en
Feedback
غزل‌نامه‌

غزل‌نامه‌

Closed channel

«من غزل هستم، دختری که واژه‌ها از چشمانش متولد می‌شوند.» ناشناسمون: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8969478777

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
293
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-2530 days
Posts Archive
And the end...

تو را با غیر می‌بینم صدایم درنمی‌آید دلم می‌سوزد و کاری ز دستم برنمی‌آید

سلام بچه‌هاااا چطورید عشقای من خوبید؟✨🫠 امروز سعی کردم یه چیز جدید و متفاوت بنویسم. حتما نظرتونو راجبش بهم بگید ببینم مونولوگ دوست دارین یا نه؟ https://telegram.me/HiChattiBot?start=sc-b4qwgfp5UF

+بابا زود باش دیگه دیر شد.خاله اینا منتظرن‌ها. _خوب حالا. به مامانت بگو کدوم لباسمو بپوشم؟ ... +میگه کمد و باز کن تو اون کاور یکی از کت‌هات و بپوش. فقط زود باش که دیر شد. به سمت کمد می‌روم. درب‌هایش را باز میکنم. گفت کاور کت‌ها. با چشم هام به دنبالش میگردم. با دیدنش چشمانم برق میزند. میخواهم آن را بردارم، که ناگهان نگاهم به کاور قدیمی وخاک خورده انتهای کمد میخورد. کاور قبلی را رها کرده، و کاور قدیمی و خاک خورده را برمی‌دارم. چند لحضه‌ فقط به آن خیره میشوم. صدای بابا بابا گفتن های سارا در گوشم خاموش می‌شود. گویی زمان توقف کرده، مات کت قدیمی هستم. این اینجا چکار می‌کند. به آن روزها پرت می‌شوم. آن روزها که موها را آب و شانه میکردم و سر میدون مادر می‌ایستادم تا بلکه اورا ببینم. همان روز ها که تمام دین و دنیایم خیره شدن در دو چشم قهوه‌ای رنگ بود، تا بلکه نیمچه نگاهی به من بیندازد. کت را از کاور درآورده‌ و خاک رویش را می‌تکانم. این کت‌را آخرین باری همان روز پوشیدم. همان روزی که انتظار کشیدم و او نیامد. من ماندم و چمدان و ایستگاه قطار با یک بلیط یک طرفه به شهر غم و عشق یکطرفه ای که از او نصیبم شد. با احتیاط دست در جیب هایش فرو میبرم. آن بلیط یک طرفه هنوز هم همان جاست. از همان روز در جیب کت است. از همان روز... امان از آن روز. +ناز پرورده. راه بیا با دل من. دنیارو گلستون میکنم برات. نگاه کن. ببین. یه سه چرخ داشتم فروختمش به رضا کفتری. دنگ دکون بابامم زدم به نام خودش. یه ده هزار تومنی دستمو گرفت. با مشدی حسن صحبت کردم. خودش عقدمونو میخونه. یه خونه کوچیک ام نزدیک حرم اجاره میکنیم تا ببینیم خدا چی میخواد. خودمم از صبح خروس‌خون تا بوق سگ تو مکانیکی کار میکنم تا دخل و خرجمون در بیاد. شبم میرسم خونه فقط در اختیار خانم نازدارم. باشه ناز پرورده؟