ویانِ🧚🏻♀️
Open in Telegram
' 22/1O ' If I hadn't trusted, my heart wouldn't be made of steel now....🗽🖤
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
2 546
Subscribers
+1124 hours
+8007 days
+1 73630 days
Posts Archive
2 544
او همیشه باور داشت که من برای او بیش از اندازه پاک و معصومم ؛ چیزی شبیه نوری که دستهای آلوده نباید به آن نزدیک شوند.
میگفت خودش آنقدر از زندگی طلبکار و بدهکار شده که دیگر به سادگی نمیتواند باور کند حق دارد آدم خوبی را در کنار خودش نگه دارد. میگفت به کارما بدهکار است؛ بدهکارِ تمام زخمهایی که در گذشته به جا گذاشته و تمام آدمهایی که شاید ناخواسته از او آسیب دیدهاند.
و بیشتر از آنکه از من بترسد، از خودش میترسید.
میترسید روزی برسد که سایهی گذشتهاش روی من بیفتد. میترسید زخمی که سالها پیش جای دیگری ایجاد شده، یک روز در زندگی من سر باز کند. برای همین، حتی وقتی دوست داشتنش به ماندن فرمان میداد، ترسش از آسیب زدن به من، او را به رفتن وادار میکرد.
او برای امن ماندن من، از خودش گذشت.
شاید از دور، رفتنش شبیه رها کردن بود؛ شبیه خسته شدن، بیتفاوت شدن یا تمام شدن علاقه.
اما من میدانستم ماجرا به این سادگیها نبود.
بعضی آدمها وقتی دوستت دارند، برای ماندنت میجنگند.
و بعضیها، وقتی دوستت دارند، با تمام وجودشان تلاش میکنند خودشان را از تو دور کنند.
او از دستهی دوم بود.
فکر میکرد اگر قرار باشد روزی میان دوست داشتن من و آسیب زدن به من یکی را انتخاب کند، باید خودش را از زندگیام حذف کند.
و شاید تلخترین قسمت قصه همین بود؛
اینکه آدمی که در تاریکترین شب زندگیام پیدایش شد و دوباره امید به فردا را به من برگرداند، سرانجام خودش تبدیل شد به یکی از سختترین شبهای زندگیام.
او رفت، نه چون دوست نداشت بماند؛
بلکه چون دوست داشتنش را برای من خطرناک میدانست.
و من ماندم با این سؤال که آیا بعضی آدمها واقعاً برای رفتن وارد زندگی ما میشوند؟
یا بعضی وقتها، خدا آدمی را درست در سختترین لحظهی زندگیمان میفرستد تا نجاتمان دهد؛
حتی اگر قرار نباشد خودش تا آخر راه کنارمان بماند.
G•N
2 544
اتفاق خیلی بدی در زندگیام افتاده بود؛ آنقدر بد که دیگر هیچ امیدی برای ادامهی راه نداشتم.
همهچیز برایم تمامشده به نظر میرسید؛ انگار همهی درها را بسته بودند و من مانده بودم با خودم و آیندهای که دیگر نمیدیدمش.
اما درست همان شب، خدا او را سر راهم قرار داد.
فقط چند سال از من بزرگتر بود، اما انگار به اندازهی تمام سالهای دنیا درد کشیده بود. حرفهایش از جنس همان دردهایی بود که خودم تجربه کرده بودم؛ شاید برای همین، حرفهایش بیشتر از هر چیزی به دلم مینشست.
قرار بود فردای آن شب برای یک موضوع خیلی مهم اقدام کنم؛ چیزی که برایم حکم آخرین راه را داشت.
اما آن شب، او نشست و با من حرف زد. آنقدر گفت، آنقدر امید داد و آنقدر چیزهایی را که لازم داشتم شنیدم که برای اولینبار بعد از مدتها، دوباره جرئت کردم به فردا فکر کنم.
صبح شد.
با وجود تمام شلوغیها و کارهای خودش، آن موضوع را پیگیری کرد. قدمبهقدم، تا آخرش رفت؛ تا وقتی نتیجه را دید و مطمئن شد همهچیز درست پیش رفته، دلش آرام نگرفت.
وقتی برگشتم، وسط آن همه ذوق و هیجان، با بغض گفتم:
«جای خالیت رو توی این صحنه حس میکنم...»
و او، با همان لحن خندهدار و خاص خودش گفت:
«برگرد خونه ببینم! استراحت کن تا ذهنت آرومتر بشه.»
چقدر چیزها بین ما گذشت...
آنقدر زیاد که حتی قلمم هم از توصیفشان عاجز است.
آدم بسیار حساسی بود؛ گاهی آنقدر حساس که تحمل کردنش واقعاً سخت میشد.
اما عجیب این بود که من، انگار از همین تحمل کردنش لذت میبردم.
انگار برای اولینبار، تحمل کردنِ یک آدم برایم شبیه خستگی نبود؛ شبیه دوست داشتن بود.
با هم ادامه دادیم.
او کمکم شد حامی من، راهنمای من، کسی که وقتی خودم مسیر را گم میکردم، یادم میانداخت کجا ایستادهام و باید به کجا بروم.
اما زندگی همیشه باب میل آدم پیش نمیرود...
بعضی اتفاقها را نمیشود پیشبینی کرد، بعضی آدمها را نمیشود برای همیشه نگه داشت و بعضی شبها، پایان چیزهایی هستند که فکر میکردیم قرار است تا همیشه ادامه داشته باشند.
آن شب، انگار همهچیز بیصدا مرد...
اما نه؛
بیصدا نبود.
فقط صدای فرو ریختنش را هیچکس جز من نشنید.
2 544
عاشق وقتایی ام که اون حرکت آخرو میزنن و باعث میشن با خیال راحت و بدون عذاب وجدان کنار بزاریشون...🖕
2 544
به شدت از انسان هایی که
تو عصبانیت هرچی از دهنشون درمیاد میگن
دوری کنید چون به نفعتونه...🫷
2 544
با من خوب باشی
از من مهربون تر نیست
با من بد باشی
قولمیدم عوضی تر از من تو عمرت نخواهی دید!🤷♀️
2 544
من اگه یکم اخلاقم بهتر بود الان کلی آدم دور و برم بود؛ ولی خب من اخلاقمو بیشتر دوست دارم:)🤣🤷♀️
2 544
من به شخصیتم افتخار میکنم میتونم بی ادب، خودخواه ،بد اخلاق ،مغرور باشم اما هرگز خیانتکار نباشم
