en
Feedback
نیست‌همتا

نیست‌همتا

Open in Telegram

در تاریخِ بیهقی، «نیست‌همتا» به معنای بی‌همتا‌ست. این‌جا، گاهی از پشتِ پنجره‌ی ادبیات به بودن نگاه می‌کنیم.

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
267
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
یه نسبت عجیبی هست بین تولید مثل زیاد و بی‌شعوری و حماقت. نه به این معنا که اون کسی که فرزند کمتری رو می‌ریزه وسط جهان، الزاماً باشعورتره. اما اونی که زیاد بچه تولید می‌کنه، قطعاً بی‌شعوره. قطعاً. باز هم می‌گم قطعاً.

دالانِ تاریکِ بی‌واژگی گاهی شدتِ یک تجربه ما رو به سمتِ بی‌واژگی هُل می‌ده. در چهار ماهِ اخیر، ما تجربه‌های این‌چنینی کم نداشتیم. طوری که خودم، همین‌جا یک پست نوشتم و گفتم کلمه ندارم. چه اطلاع داشته باشیم چه نه، حکومت‌های تمامیت‌خواه در انتظار چنین موقعیتی برای افراد جامعه نشستن. موقعیتِ تهی‌بودگی از واژه. از کلمه. چراکه در این شرایط من و شما نمی‌تونیم «بیان» کنیم. قادر به «توصیف و شرح» نیستیم و در یک کلام، قادر به «روایت‌کردن» نیستیم. ما در چنین موقعیتی از یادآوری درستِ گذشته، درک موقعیت فعلی و تصورِ آینده، ناتوان می‌شیم. و این چیزی‌ست که یک حکومت اقتدارگرا، بی‌صبرانه منتظرشه تا در سطح کلانِ جامعه رخ بده. وضعیتی که من فکر و احساس می‌کنم حتا همین امروز در بین افراد دیده می‌شه؛ رخوتِ بی‌واژگی. بی‌مفهوم‌ شدیم. ناتوان از شرح‌ایم و کم‌توان در بیان. اگر هم‌ چیزی رو بیان می‌کنیم، سویِ چراغِ واژه‌ها و مفاهیم‌مون، کم شده. چون ذهن از شدتِ تجربه، درهم شکسته. با این حال همین سوسو زدن، بسیار بیشتر از خاموشیه. بنابراین تصور می‌کنم اون‌چه نیاز داریم، گسترش دایره‌ی واژه‌ها و مفاهیم‌مونه. و البته درکِ ضرورتِ این کار. درک کنیم گفتن و روایت‌کردن اون‌چه در ذهن داریم، گفتن از بسیاری واقعیت‌های مصادره‌ناپذیر، نه‌تنها کاری ساده یا پیشِ‌پاافتاده نیست، بلکه از حیث اهمیت، کاری تاریخی‌ست. انزوایی که این روزها ممکنه گریبانگیر برخی از ما شده باشه، عمیقاً نیاز داره که مکتوب بشه. ما برای روایتِ گذشته و تصورِ آینده به کلمات، مفاهیم و گفتن نیازمندیم. در نتیجه احساس می‌کنم حتا اگر شده در سالنامه، دفتر، حاشیه‌ی کتاب، در وبلاگ، و در صورت دسترسی به تلگرام در کانال‌مون، هرقدر کم راویِ رنجِ این روزها باشیم. خاطرات‌مون رو فقط در صندوق‌خونه‌ی ذهن نگه نداریم. روایت‌کردن در چنین وضعیتی خودش نوعی ایستادگیه. ما می‌تونیم به شیوه‌ی خودمون ایستادگی کنیم. ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵

«آن اضطراب با تو چه کرد؟»

