en
Feedback
دفترچه راهنمای جادوگر

دفترچه راهنمای جادوگر

Open in Telegram

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
260
Subscribers
No data24 hours
+47 days
+130 days
Posts Archive
کاش یه شهریور سرد و یخی داشته باشیم. ‌

چرا بعضی آدم‌ها رو از همون دیدار اول خیلی خاص می‌بینیم؟ تا حالا شده یکی رو برای اولین بار ببینید و حس عجیبی داشته باشید؟ نه اینکه فقط بگید آدم جذابیه یه چیزی بیشتر از این. انگار براتون آشناست حس اینکه قبلاً می‌شناختینش و با خودتون می‌گید: نمی‌دونم چرا ولی حس می‌کنم این آدم با بقیه فرق داره و جالب اینه که هنوز تقریباً هیچ چیزی درباره‌ش نمی‌دونید، نمی‌دونید وقتی عصبانی می‌شه چه شکلیه، نمی‌دونید با پول چطور رفتار می‌کنه، نمی‌دونید وقتی اشتباه می‌کنه مسئولیتش رو قبول می‌کنه یا نه، نمی‌دونید با آدم‌هایی که ازشون چیزی نمی‌خواد چطور رفتار می‌کنه اصلاً، نمی‌دونید تو رابطه واقعاً چه جور آدمیه ولی مغز شما تصمیمش رو گرفته: این آدم خاصه و بعد به خودمون می‌گیم که انرژیش اکلیل می‌ده. حالا سؤال اینه مغز چطور تونسته تو چند دقیقه چیزی رو بفهمه که ممکنه ما بعد از چند سال هم کامل نفهمیم؟ خب واقعیت اینه که مغز شما لزوماً شخصیت اون آدم رو تشخیص نداده. خیلی وقت‌ها فقط چند تا نشونه رو گرفته و بقیه‌ی داستان رو خودش ساخته مثلاً لحن حرف زدنش، طرز نگاه کردنش، شباهتش به آدم‌هایی که قبلاً می‌شناختید، نوع لباس پوشیدنش یا حتی حرکت خیلی کوچیک. مغز این اطلاعات رو کنار هم می‌ذاره و خیلی سریع تصویر کلی می‌سازه. و بعد اتفاق جالبی می‌افته وقتی تصویر اولیه ساخته شد مغز شروع می‌کنه دنبال چیزهایی گشتن که همون تصویر رو تأیید کنن. اگه فکر کنیم فرد باهوشه ممکنه حرف‌های هوشمندانه‌ش رو خیلی بیشتر به خاطر بسپریم و حرف‌های معمولیش رو اصلاً جدی نگیریم، اگه فکر کنیم مهربونه اون رفتار سردش رو می‌ذاریم پای خستگیش، اگه فکر کنیم آدم خطرناکیه، حتی سکوتش هم ممکنه برامون تهدیدآمیز به نظر برسه. یعنی ما فقط آدم رو نمی‌بینیم بلکه تفسیرش‌هم می‌کنیم. و اون حس که این آدم خیلی خاصه می‌تونه گمراهمون کنه؛ چون ممکنه چیزی که بهش می‌گیم شهود در واقع ترکیبی باشه از تجربه‌های قبلی، خاطرات، ترجیحات، ترس‌ها و الگوهایی که مغزمون در کسری از ثانیه کنار هم گذاشته. البته خب این به این معنی نیست که شهود همیشه اشتباهه. گاهی مغز واقعاً چیزهایی رو از رفتار یکی می‌گیره که ما آگاهانه متوجهشون نشدیم. مثلاً ممکنه لحن، حالت صورت یا تناقض کوچیک رو ببینیم و فقط احساس کنیم یه چیزی اینجا درست نیست. اما مشکل از جایی شروع می‌شه که به جای اینکه بگیم: یه حسی دارم پس بذار بیشتر ببینم. می‌گیم: من می‌دونم این آدم چه جور آدمیه این دوتا خیلی با هم فرق دارن اولی کنجکاویه دومی قضاوته. پس دفعه بعدی که با کسی آشنا شدید و مغزتون خیلی سریع گفت این آدم فوق‌العاده‌ست. یا حتی برعکس از این آدم اصلاً خوشم نمیاد لحظه‌ای مکث کنید. از خودتون بپرسید من واقعاً چیزی درباره این آدم فهمیدم؟ یا فقط مغزم با چند تا تیکه اطلاعات، یه داستان کامل ساخته؟ چون یکی از مهم‌ترین مهارت‌های شناخت آدم‌ها این نیست که سریع بفهمیم کی خوبه و چه کی بده؛ اینکه بفهمیم کجا داریم چیزی رو می‌بینیم و کجا داریم چیزی رو که دوست داریم ببینیم به جای واقعیت می‌ذاریم. حالا می‌رسیم به سؤال خیلی عجیب‌تر. اگه مغز ما می‌تونه تو چند دقیقه یک نفر رو برای ما خاص کنه پس چرا بعضی آدم‌هایی که اول اصلاً جذبشون نمی‌شیم بعد از مدتی تبدیل می‌شن به عزیزترین آدم‌های زندگیمون؟ ‌