نه نیار جون آقات. میخوامت به ولای علی. _ولی آخه محمد. نمیشه. فرار دردی رو دوا نمیکنه. آقام میخواد من و بده به پسر عمو عین‌الله. اگه فرار کنم سرمو گوش تا گوش می‌بره. +نمیتونم ببینم برا کس دیگه ای بشی. به خاطر من بیا. میریم مشهد. بچه دار میشیم. بابات که بچه‌هات و ببینه دلش نرم میشه. قول میدم نزارم یه تار مو از سرت کم بشه. _اخه محمد... +نه نیار جون محمد. یک هفته‌ای بود از او خبر نداشتم اما قرارمان پنجشنبه شب ساعت شیش غروب روبروی ایستگاه قطار بود. طبق عادت همیشگی که به دیدار او میرفتم،موهارا آب و شانه کردم و با لبخندی که تمام صورتم را گرفته بود منتظر او ایستادم. تمام دارو ندارم در یک چمدان جمع شده بود و بلیطی که در جیب‌هایم بود. اما مهم نبود. تنها چیزی که مهم بود، نازپرورده بود. دو ساعتی از قرارمان گذشته بود و او نیامده بود. دلهره تمام وجودم را فرا گرفته بود. نکند نیاید؟ می‌توانستم تا فردا صبح در اینجا به انتظار او بایستم، اما او بیاید. زمان به سرعت سپری می‌شد. عقربه های ساعت، عدد یازده را نشان میدادند. شب به آخر رسیده بود، اما مهم نبود. مهم نازپرورده بود. با تمام وجود نگرانش بودم. به طرف اتاق انتظار راه آهن رفتم تا بلکه تلفنی پیدا کنم و از او خبر بگیرم. شماره ‌خانه‌شان را حفظ بودم، گرفتم و به صدای بوق‌ها گوش سپردم. پاسخی دریافت نکردم و قطع شد. نه اینگونه نمیشود. دوباره گرفتم. داشت آخرین بوق‌ها را می‌خورد که فردی جواب داد. +الو چیزی نگفتم. آن طرف خط سر و صدای زیادی می‌امد. صدای دست و کیل و شادی . اما کسی که پشت خط بود، او نبود. خواهرش بود؟ +الو...با.....داشتی؟ اینجا منزل.......با مهدی کار..... از شدت سر و صدا، متوجه صحبت هایش نمی‌شدم. که ناگهان سر و صداها خوابید و تمام وجودم یخ کرد و آن چیزی را که نباید، شنیدم. _سرکار خانم نازپری اسدزاده. برای بار دوم عرض میکنم. آیا حاضرم شمارا به عقد آقای فرهاد اسدزاده در بیاورم، آیا وکیلم؟ +الووو با کی کار دارین؟ _برای بار سوم عرض میکنم. آیا وکیلم؟ و آن چیزی که نباید...: با اجازه پدرم،مادرم و بزرگ‌تر های جمع بله. صدای دست و سوت و جیغ شدت گرفت و نفس کشیدن های من پایان یافت. تلفن را قطع کردم. هرچیزی را که باید شنیده بودم. فرهاد کوه‌کن اینجا در انتظار لیلی، و لیلی امشب به حجله می‌رفت... من ماندم و یک چمدان و بلیطی یک‌طرفه و کوله باری غم از عشقی نافرجام به زمان حال برمی‌گردم. تکه کاغذ را دوباره تا کردم و در جیب کت گذاشتم.بعضی خاطره‌ها برای فراموش شدن نیستند؛ برای این‌اند که هر چند وقت یک‌بار دستت به آن‌ها بخورد و یادت بیندازند که بخشی از قلبت هنوز در یک جیب قدیمی زندگی می‌کند. با بیشترین سرعت ممکن لباس‌هایم را میپوشم و حال حاضر و آماده جلوی درب خانه منتظریم تا خواهر خانمم در را باز کند و میهمانی را آغاز کنیم. درب باز میشود و او در باز میکنند. مانند همیشه شیک و آراسته. لب‌هایم را می‌گشایم تا به او سلام کنم: « سلام نازپرورده جان!»
_غزل‌چشمی

منظورتون چیه که محرم امسال قرار نیست این چهار عزیز و تو دسته ببینمشون؟ تاسوعا عاشورای اصلی ۱۸و۱۹دی بود که افتخارای محل پر کشیدن🖤💔

امشب نوبت توئه اعتراف در تاریکی . . . این پادکست مکالمه کسایی هست که مورد خیانت قرار گرفتن؛ نشون میده دروغ‌های ریز چجوری میتونه تو رابطه فاصله بندازه و همه چیز حتی خیانت از یک دروغ شروع میشه.