نامه‌یی به «شوخوف» [جهتِ معرفیِ کتابِ «یک روز از زندگیِ ایوان دنیسوویچ» نوشته‌ی الکساندر سولژنیتسین.] آقای ایوان دنیسوویچ عزیز، سلام! من از زمان و مکانی دور برای شما نامه می‌نویسم. شما اصلاً مرا نمی‌شناسید. من هم، همین هفته‌ی گذشته با شما آشنا شدم. اجازه می‌دهید با شما راحت صحبت کنم؟ امیدوارم وقتی این نوشته‌ی کوتاه را می‌خوانید لب‌خندی بر لب‌تان نقش ببندد آقای شوخوفِ نازنین! حقیقت این است که همان ابتدای خواندن، تصور نمی‌کردم شما تا این اندازه خاص و دل‌نشین باشید. می‌گویم خاص و منظورم این است که گاهی، یک ویژگی در کسی با چنان کیفیت منحصربه‌فردی بروز پیدا می‌کند و آشکار می‌شود که آدمی دلش می‌خواهد بنشید و زل بزند به این خاص‌بودگی و تب و تابِ اظهار. مثلاً کیفیتِ بروزِ شرافت در شما‌. اصلاً آدم حظ می‌کند آقای شوخوف! لابد شما بهتر از من می‌دانید شرافت چه دُرّی است. وقتی خواندم که شما در آن زمهریر نیز بدون چشم‌داشت مراقب بسته‌ی خوراکی‌های سزار بودید تا کسی آن را از خوابگاه ندزدد، وقتی می‌خواندم که در آن سرمای آدم‌کُش با چنان متانت رشک‌برانگیزی بر درست‌کاری خود اصرار دارید، وقتی خواندم برای به‌دست آوردن یک قرص نان اضافه، چنین معصومانه ذوق کردید -چون نه با گردن‌کج‌کردن، که از راهی درست به آن رسیده بودید- به همان اندازه ذوق‌زده شدم و در دل پای‌مردی شما را ستودم. از شما چه پنهان ما نیز در وضعی مشابه، گرفتار آمده‌ایم، ایوان دنیسوویچِ گران‌قدر! روزگاری همان اندازه مادربه‌خطا و در فضایی چنان خفه‌کننده که انگار زیر آوار مانده باشیم. خفقان و خفتِ توأمان. نقلِ شکایت‌های کودکانه و غرولند نیست دوستِ من. (بپذیرید که دوست باشیم با یک‌دیگر!) زمانه، زمانه‌ی افولِ همه خوبی‌هاست انگار. و انسان‌بودن در چنین فضایی مثل چیدن دیوار در همان سرمایی است که شما تجربه‌ش کردید. به‌ خاطر دارید چه زمانی را می‌گویم؟ همه‌ی افراد گروه‌تان رفته بودند و شما با سرسختی هنوز ایستاده بودید که کار ساخت دیوار را تمام‌ کنید. اصلاً من آن‌جا لجم گرفت از این سماجتِ شما در درست‌بودن! سخت است آقا...! بپذیرید که دشوار است. برودتی عجیب احاطه‌مان کرده آقای ایوان دنیسوویچ! و چه بگویم که شما خود ندانید؟ که شما خود تجربه‌ش نکرده باشید...؟! راستی یک جا بود که دل‌مان رفت برای شما.. آن‌جا که با آلیوشا من‌باب دعا حرف می‌زدید. اصلاً ماچ به سر شما که این‌چنین حقِ مطلب را ادا کردید؛ دست‌مریزاد. خب.. همین‌ها دیگر، زیاده دردسرتان ندهم! از آشنایی با شما خشنودم. شما را به درون‌تان می‌سپارم آقای عزیز. ارادتمند، کسی همچون شما گرفتار در زمهریر. ۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ #کتاب

#یک_کتاب_بیشتر
#یک_کتاب_بیشتر

دچار نوعی کرختیِ عجیب‌غریبم. بی‌حوصله‌ام. دلم می‌خواد بخوابم و وقتی بیدار شدم ازین وضعیتِ به‌دردنخور خلاص شده باشم. دارم خیلی تلاش می‌کنم تا به کارای روزانه‌م برسم، ولی گاهی همین کارای روزانه می‌شن اِورست و می‌شینن روی شونه‌هام! این دیگه خستگی نیست، فرسودگیه. تمام این روزها، تک‌تک این روزها، عمر منه. جوونی منه. حیف... ۳ اردیبهشت ۱۴۰۵

تشبیهِ رویِ تو نکنم من به آفتاب کاین مدحِ آفتاب، نه تعظیمِ شأنِ توست! #سعدی ۱ اردیبهشت، روز بزرگداشت «سعدی»

یه کتاب خریدم درباره‌ی زندگی و اندیشه‌ی زرتشت. مجموعه مقالاته که علی دهباشی گردآوری کرده. و خب کلاً ۲۲۰ نسخه از این کتاب منتشر شده! یکی از این ۲۲۰ نسخه، الان تو کتابخونه‌ی ماست. ۱- قیمت این کتاب بالاست. دو میلیون و صد هزار تومن. من قسطی خریدم! ۲ـ دلم می‌خواست به تناسخ معتقد و در زندگی بعدی‌م علی دهباشی می‌بودم! [دیروز پست برام آوردش. و از دیروز تا الان فقط چندین بار آوردم و فقط کتاب رو بو کردم. کاش بدونید دارم از چه حس‌وحالی حرف می‌زنم...] #کتاب ۳۱ فروردین ۱۴۰۵

