مَهخوربانو‟
Open in Telegram
🔴 واپسین ستارهٔ خاندان | بهزودی 🔴 نویسندهٔ «واپسین ستارهٔ خاندان» «آواز زِرهها و زُلفها» | «منظومهٔ مِهر و مَه» «خورشیدِ درون، مهتاب بر کمان» 🌞🌙🏹 ارتباط: @mahkhorbanoobot راحت تریم اینجا: https://t.me/+Fxk1tMnH0WQxNmM0
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
367
Subscribers
+7424 hours
+1187 days
+12830 days
Posts Archive
347
در دل این باغ
که تن به سوختن تابستان داده است
امیدی به دوباره روییدن نیست
قصه را از نو بخوانیم
شعر را فراموش کنیم
و دستها را رها کنیم
این است تقدیر ما
باختنها باختنها باختنها
نورهایی که نویدی از امید نمیدهند
آغوشهایی که دیگر پناه نیستند
و سر در گریبان فریاد گم شدن خویشتن میدهیم
کسی با ما این حدیث را نخواهد خواند
و قلبها هرچه رئوفتر
این روزها لهتر میشوند
پروانهها در دام شمع نخواهند بود
و کسی قطرهای آب به لبان تشنه نمیدهد
این اشک ماست که سیرابمان میکند
-رود.س
347
نهال ها کاشته میشوند، تا در واپسین روز های ناامیدی، تبدیل به مجنونی دلبر شوند.
اما گاهی نهال تازه پای ما در میان آن همه نهال کاشته دیگر میخشکد و طبیعت میگوید،
برای رشد تو یک نفر هنوز زوده، و یا در سرنوشت تو مجنون شدگی از محالات است.
و در نهایت همه آن نهال ها، هرکدام به آرزویشان رسیدند، بجز نهال نالان ما..
هیچ گاه شخصی نبودم که، از برای خواسته دل، خرد را گوشه ای رها کنم
همیشه در کنار هم حرکت کردند
گاهی خرد در برابر دل میایستاد و راهی از جنس احساس را پیش پایش میگذاشت؛ اما دل، در برابرِ خرد میایستاد و سرودِ نه را میخواند، و خرد در شگفتی میماند.، اما همان دل در گوشه ای که نگاه هیچ کس نبود یک نشدن دیگر را تیک زد و با چشمانی آغشته به مایعی سوزناک و سرخود به راهش ادامه داد.
او گمان میکرد، خرد او را نمی نگرد،
اما خرد تمام آن اتفاقات را میدید و دم نمیزد و در شگفتا بود که چگونه دلی از پیش مسیر خود را میداند..
و چگونه همچون، دلِ دیگر آدمیان این جهان، خون نمیگرید.
چگونه اینقدر سفت و سخت مانده و چگونه است که این فرد، با این چنین اراده ای به اشک هایش ادامه میدهد ولی نمیگذارد قطره ای بچکد...
شاید این شخص، این دل و این خرد..
هدفی بزرگ تر از نهال کاشتن همچون دیگران را دارد، شاید پذیرفته باشد که،
این راه را میپیماید برای چیزی بزرگتر، چیزی کلان تر.
شاید در مقیاس خدایان و نبرد ها و تنهای ها ...
آرتمیس“
347
اما عزیز من بیا قبول کنیم این حقیقت تلخ را..
زیراکه همگان بعد از چندی چنان رنگ میبازند که گویی از ابتدا این چنین بودند، ولیکن این ما بودیم که، گویا این ما بودیم که از برای ساده دلی و پاک دلی به چشمانمام حکم دادیم،آنان را همچون دیگران نبینند. آری این ما بودیم که گمان کردیم اگر دیدگانمان را بر روی تمامی آن اتفاقات ببندیم میشود، درست میشود، بهتر میشود و یا حتی شاید فراموش میشود و دیگر تکرار نمیشود.
آنها کسانی بودند که در نبرد ریا در مقابل راستی شکست خوردند.
این ما هستیم که پیروز نبرد شده ایم، پیروزی که شاید قلبش باور نمیکند، پیروزی با دیدگانی تر، و قلبی ناباور.
شاید سالها بگذرد، شاید در میان شمار اتفاقات بد این روز ها در گوشه ای ذهنمان خاک بخورند، اما همیشه ماهیچه ای در میان سینه به یاد آن نبرد، برخلاف دیگران تورا متوقف میکند در بسیاری از مسیران،
شاید به یاد نیاری چرا در این مسیر این تصمیم را گرفتی، اما آن ماهیچه خوب به یاد دارد...
آرتمیس“