همکاری تارانتینو با شنل... IYKYK ‌
همکاری تارانتینو با شنل... IYKYK ‌

امشب تجریش بودم و از اون قسمت که برنامه مخصوص زامبی پرچمی‌ها بود داشتم رد می‌شدم که یکی یه هویی صدای زامبی داد خودشم پرچمی بود. حالا من درسته بهشون می‌گم زامبی پرچمی اما شوخی شوخی دارن زامبی می‌شن. ‌

یه کلمه‌ای توی گیم هست به نام NPC یا Non Player Character یعنی شخصیتی که بازیکن کنترلش نمی‌کند و طبق رفتارهای از پیش تعیین‌شده عمل می‌کند. حالا همین کلمه رو دارن برای آدم‌هایی استفاده می‌کنن که بدون فکر چیزی روتکرار می‌کند، هر ترندی که مد می‌شه دنبالش می‌رن، سلیقه و هویت شخصی مشخصی ندارن و همون حرف‌ها، شوخی‌ها، لباس‌ها یا رفتارهای رایج رو تکرار می‌کنن. بیشتر مصرف‌کننده‌ی فرهنگ و ترندن تا تولیدکننده یا خالقش، انگار به‌جای اینکه خودش انتخاب کنه اسکریپت اجتماعی رو اجرا می‌کنه. یعنی تو زندگیشون هیچ انتخاب آگاهانه‌ای ندارن و مشکل از نبود خلاقیتشون نیست. مثلا رنگی رو می‌پوشه که الان مد شده، بدون درنظر گرفتن اینکه اون رنگ اصلا بهش میاد یا نه، یا طراحی خونه‌ش رو مینیمال می‌کنه با ترکیب رنگ بژ، یا نوعی که آرایش می‌کنه اصلا برای صورتش مناسب نیست. تزریق‌ها و عمل‌ها یا محصولات پوستی که سفارش می‌ده؛ و خب فقط همین‌ها نیست خیلی زیاده و ترسناک، چون به این فکر می‌کنم تو دنیایی که همه دارن خاکستری می‌شن، رنگی بودن ممکنه جرم بشه؟ ‌

چرا تو ایران از این آزمایشگاه‌های ساخت سنگ نداریم؟ تو یه ویدیو دیدم یکی پشم‌های پتش رو داده و باهاش الماس آزمایشگاهی ساختن؛ به نظرم خیلی قشنگه. ‌

کل زندگیم آدم حسودی نبودم، اما نمی‌دونم از کی احساسش کردم که مثل یه بذر کاشته شد، و الان می‌بینم که داره رشد می‌کنه. به این حسودیم می‌شه که آیکو پیش همه می‌خوابه جز من؛ اوایل که آورده بودمش مثل یه لکه‌ی نفت پشمالو فقط پیش من می‌خوابیداااااا، اما الان... ‌