در آرزوی دوست! همیشه وقتی می‌شنیدم افراد می‌گن فلانی دوست دوران ابتداییمه! یا مثلاً از دبیرستان باهم دوستیم یا می‌گن از کارشناسی با هم دوستیم، تعجب می‌کردم. من در تمام دوران تحصیلم، گوشه‌گیر بودم؛ اجتماعی نبودم. از این‌که اردو برم حالم به‌هم می‌خورد! اغلب زنگای تفریح تنها بودم. و خب می‌شه گفت هیچ ارتباط دوستانه‌یی شکل ندادم! غیر از دبیرستان که با ملیحه دوست شدم. سال سوم دبیرستان که تموم شد، تابستونش، ملیحه با یه روحانی ازدواج کرد. یعنی من عملاً تا حد زیادی دوستم رو از دست دادم.. اما همچنان گاهی با هم رفت‌وآمد می‌کردیم. تا این‌که فکر می‌کنم سال ۹۹ بود شایدم ۹۸، دقیق خاطرم نیست، که طی یه گفت‌وگو بهش گفتم حالم از افکارت و عقایدت بهم می‌خوره. و رابطه‌م رو یک‌طرفه قطع کردم و اصلاً اجازه ندادم حرفی بزنه. پشیمون نبودم و حالا هم نیستم چون بنا بر افکار اون زمانم چنین تصمیمی گرفتم. چند سالی گذشت. خب باتجربه‌تر شدم. حتا می‌شه گفت پخته شدم! تا این‌که سال گذشته به هر صورتی بود شماره‌ش رو پیدا کردم و باهم حرف زدیم. دلم می‌خواست بهش بگم این زهرای امروز اگر عقاید و افکار کسی رو نپسنده، این‌طوری عجولانه و از سر غیض یک‌هو طرف رو از زندگی‌ش پرت نمی‌کنه بیرون. می‌خواستم بهش بگم بزرگ‌تر شدن و کمی دنیادیده‌ترشدن از من انسان آروم‌تری ساخته. و خب... ته قلب و ذهنم یک خارخار وسوسه‌کننده‌یی وجود داشت که: آخیش... حالا رفیق خودم رو دوباره به‌دست آوردم. می‌شه گفت اصلاً یکی از دلایلی که باعث شد بگردم و پیداش کنم، اشتیاقی بود که در دلم حس می‌کردم. اشتیاق به بودن در یک پیوند دوستانه؛ دوستیِ صمیمانه. یکی دوباری باهم رفت‌وآمد کردیم... و وقتی نوروز برای دیدنش رفته بودم خونه‌شون... بعد از یک ساعت، احساس کردم دیگه حرفی برای گفتن با «این ملیحه» ندارم. او الان مادر سه فرزنده که هربار بین حرف‌هامون می‌پرن.. و هربار رشته‌ی کلام به‌واسطه‌ی مزاحمت بچه‌هاش پاره می‌شه.. و مهم‌تر این‌که جهان‌بینی ما دو نفر به‌قدری از هم فاصله داره که اگر این میل قلبی نبود و فقط پای منطق وسط بود بعد از سلام، حرف دیگه‌یی باقی نمی‌موند. آره... این‌همه قصه گفتم که بگم یکی دو سال اخیر دلم یک دوست صمیمی می‌خواد. اما با توجه به یک تلاش دیگه، فکر می‌کنم این سن برای «پیدا کردن» دوست، خیلی دیره. راستش احساس می‌کنم حوصله ندارم یک رابطه رو پی‌ریزی کنم! خودم رو توضیح بدم. شرح بدم. شرح دیگری از خودش رو بشنوم و تازه بعد از گذشت مدتی مثلاً به این نتیجه برسم که خیر! انگار دوستی شکل نمی‌گیره. فکر می‌کنم شاید همون بهتر که آدمی این میل رو در خودش به رسمیت بشناسه، اما در نهایت خودش کودک درونش رو که وسط حیاط مدرسه‌ی ابتدایی‌ش ایستاده، در آغوش بگیره و بگه ایرادی نداره اگر دوستی پیدا نکردی، بیا بریم برات یه کلوچه بخرم. و دستش رو بگیره و آروم ببردش سمت بوفه. احتمالاً کودک درونم کمی گریه هم می‌کنه. ایرادی نداره. منم اشکاش رو پاک می‌کنم و بهش می‌گم گاهی آدم فکر می‌کنه ممکنه گم بشه یا غصه بخوره که تنهاست، حق هم داره. اما خب گاهی هم آدم بینِ هفتصد تا دانش‌آموز که زنگ تفریح وسط حیاط دارن بازی می‌کنن، هیچ دوستی پیدا نمی‌کنه. و محکم‌تر بغلش می‌کنم. آره دیگه... فکر می‌کنم دوست صمیمی هم یکی ازون چیزاییه که هرکی داره، از قدیم داره! ☺️😉 ۲۹ فروردین ۱۴۰۵