کار کنید،درس بخونید، باشگاه برید تفریح کنید، زندگی کنید اما... "آن دو روز را فراموش نکنید"

photo content

نظراتتون و بگید قشنگام. نظر ایده انتقاد. یه چایی دورهم بزنیم ...☕️🫧 https://telegram.me/HiChattiBot?start=sc-b4qwgfp5UF

موزه اشیای‌او سلام، روز شما بخیر، دوستان عزیز. من غزل‌ چشمی، راهنمای این موزه هستم. امروز قرار است باهم از این موزه دیدن کنیم. موزهٔ اشیای او؛ اشیای باقی‌مانده از او... لطفاً همراه من بیایید تا از اولین قسمت این موزه دیدن کنیم. جایی که همه‌چیز برای اولین بار رقم خورد. جایی که عشق آغاز شد. نزدیک‌تر بیایید. اینجا مشاهده‌گر تکه دستبند کوچکی هستیم. دستبندی که روایت‌گر اشتباهی زیباست. روزی که آن دلبر مغرور در خیابان‌های شهر پرسه می‌زد. بوی عطرش زودتر از خودش مردم را متوجه خود می‌کرد. هیبت مردانه‌اش هر بیننده‌ای را وادار به خیره شدن می‌کرد. از کنارم چو بادی گذشت که ناگهان: + آخ! موهام... آقای محترم، لطفاً وایسید. _ چیزی شده؟ + دستبندتون به موهام گیر کرده. می‌شه بازش کنید؟ _ چرا که نه. شرمنده اگه اذیت شدید... آممم، ولی این پیچیده لای زنجیرهاش. هر کار می‌کنم باز نمی‌شه. + ولی آخه زنجیرتون... _ باشه، یادگاری. رفتید خونهٔ، خودتون سر فرصت بازش کنید. و لبخندی زد و رفت. رفت و دین و دنیای مرا با خود برد و این اولین چیزی بود که از او برایم یادگار ماند. لطفاً همراه من به قسمت بعدی موزه بیایید. عطر نیمه‌خالی! این شیشه عطر نیمه‌، تمام دنیای من است. در تار و پود وجودم نفوذ کرده. بندبند وجودم را از آنِ خود کرده. همان عطری که به گردنش می‌زد. همان که هوس بوییدن و بوسیدنش هوش از سرت می‌پراند. همان عطر! در ویترین سمت راست، فنجانی لب‌پر قرار دارد. آخرین بار در آن قهوه نوشید. به آن دست نزنید. این فنجان همان روز که او رفت ترک برداشت؛ همراه با قلبم. این فنجان ماه‌هاست که در عزاداری من شریک است. فنجانی که با رفتنش لب‌پر شد و او نیز چو من، دیگر مثل قبل نشد. تکه‌ای از او جدا شد و برای همیشه او را ترک کرد. تکه‌ای از وجودش! در مرکز سالن، تابلوی ممنوعه قرار دارد. عکس او! اما همان‌طور که می‌بینید روی آن پارچهٔ سیاه کشیده‌اند؛ زیرا تاب دیدن چشمانش را ندارم. چشمانی که حوا را دوباره وادار به نافرمانی می‌کند؛ چه برسد به منِ عاشقِ دلتنگ! اگر به زیر تابلو نگاه کنید، ویترین خالی‌ای را مشاهده می‌کنید. مهم‌ترین اثر موزه... که متأسفانه به سرقت رفته. قلب من! آخرین بار در دستان صاحب تابلوی ممنوعه دیده شده. شما آن را این اطراف ندیده‌اید؟ و اینجا آخرین اثر موزه قرار دارد. لطفاً نزدیک‌تر بیایید. بله. خود من! آخرین بازمانده از یک عشق قدیمی. خب دوستان عزیز من، بازدید به پایان رسید. لطفاً هنگام خروج، خاطرات خود را همراه خود ببرید. در و دیوار اینجا به اندازهٔ کافی برای من گریسته‌اند. کافی است! هنگام خروج، بلیط‌های خود را به مسئول مربوطه تحویل دهید. من سال‌هاست بلیط خروجم را گم کرده‌ام، برای همین در این موزه اسیرم. شما بروید. خوش آمدید. و من هم... گریه‌و‌چای‌و‌غم‌و‌شعر و دونخ‌بهمن‌و‌بعد باز‌هم‌گریه‌و‌یک‌دور دگر مصرع قبل...
_غزل‌چشمی