متن طولانی شد. دستم به کوتاه نمی‌رههههههههه ‌

متنت رو خوندم و می‌دونم اضطراب دائمی چقدر می‌تونه آدم رو خسته و فرسوده کنه شاید چیزهایی که من می‌خوام بگم برای تو شعاری به نظر برسه مخصوصاً وقتی آدم توی شرایطی زندگی می‌کنه که واقعاً دلایل زیادی برای نگران بودن داره ولی یه چیزی هست که به نظرم بد نیست بهش فکر کنیم. تو هیچ‌وقت نویسنده نمی‌شی فقط چون کلی کتاب خوندی و قواعد داستان‌نویسی رو بلدی. نقاش نمی‌شی فقط چون تاریخ هنر رو می‌دونی... دونستن اینکه چه کاری باید بکنی، با انجام دادنش یکی نیست. برای بهتر شدن خودمون هم همین‌طوره اینکه بدونیم برای اضطراب چه کارهایی مفیده به‌تنهایی قرار نیست اضطرابمون رو کمتر کنه. باید کم‌کم اون چیزها رو وارد زندگی کنیم تا از می‌دونم باید... تبدیل بشن به دارم انجامش می‌دم. من اینا رو بهت نمی‌گم چون فکر می‌کنم یه نسخه‌ی جادویی برای از بین بردن اضطراب دارم اتفاقاً فکر می‌کنم هدف نباید این باشه که آدم هیچ‌وقت اضطراب نداشته باشه. اضطراب برای بقا ساخته شده وقتی واقعاً خطری وجود داره، طبیعیه که مغز ما واکنش نشون بده مخصوصاً وقتی توی محیطی زندگی می‌کنیم که پر از فشار و عدم قطعیت و نگرانی درباره‌ی آینده‌ست. چند تا چیز می‌تونه کمک کنه: اول، بین چیزهایی که می‌تونی کنترل کنی و چیزهایی که نمی‌تونی فرق بذار و برای چیزهایی که تحت کنترل تو هستن، تا جایی که می‌تونی اقدام کن؛ حتی قدم‌های کوچیک تاثیر داره. برای چیزهایی که نیستن، سعی کن مدام با فکر کردن و پیگیری کردن به خودت توهم کنترل ندی. دوم، مصرف اخبار و شبکه‌های اجتماعی رو مدیریت کن. باخبر بودن لازمه اما قرار نیست مغزت تمام روز در معرض تهدید قرار بگیره برای خودت زمان مشخصی برای دنبال کردن اخبار داشته باش و بیرون از اون زمان، رهاش کن. سوم، بدنت رو از حالت آماده‌باش بیرون بیار، چطوری؟ با خواب کافی، فعالیت بدنی، غذای منظم، نور روز و کمتر کردن کافئین، چیزهای ساده‌ای هستن ولی روی سیستم عصبی واقعاً اثر می‌ذارن، جدی امتحان کن. چهارم، اضطراب رو سرکوب نکن. لازم نیست هر بار که مضطرب شدی با خودت بجنگی و بگی نباید این‌طوری باشم. اول قبول کن که مضطربی، بعد تصمیم بگیر با وجودش چه کاری می‌خوای انجام بدی، اضطرابت رو به شکل یه موجود بساز، اینجوری خودش باهات حرف می‌زنه. پنجم، برای نگرانی‌هات زمان مشخص داشته باش. اگر ذهنت تمام روز درگیر یک موضوعه، می‌تونی زمانی رو مشخص کنی که عمداً بهش فکر کنی و بنویسی چه چیزی واقعاً قابل حل و چه چیزی خارج از کنترلته. این کار کمک می‌کنه نگرانی تمام روز پخش نشه. ششم، چیزهایی رو که دوست داری از زندگی حذف نکن. آدم گاهی انقدر درگیر نگرانی می‌شه که همه‌چیز تبدیل می‌شه به وقتی اوضاع بهتر شد. ولی زندگی حتی وسط شرایط بد هم ادامه داره. تفریح، هنر، رابطه، کتاب، طبیعت و چیزهایی که بهت لذت و معنا می‌دن، تجمل نیستن؛ بخشی از مراقبت از خودتن. مهم‌تر از همه: منتظر نباش اضطرابت کاملاً از بین بره تا شروع کنی به زندگی کردن. ممکنه هنوز بترسی و با این حال زندگی کنی، ممکنه هنوز آینده برات نامعلوم باشه و با این حال برای امروزت برنامه داشته باشی. به نظرم سلامت روان همیشه به معنی این نیست که دیگه نترسی گاهی یعنی با وجود ترس هنوز بتونی زندگی کنی. و اگر اضطراب انقدر شدید شده که خواب، کار، روابط یا زندگی روزمره‌ رو مختل کرده اونجا دیگه لازم نیست فقط با خودم باید بتونم کنترلش کنم جلو بری کمک گرفتن از روان‌درمانگر می‌تونه واقعاً مفید باشه. ‌