فَرود قصه‌ی غم‌انگیز فَرود در شاهنامه رو دیشب تموم کردم. این داستان دقیقاً و کاملاً یک تراژدیه. داستانی که از یک اشتباه بسیار کوچیک، از یک‌جور لجبازی، یا به قول امیر خادم تماماً بنا بر یک سوءتفاهم و شاید مهم‌تر به قول فردوسی بابت خویِ بد، شروع و مثل بهمن مدام بزرگ‌تر می‌شه و در نهایت یک تراژدی تمام‌عیار رو رقم می‌زنه... دلم آتیش گرفت برای جریره؛ مادرِ فَرود... و عجیب این‌که ما از این مادرها چه‌قدر دیدیم در دی‌ماه... مادرانی که شیوه‌ی سوگواری‌شون، خودش هزاران‌هزار قصه‌ی غصه‌های درازه... [فَرود فرزند سیاوش و جریره و برادر کیخسروست. که به‌واسطه‌‌ی خوی بدِ طوس، پافشاری بیژن برای نبرد با او و در نهایت به دست رَهام، کشته می‌شه. البته این بین راهنمایی‌های به‌دردنخورِ مشاورِ کم‌تجربه‌ی فرود یعنی نَخوار هم کم‌ بی‌تأثیر نیست. جریره وقتی می‌بینه فرزندش کشته و قلعه هم توسط سپاه ایران محاصره شده، در کنار تنِ بی‌جان پسرش، خودکشی می‌کنه.] #شاهنامه‌ی_فردوسی ۲۹ فروردین ۱۴۰۵

فکر می‌کنم امیدوار بودن در این روزها مثل اینه که روی یک زخم باز، نمک بپاشی. یا مثلاً کیلومترها سینه‌خیز یه مسیر سنگلاخ رو عبور کنی. سخته؛ خیلی سخته. امیدوار موندن، از امیدوار بودن ـ‌که گاهی همچون بارقه‌یی در قلب روشن می‌شه‌ـ به‌مراتب سخت‌تره... ۲۸ فروردین ۱۴۰۵ داره می‌شه ۵۰ روز.