photo content

اولین بار که دیدمت چنان بی‌مقدمه زیبا بودی که چند روز بعد یادم افتاد باید عاشقت می‌شدم!

اولین بار یادته...؟
_ارسالی شما🫠❤️
از اولین بار هاتون تو ناشناس بگید برام. امشب صحبت کنیم:)) https://telegram.me/HiChattiBot?start=sc-b4qwgfp5UF

یک دقیقه زمان داری برایِ حرفی که هیچ‌وقت گفته نشد. آیدی برای ارسال آثار: @Qzlname منتظر صداهای قشنگتون هستم:))) مهلت ارسال تا
یک دقیقه زمان داری برایِ حرفی که هیچ‌وقت گفته نشد. آیدی برای ارسال آثار: @Qzlname منتظر صداهای قشنگتون هستم:))) مهلت ارسال تا آخر خرداد ماه

جنگ شد، مذاکره شد، توافق شد دفن نشد!

میدونستید گور به گوری، بهتر از بی گوریه؟

باران می‌آید. باران بوی پیراهنت را برایم به ارمغان می‌آورد. خیابان‌های خیس را متر می‌کنم برای رسیدن به آغوش پیراهنت. می‌گویی تن من برایت جغرافیای جهان است؟ چه کنم که همه نقشه‌های این جغرافیا به سوی تو ختم می‌شوند؛ همه راه‌ها به تو می‌رسند. تو در همه‌جا هستی: در سرآغازها، در سرانجام‌ها، در سرِ عشق. ببار ای نم‌نم باران. من هوای او را دارم. رشت را هوایی کن که دلم به اندازه تهران دلتنگ یار است. سر در موهایم که فرو می‌بری، جهان از حرکت می‌ایستد. ریه‌هایم از عطر نفس‌هایت شکوفه می‌دهند. عمیق نفس بکش جانان من. بوی عشق را می‌شنوی؟ در همین حوالی‌ست. جایی میان آغوش ما. جایی میان بوسه‌های شبانه. جایی میان حصار امن بازوان مردانه. جایی میان نازهای عاشقانه. بوسه در باران هوایی دگر دارد. بیا جانان من. مرا به آغوش بکش. بگذار باران شاهد باشد که دو عاشق چگونه تمام جغرافیای جهان را در فاصله میان دو آغوش خلاصه می‌کنند. آن‌قدر ببوس که عشق ملی شود. آن‌قدر ببوس که عشق از یک واژه فراتر رود، آن‌قدر ببوس که روزی در تقویم این سرزمین، نامی برایش پیدا کنند ببار ای نم‌نم باران! ببار!
_غزل‌چشمی

باران میاید باران پیراهن سفیدم را چنان به تن تو نشانده که تعریفم از جغرافیای جهان برایم تن توست باران ببار تن یار مرا میبرد به هوای رشت باران ببار شجریان حافظ بخوان موهای یار مرا میپیچد به عطر بهار نارنج های حافظیه شیراز ابر تبخیر اشک های من بر لب های یار ببار میخواهم تلخ ببوسمش حالا خیالم را نئشه باران و باد های پیچک های دیوار ایران شهر میکند باران بند میاید و دلم را بند میزند و تا دوباره ببوسمت صفحات تقویم به اندازه تمام برگ های کتابخانه ملی میشود کاش عشق ملی شود.
_ارسالی‌ شما 🥹🙂‍↔️❤️

_فاقد کپشن
_فاقد کپشن

کاش میشد برگردیم قدیما...:)