امروز روز گربه‌ی سیاه؛ اینجا شبیه ایران شده. ‌
امروز روز گربه‌ی سیاه؛ اینجا شبیه ایران شده. ‌

گفتم کلاغ، یاد این افتادم که کلاغ‌ها غذا خشک پت می‌خورن خیلیم باهاش حال می‌کنن. برای همین اگر دارید به بچه‌گربه غذا می‌دید همون اطرافش باشید چون کلاغ‌ها می‌تونن بولیش کنن غذاش‌رو بخورن. این فقط بخشی از طبیعته، برای همین همچنان کلاغ‌ها رو دوست داشته باشید. ‌

همین ولی کلاغمم رو دوشم باشه. ‌

چرا بعضی وقت‌ها عاشق پتانسیل یکی می‌شیم نه خودش؟ تا حالا شده با کسی باشید و مدام به خودتون بگید: اگه فقط کمی بیشتر تلاش کنه، فوق‌العاده می‌شه یا: الان شرایطش خوب نیست ولی وقتی کارش درست بشه، وقتی اعتمادبه‌نفسش بیشتر بشه، وقتی از این مرحله‌ی زندگیش رد بشه... اون موقع همه‌چی عالی می‌شه. شاید حتی به دوستتونم گفته باشید: تو نمی‌بینی یا درک نمی‌کنی این آدم واقعاً خوبه فقط هنوز خودش رو پیدا نکرده. و خب در اصل ما به جای اینکه ببینیم این آدم الان چه کسیه، شروع می‌کنیم به دوست داشتن کسی که فکر می‌کنیم می‌تونه به اون تبدیل بشه و این دو تا زمین تا آسمون با هم فرق دارن. فرض کنید با کسی آشنا شدید که مهربونه، باهوشه و کلی ویژگی جذاب داره اما مسئولیت‌پذیر نیست یا قول‌هاش رو عملی نمی‌کنه و از نظر عاطفی در دسترس نیست یا اصلاً چیزهایی که برای شما توی یک رابطه مهمه تو زندگی اون جایی نداره؛ و شما به جای اینکه این‌ها رو به عنوان واقعیت ببینید، شروع می‌کنید به ساختن نسخه‌ی آینده: اگه بفهمه چقدر دوستش دارم، تغییر می‌کنه، اگه کمکش کنم بالاخره جدی می‌شه یا اگه شرایطش بهتر بشه این مشکلات هم حل می‌شن، و اینجاست که یه دام خیلی قشنگ گل گلی و قلب قلبی شکل می‌گیره. چون پتانسیل تقریباً همیشه از واقعیت جذاب‌تره، واقعیت محدود و قابل مشاهده‌س. ولی پتانسیل؟ هرچقدر بخوایم می‌تونیم روش رویا بسازیم و اصلا محدودیت نداره؛ می‌تونیم آدم معمولی رو تصور کنیم که اگر فقط چند تغییر کوچیک بکنه، تبدیل می‌شه به همون آدمی که همیشه آرزوش رو داشتیم و مغز هم عاشق این داستانه، چون به ما احساس امید می‌ده. اما اگر این آدم هیچ‌وقت تغییر نکنه، باز هم همین‌قدر دوستش دارید؟ نه اون نسخه‌ای که ممکنه بشه همین آدمی که امروز جلوی شماست، با همین عادت‌ها، طرز فکر، میزان مسئولیت‌پذیری، مدل رفتاری، همین رابطه‌ای که الان با شما داره. اگر جواب این سؤال نه باشه، احتمالا چیزی که دوست دارید، خود اون آدم نیست و دارید روی پروژه‌ای سرمایه‌گذاری می‌کنید که اسمش رو گذاشتید رابطه، و باید بدونید که کمک کردن به رشد اون آدن با تلاش برای تبدیل کردنش به آدم مورد علاقه‌تون یکی نیست. آدم‌ها می‌تونن تغییر کنن، همه‌ی ما تغییر می‌کنیم. اما اینکه می‌تونه تغییر کنه، به این معنی نیست که می‌خواد تغییر کنه؛ و از همه مهمتر، این وظیفه‌ی شما نیست که کسی رو به نسخه‌ای که برای دوست داشتنش لازم دارید تبدیل کنید. شاید یکی از سخت‌ترین کارها برای شناخت آدم‌ها این باشه که بین این دو تا فرق بذاریم: من این آدم رو همین‌طور که هست دوست دارم، یا من این آدم رو دوست دارم چون امیدوارم روزی تبدیل بشه به چیزی که می‌خوام. اولی عشق به آدم واقعیه؛ دومی می‌تونه عشق به احتمال باشه و احتمال هرچقدرهم زیبا باشه، هنوز واقعیت نیست. پس دفعه‌ی بعدی که از کسی خوشتون اومد، از خودتون بپرسید اگر مطمئن بودم این آدم هیچ‌وقت تغییر نمی‌کنه، باز هم انتخابش می‌کردم؟ حالا که فهمیدیم ممکنه عاشق تصویری بشیم که خودمون از فردی ساختیم، باید بریم سراغ سؤال سخت‌تر: اصلاً چرا بعضی آدم‌ها برای ما از همون اول خیلی خاص به نظر می‌رسن و یه کشش خاصی احساس می‌کنیم؟ چرا یکی رو تازه می‌بینیم، ولی انگار سال‌هاست می‌شناسیمش؟ و آیا این حس واقعاً نشونه‌ی نیمه‌ی گمشده‌ست باید بهش اعتماد کرد؟ یا مغز داره یه بازی دیگه باهامون می‌کنه؟ ‌‌

حس می‌کنم قیمتش برای اورجینال درست نیست. ولی پاسور همیشه خرید منطقیه همیشههههه 🙂‍↔️ ‌

چند وقت پیش هی به این فکر می‌کردم چرا وقتی از خواب بیدار می‌شم میرم تو گوشیم و doom scroll می‌کنم، و فهمیدم برای این که مغز هنوز کامل بیدار نشده، و از نور صفحه‌ی گوشی به‌جای نور خورشید استفاده می‌کنم تا مغزم بیدار بشه. سری بعدی اگر دیدین تو این حالت گیر کردید پرده‌ها رو کنار بزنید و از نور طبیعی استفاده کنید. ‌

از درون دوست دارم مثل این آدم‌های خفن باشم که طناب می‌گیرن می‌رن بالا، صخره‌نوردی می‌کنن، از دیوار صاف می‌رن بالا و با یک دست خودشونو نگه می‌دارن... اما واقعیت اینه که Side Plank توی لول Easy رو با چهره‌ای شبیه کسی که داره وصیت‌نامه می‌نویسه به زور می‌زنم. :))) ‌

اینایی که کفش سفید می‌پوشن چطوری راه می‌رن؟ من برای اولین بار تو زندگیم کفش رنگ روشن گرفتم بعد چند روز استفاده رنگش طوسی فیلی شده. یا اونا پرواز می‌کنن یا من راه نمی‌رم رو زمین می‌خیزم. ‌‌