دارم کتاب «در بابِ تربیت احساسات» آلن دوباتن رو می‌خونم. و جالبه این قسمتی که دارم می‌خونم انگار دقیقاً برای امروزِ من و حرف‌هایی که داشتم با علی می‌گفتم، نوشته شده! داشتم با علی حرف می‌زدم که من تا آخرین ساعت حیات روی کره‌ی زمین بین دو جهتِ خلوت شخصی و معاشرت با آدم‌ها، مثل آونگ در رفت‌وآمدم. هروقت معاشرت می‌کنم فکر می‌کنم این اجازه رو می‌دم که دیگران هرقدر آهسته به کانون شخصیتم نزدیک بشن. و‌ من فکر می‌کنم کانون شخصیتم بهتره همیشه تروتمیز بمونه! یعنی نگاه کسی بهش نیفته! اما از طرفی وقتی معاشرت می‌کنم، حتا در مکالمات ساده‌ی روزمره به یه شناخت بامزه‌یی از خودم می‌رسم. یه‌هو به خودم می‌آم و می‌بینم عه دارم فلان الگو رو این‌جا هم پیاده می‌کنم. فلان رفتار رو که پیش ازین بارها درباره‌ش نوشته بودم رو تونستم این‌جا تکرار نکنم و خب این خیلی لذت‌بخشه. یعنی این‌که پیش ازین مسیری به فهم خودت باز کردی و حالا می‌بینی که داری در همون راه قدم برمی‌داری جذابه. با این حال هیچ‌وقت نمی‌تونم جلوی اون آسیب‌ دیدن رو بگیرم. معاشرت با آدم‌ها در اغلب مواقع به معنای اینه که بپذیری ممکنه آسیب ببینی، چون هردو، آدمیزاد و آسیب‌پذیرید! آلن دوباتن می‌گه: «اگر اراده‌ای معطوف به فهمیدنِ منشأ رفتار دیگران نداشته باشیم، به‌سرعت و بیهوده به دامِ خشم و عصبانیت ‌می‌افتیم.» منظورش اینه که قبل از این‌که اجازه بدی رفتار دیگری خشمگینت کنه، مشاهده‌گری‌ت رو فعال کن و ببین پشت این رفتار، چه دردی و چه زخمی نشسته. آلن دوباتن در معاشرت با دیگران و حتا در معاشرت با خودمون روی مفهوم «شفقت» خیلی تأکید و اصرار داره. می‌گه این‌طوری می‌فهمیم که اونی که اشتباه کرده هیولا نیست. یه آدمه مثل خودمون. که یه جاهایی به جای خودش زخم‌هاش و دردهاش حرف می‌زنن یا رفتار می‌کنن. اگر این‌طوری نگاه کنیم ممکنه اوضاعِ روابط‌مون کمی؛ فقط کمی، بهتر بشه. ۲۷ فروردین ۱۴۰۵ چهل‌وهشتمین روزِ قطع اینترنت.

دلم برای نوشتن تو کانالم تنگ شده. کاش همه‌تون می‌تونستید دسترسی داشته باشید. من گاهی با کلی دردسر در طول روز یک ساعتی وصل می‌شم. دلم می‌خواد همه‌تون بیاین. چه روزهای تلخی رو داریم می‌گذرونیم... امیدوارم در نهایت به اون نتیجه‌یی برسه که به نفع ایران و ما مردم ایرانه. + بالاتر نوشتم که طوطو رفت.. خوشبختانه تونستیم بعد از دو روز و با کلی داستان طوطو رو پیدا کنیم♥️ الان طوطو پیش خودمونه.. 💃 ۲۵ فروردین ۱۴۰۵

این پست رو می‌نویسم اما نمی‌دونم کی اینترنت وصل می‌شه که نوشته‌م ارسال بشه. از شروع جنگ و قطعی اینترنت شاید دو سه روزی گذشته بود که هم علی و هم من به تشویق او، در پلتفرم بلاگیکس، وبلاگ ساختیم. خب تجربه‌ی خوبی بود خصوصاً که برخی از دوستان هم از بیان اومده بودن و فرصت مغتنمی برای گفت‌وگو فراهم شده بود. تا دیشب.. که این پلتفرم تصمیم گرفت از ما برای ورود به پنل مدیریت شماره تماس بگیره! غیرمنتظره بود. ابوالفضل همون دیشب وبلاگش رو حذف و از نوشتن در چنین پلتفرمی خداحافظی کرد. امروز صبح خواستم وبلاگ عالِمه رو بخونم با پیغام «کاربر مسدود شده» مواجه شدم. چه‌قدر مضحک! روز قبلش یوکابد رو بلاک کرده بودن! و البته روزهای قبلش هم چندتا دیگه از کاربرها رو بلاک و وبلاگ‌شون رو حذف کرده بودن. من خودم وبلاگم رو حذف کردم. قبل از این‌که این خوک‌ها بخوان برام حذفش کنن. علی اما یه پست بلند نوشت. بعد از چند دقیقه پستش رو براش حذف کردن! هردو خیلی عصبانی و دلخور شدیم. علی هم تصمیم گرفت در چنین محیط به‌دردنخوری ننویسه. و چون احتمال می‌داد که مسدودش کنن، الان داره از مطالب وبلاگش بک‌آپ می‌گیره. مسخره‌ست. شرم‌آوره! ما شخصیت‌ و عزتِ نفس‌مون رو از لب آب نگرفتیم که شما کفتارمنش‌ها بخواید چوب حراج به‌ش بزنید. بلاگیکس هم ارزونی خودتون و اون کرم‌خاکی‌های اطراف‌تون که دوست دارید مثه دلقک‌ها براتون خوش‌رقصی کنن. درهم بلولید و خوش باشید. ۲۱ فروردین ۱۴۰۵ ۱۲:۱۴ چهل‌ودومین روز قطعی اینترنت!

