، که از شدتِ ضرباتِ پیاپیِ روزگار. در میانِ جمعی نشسته بود، اما بی‌ارتباط با جهان. تنی رنجور و تکیده، که گویا زیرِ شکنجه‌ای طولانی خرد شده باشد. کمرش، نقشهٔ جغرافیاییِ تازیانه‌ها بود؛ زخم‌هایی که به جایِ التیام، دهان باز کرده بودند تا بیداد را گواهی دهند. او به انتظارِ دلدارش نشسته بود، با این آگاهیِ مطلق که دیگر بازگشتی در کار نیست. می‌دانست که اگر آن محبوب از راه برسد، آنچه می‌یابد نه یک انسان، که مخروبه‌ای از یک آدم است. کدام محبوبی می‌تواند این پیکرِ دریده و روحِ متلاشی را به جایِ یارِ پیشین بپذیرد؟ او «خاموش‌زبان» شده بود. واژگان در گلویش رسوب کرده بودند؛ بی‌صدا و سنگین. قلبش هنوز می‌تپید، اما با ریتمی که نشان از اتمامِ مهماتِ جان داشت. هر ضربه، آخرین توانِ باقی‌مانده بود که از آینده‌ای ناموجود وام گرفته می‌شد. چشمانش بی‌فروغ بود و نگاهش به نقطه‌ای دوخته که خود می‌دانست هیچ‌کس از آن سو برنخواهد گشت. در سویِ دیگر، محبوب، بی‌خبر از آن پیکرِ در حالِ احتضار، درگیرِ تکرارِ روزمرگی بود؛ روزها به تظاهر می‌خندید و شب‌ها خون گریست. سرودی را زمزمه می‌کرد که معنایش برایِ هیچ‌کس فاش نشد؛ اما اندوهِ نهفته در آن، سندی بود بر وقوعِ یک جنایتِ خاموش در فاصلهٔ میانِ دو نفر.
آرتمیس“

Boungiorno ragatzzi

🌎 به خشنودی اهورامزدا 🌿 امروز به روز فیروز و فرخ، دی‌به‌آذر از ماه شهریور، به سال ۳۷۶۴ گاهشمار زرتشتی (مزدیسنا) 📅 سه‌شنبه ۳ شهریورماه ۱۴۰۵ خورشیدی ۲۵ اوت ۲۰۲۶ میلادی 🌸 دی‌به‌آذر؛ روز آسایش و نیایش «دی» از نام‌های اهورامزدا و به معنای دادار، پروردگار و آفریننده است. در گاه‌شمار زرتشتی، افزون بر روز اورمزد، سه روز دیگر نیز به نام دی نامیده شده‌اند: دی‌به‌آذر، دی‌به‌مهر و دی‌به‌دین. این چهار روز در سنت زرتشتی، روزهای آسایش و نیایش همگانی بوده‌اند؛ روزهایی برای رفتن به آتشکده، نیایش، دیدار خانواده و آرامش بیشتر. آسایش در اینجا به معنای کنار گذاشتن کارهای سنگین و معمول بوده، نه ترک همهٔ کارهای ضروری و روزمره. 🌼 گل ویژه: بادرنگ در سنت گل‌های ویژهٔ روزهای زرتشتی، بادرنگ به دی‌به‌آذر نسبت داده شده است. 💚 روز دی‌به‌آذر از ماه شهریور، روز آسایش و نیایش، بر همه دوستداران فرهنگ ایران و آیین اشوزرتشت فرخنده باد.

اما واپسین ستاره خاندان رو حتما امسال جلد نخستش رو نشر میدم🫂❤️

به احتمال زیاد، کتاب دیگه ای که دارم مینویسم راجب، زمان ساسانیان و یک درام عاشقانس... به احتمال خیلی خیلی زیاد ایران منتشر نشه😔

یه یادی هم بکنیم از کتابی که خیلی خیلی خیلی دوسش دارم

دل، در هزارتویِ خاموشِ خود، تمنای آن دارد که نوردختی باشد گم‌شده در آغوشِ وهمنزادگان؛ و وهمنزادگانی باشد، شیفته‌ی نوربانوی خویش، در سکوتی که میانِ اشک و ستاره می‌لرزد، آنجا که عشق، نه فریاد است و نه وصال تنها دلتنگی‌ای‌ست که نامِ هم را آهسته نفس می‌کشد.
آرتمیس“_ بخشی از کتاب آواز زره ها و زلف ها

🌞𖧧

Buona sera

و گر تا فردا نیز نویسم تمام نخواهد شد..

خواب رؤیای فراموشی‌هاست! خواب را دریابم، که در آن دولت خاموشی‌هاست. من شکوفایی گل‌های امیدم را در رؤیاها می‌بینم، و ندایی که به من می‌گوید: ”گرچه شب تاریک است دل قوی دار، سحر نزدیک است...“ حمید_مصدق 📕آبی، خاکستری، سیاه

🌞𖧧

🌞𖧧

🥹🌸

و امشب به عنوان بدترین شب عمرم نام گذاری میشه تا ابد حتی اگر همش یه شوخی باشه..

Video message00:14

https://t.me/+Fxk1tMnH0WQxNmM0 راحت تریم توی این چنل