استریکر قارچ گرفتم دسترسی به روحم ندارم وگرنه روی اونم می‌چسبوندم. ‌
استریکر قارچ گرفتم دسترسی به روحم ندارم وگرنه روی اونم می‌چسبوندم. ‌

همه‌ی ما یکی رو می‌شناسیم که حس می‌کنه وقتی بابت چیزی پول بیشتری می‌ده، پس حتماً اون چیز بهتره. دو تا محصول رو می‌بینه که تقریباً شبیه همه ولی یکی گرون‌تره و خیلی راحت می‌گه: همین رو بگیر. ارزون‌تره حتماً یه ایرادی داره. قسمت جالب اینه که مغز همه‌ی ما کم‌وبیش مستعد این کاره، چون مغز قرار نیست برای تک‌تک چیزهایی که می‌خریم، بشینه کیفیت مواد اولیه، هزینه‌ی تولید، تحقیقات، برند و ارزش واقعی‌شون رو بررسی کنه. این کار انرژی زیادی می‌خواد. پس از میان‌بُر استفاده می‌کنه. یکی از این میان‌بُرها اینه که قیمت رو به‌عنوان نشونه‌ای از کیفیت در نظر بگیریم. گرون‌تر؟ پس احتمالاً بهتره. البته همیشه درست نیست، ولی برای مغز راهی سریع برای تصمیم گرفتنه. اما یه قسمت جالب‌تر هم وجود داره. وقتی چیزی رو می‌خریم و براش پول زیادی می‌دیم، مغزمون بعدش دوست داره تصمیممون رو منطقی جلوه بده. چون اعتراف به اینکه من پول زیادی برای یه چیز معمولی دادم خوشایند نیست. پس ممکنه ناخودآگاه شروع کنیم به پیدا کردن دلایلی که ثابت کنه انتخابمون درست بوده: ببین جنسش واقعاً فرق داره، این یکی کیفیتش خیلی بالاتره، واقعاً ارزش پولی که دادم رو داشت. این همون جاییه که هزینه‌ای که کردیم می‌تونه روی برداشت ما از ارزش چیزی که خریدیم اثر بذاره. حتی بعضی آزمایش‌ها نشون داده که وقتی افراد فکر می‌کنن برای محصولی یا تجربه‌ای پول بیشتری پرداخت کردن، ممکنه واقعاً تجربه‌ی بهتری از همون چیز گزارش کنن؛ یعنی قیمت فقط نظر ما رو تغییر نمی‌ده، گاهی روی خود تجربه‌ای که داریم هم اثر می‌ذاره. از طرف دیگه، چیزی که برای به‌دست آوردنش هزینه کردیم مثل پول، زمان یا انرژی معمولاً برامون مهم‌تر می‌شه. برای همینه که ممکنه کتاب رایگانی ماه‌ها اون گوشه خاک بخوره، ولی اگر همون کتاب رو خریده باشیم، احساس کنیم باید حتماً بخونمش، چون حالا چیزی برای از دست دادن داریم، و حقیقت اینه که گاهی ما ارزش اون چیز رو از خودش نمی‌گیریم؛ از مقدار هزینه‌ای که برای به‌دست آوردنش کردین، حدس می‌زنیم. برای همین بهتره دفعه‌ی بعد که فکر کردیم این حتماً بهتره چون گرون‌تره، بد نباشه یک لحظه مکث کنیم و بپرسیم: اگر قیمتش رو نمی‌دونستم، باز هم همین‌قدر دوستش داشتم؟ کی می‌دونه شاید جواب، چیز جالبی درباره‌ی خودمون بهمون بگه. ‌‌

امروز این کتاب‌ها رو دیدم به نظر جالب میان. به شخصه حس می‌کنم به عنوان جادوگر باید اون جادوگر رو بخونم وگرنه تبدیل به ماگل می
+3
امروز این کتاب‌ها رو دیدم به نظر جالب میان. به شخصه حس می‌کنم به عنوان جادوگر باید اون جادوگر رو بخونم وگرنه تبدیل به ماگل می‌شم. ‌