ویانِ🧚🏻♀️
Open in Telegram
' 22/1O ' نور همیشه راهشو پیدا میکنه...."🗽" https://t.me/iNewChatbot?start=sec-fhadefiegg
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
2 207
Subscribers
+5824 hours
+4827 days
+1 40930 days
Posts Archive
2 205
میگه که
روزهای سختی را سپری میکنم اما
اما این پایان من نیست؛
من از جنسِ ققنوسم،
از دلِ همین خاکسترها
دوباره برمیخیزم،
با بالهایی سوخته،
اما استوارتر از همیشه،
و از میانِ ویرانههای خویش
دوباره خودم را خواهم ساخت...🗽
2 205
از من به شما نصیحت؛
هر کسی را مهمانِ قلب و زندگیتان نکنید…
بعضی آدمها
وقتی از زندگیتان میروند،
تنها نمیروند؛
کولهباری از خاطره،
راز، اعتماد و زخمهایتان را
با خود میبرند
و روزی همانها را
علیه خودتان به کار میگیرند.
دلتان را ارزان خرج نکنید،
هر کسی لایقِ دوست داشته شدن نیست؛
بعضیها را باید
فقط از دور دوست داشت
و بعضیها را
اصلاً نباید به زندگی راه داد.
آدمها همیشه
آنقدر که در آغاز زیبا به نظر میرسند،
در پایان زیبا نمیمانند…
📍
2 205
حتماً، با حالوهوای تلخ و شاعرانهتر:
Writing
از من به شما نصیحت؛
هر کسی را مهمانِ قلب و زندگیتان نکنید…
بعضی آدمها
وقتی از زندگیتان میروند،
تنها نمیروند؛
کولهباری از خاطره،
راز، اعتماد و زخمهایتان را
با خود میبرند
و روزی همانها را
علیه خودتان به کار میگیرند.
دلتان را ارزان خرج نکنید،
هر کسی لایقِ دوست داشته شدن نیست؛
بعضیها را باید
فقط از دور دوست داشت
و بعضیها را
اصلاً نباید به زندگی راه داد.
آدمها همیشه
آنقدر که در آغاز زیبا به نظر میرسند،
در پایان زیبا نمیمانند…
📍
2 205
ولی یسری آدما بهم یاد دادن نه قول بودنشونو جدي بگیرم و نه ابراز علاقههاشونو...
GOOd mOrning 🌞
2 205
ولی یسری آدما بهم یاد دادن نه قول بودنشونو جدي بگیرم و نه ابراز علاقههاشونو...
GOOd mOrning 🌞
2 205
ولی یسری آدما بهم یاد دادن نه قول بودنشونو جدي بگیرم و نه ابراز علاقههاشونو...
GOOd mOrning 🌞
2 205
او یاد گرفته بود لبخند بزند؛ حتی وقتی درونش پر از گریه بود.
یاد گرفته بود بگوید «خوبم»، حتی وقتی شبها از شدت فکر و دلتنگی خواب به چشمانش نمیآمد.
آدمهای زیادی وارد زندگیاش شدند؛ بعضیها آمدند تا تنهاییاش را کمتر کنند، اما خودشان دلیل تنهاییاش شدند. بعضیها قول ماندن دادند، اما درست همان روزهایی که بیشتر از همیشه به آنها نیاز داشت، رفتند.
او همیشه برای دیگران قلبی بزرگ داشت؛ آنقدر بزرگ که دردهای خودش را فراموش میکرد تا کسی را ناراحت نکند. اما کسی نبود که یکبار از خودش بپرسد: «چه کسی حال این دختر را میپرسد؟»
شبها، وقتی همه خواب بودند، او با خودش حرف میزد؛ با خاطراتی که نمیتوانست فراموششان کند و آدمهایی که دیگر نمیتوانست برگرداندشان.
گاهی مقابل آینه میایستاد و به چهرهی زیبایش خیره میشد. به چشمانش نگاه میکرد و از خودش میپرسید:
«اگر این همه زیبایی دارم، پس چرا سهم من از زندگی اینهمه درد بود؟»
اما هیچ جوابی وجود نداشت؛ فقط سکوت بود و اشکهایی که آرام روی صورتش میلغزیدند.
او فهمیده بود که زندگی همیشه عادلانه نیست؛
گاهی زیباترین آدمها، عمیقترین زخمها را با خود حمل میکنند و پشت زیباترین لبخندها، غمهایی پنهان است که هیچکس از آنها خبر ندارد.
آخرِ قصه، او فقط یک حقیقت تلخ را فهمید:
زیبایی، هیچوقت ملاک شانس در زندگی نبود؛
چون زیباترین دختر روی زمین هم میتوانست در رفاقت، در عشق و در زندگی، از همیشه بیشانستر باشد...🗽
2 205
او زیباترین دختری بود که روی زمین وجود داشت؛
چشمانی همچون چشمان آهویی سفید و پوستی به سفیدی برف داشت.
زیباییاش آنقدر خیرهکننده بود که هرکس او را میدید، گمان میکرد خوشبختترین دختر دنیاست.
اما پشت آن چهرهی زیبا، دختری ایستاده بود که در خیلی از چیزهای زندگی بیشانس بود؛
در رفاقت، در عشق و حتی در سادهترین اتفاقات زندگی.
او زیبا بود، اما زیباییاش نتوانست زخمهای قلبش را التیام ببخشد.
هیچکس نمیدانست پشت آن لبخند آرام، چه قلب شکستهای پنهان شده است.
شاید تلخترین حقیقت این بود که
زیباترین دختر روی زمین، همیشه خوشبختترین دختر نبود...