طوطو امروز ظهر در کسری از ثانیه از بینِ در پرواز کرد و رفت... و ما موقعِ تحویل سال، غمگین بودیم... با این وجود، حالا که تونستم با این سختی وصل بشم، جشنِ نوروز بر شما میمون و خجسته باد. 🌱 ۲۹ اسفند ۱۴۰۴ بیست‌ویکمین روز‍ِ جنگ

داشتم با خودم فکر می‌کردم هیچ معلوم نیست این وضعیت تا کِی و تا کجا ادامه پیدا می‌کنه. معلوم نیست آینده‌ی ایران چه‌طور خواهد بود، جنگ تا کی ادامه پیدا می‌کنه، وضعیت اینترنت کی درست می‌شه، واقعاً «هیچ‌چیز معلوم نیست!» و همه‌چیز به‌قدری مبهمه که تحمل این‌ حجم از ابهام خارج از توان انسانیِ ماست. اون‌هم در موقعیتی که دو ماه قبل شرایطی رو از سر گذروندیم که به شرح درنمی‌آد! و حالا دوباره جنگ و.... احساس می‌کنم منطقی‌ترین کاری که می‌تونم بکنم از سرگیری روتینمه. حتا دست‌وپاشکسته. حتا نیم‌بند. حتا با آمادگیِ این‌که ممکنه چندین بار دیگه نزدیک خونه‌مون انفجار رخ بده... چه می‌شه کرد جز این‌که شعله‌ی امید رو در دل‌مون روشن نگه داریم حتا وقتی ارتفاع شعله به پایین‌ترین حد رسیده؟ چه می‌شه کرد جز این‌که دست روتینم رو بگیرم و تا‌تی‌تاتی، طولِ روز رو باهم قدم بزنیم؟ چه می‌شه کرد جز این‌که صبور باشیم حتا زمانی که شکیبایی مثل خنجری در قلب فرورفته؟ چه می‌شه کرد... جز زندگی‌کردن حتا وقتی خودِ زندگی روی زمین افتاده و نفس‌نفس می‌زنه؟ چه می‌شه کرد جز در گریستن همچنان ادامه‌دادن؟ هوم..؟ ۱۳ اسفند ۱۴۰۴ روزِ پنجمِ جنگ [با چه گرفتاری وصل شدم. این نوشته‌ی کوتاه، از دوزخِ این روزها این‌جا به یادگار بمونه.]

مراقب خودتون باشید.❤️ ۹ اسفند ۱۴۰۴

کانال رو دوباره پرایوت کردم. چون واقعاً حوصله و علاقه ندارم ببینم یک‌سری افراد با اکانت‌های «۰» یا «۰۰» که کاملاً نامشخص‌اند، وارد کانالم بشن. و برخی‌شون رو هم ریموو کردم. کاش با یه نام مشخص جوین بشین حداقل!!

زیستِ روزانه در سایه‌ی یک حکومت تمامیت‌خواهِ دینی هم می‌تونه یکی از دلایلی باشه که این احساس گناه عمیقاً در ناخودآگاه افراد جا خوش کنه. یعنی عواملی نظیر خانواده، سیستم آموزشی و جامعه، در درجه‌ی نخست زیر آوارِ چنین شرایط حکمرانی به این احساس گناهِ فلج‌کننده می‌رسن. این اتفاق‌ها طبیعتاً در طول سال‌ها در ناخودآگاه افراد انباشت می‌شه. در چنین شرایطی ممکنه ما با افرادی برخورد داشته باشیم که به‌سختی بتونن درک کنن تحت کارما قرار نگرفتن و خودشون مسببِ درد و رنجی که می‌برن نیستن. بلکه این رنجِ فاحش داره به‌شون تحمیل می‌شه به بهایی گزاف؛ زندگی‌شون! گاهی دوست دارم با صدایی رسا بگم ما برای فهمیدن برخی مسائل به اخترشناسی نیاز نداریم! :)) به فکر کردن نیاز داریم. می‌خوام بگم قبل از این‌که اجازه بدیم دیگری به جای ما فکر کنه، خودمون فکر کنیم. این‌طوری به نتایج بهتری می‌رسیم! ۸ اسفند ۱۴۰۴

برای اولین‌بار شله‌زرد درست کردم! 😌😎
برای اولین‌بار شله‌زرد درست کردم! 😌😎