en
Feedback
دفترچه راهنمای جادوگر

دفترچه راهنمای جادوگر

Open in Telegram

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
260
Subscribers
No data24 hours
+47 days
+130 days
Posts Archive
‎ روزن آذرخش مکری لیبیدو Modern wisdom Crafsmen Founder stories

‎ پادکست رواق خیلیییی قشنگه واقعا شخصیتم و میزان شناختم از خودم و رفتار هام رو یک عالمه عوض کرد!!!😭😭

من همیشه چیزی رو یاد بگیرم بهتون معرفی می‌کنم، اگر روزی دیدین مثلا چیزی پرسیدم اما در ادامش جوابتون رو نذاشتم خب در اصل خودتون بهم کمک نکردید. ‌

‎ مدرسۀ زندگی فارسی پادکستیه که ابدا معادلی توی پادکست‌های فارسی و انگلیسی براش پیداش نمی‌کنی. عمرت بر فناست اگه گوشش ندی. پادکست‌های دیگه: پادکست لایه هشتادم پرسه پادکست داوج لطفاً لطفاً یه جمع‌بندی از چیزایی که بهت معرفی کردن هم داخل کانال بذار که ما هم استفاده کنیم

من همیشه چیزی رو یاد بگیرم بهتون معرفی می‌کنم، اگر روزی دیدین مثلا چیزی پرسیدم اما در ادامش جوابتون رو نذاشتم خب در اصل خودتون بهم کمک نکردید. ‌

سلام جادوگرا. من دنبال پادکست خوبم، اگر چیزی می‌شناسید بهم معرفی کنید خوشحال می‌شم(: اینم لینک ناشناس برای اینکه زورو بمونید t.me/BluChtBot?start=6fa1aa01bed5ae808c

اکثر آدم‌هایی که منو می‌شناسن می‌دونن من از رانندگی وحشت دارم، اما حقیقتش اینه که من از رانندگی تو ایران وحشت دارم. چون هر کسی قانون خودش رو داره. از هر نقطه‌ای از خیابون ممکنه یه عابر رد بشه؛ اتوبان و کوچه هم نداره. موتور اصلاً وسیله‌ی نقلیه نیست که شامل قانون بشه برای موتوری جماعت اصلاً مهم نیست این کوچه یک‌طرفه باشه یا نباشه، بن‌بست باشه، پل باشه، پیاده‌رو باشه، تیرک باشه... فقط می‌ره اونم بی‌اعصاب. بهش هم چیزی بگید معمولاً با چندتا فحش (ک‌)دار ازتون پذیرایی می‌کنن. و خب فکر می‌کنید فقط اینه؟ نه. شما تاحالا دیدین راننده تاکسی ورود نکنه داخل ماشینتون؟ یا اون عزیزانی که همیشه‌ی خدا پشت سرتون افتادن انگار شاش دارن؟ از وقتی هم که دیگه آدرس بلد نیستیم و همه‌چیز مجازی شده، همه مثل آفتاب‌پرست یه نگاه به گوشی دارن، یه نگاه به خیابون. خلاصه اینا رو گفتم که بفهمید چرا با فرغون رفتم دزدی. ‌

این منم رفتم صرافی دزدی ‌
این منم رفتم صرافی دزدی ‌

یکی از اهداف امسالم این بود که دوره‌ها و کلاس‌های جدیدی شروع کنم، تا از دایره‌ی امنم بیشتر خارج بشم، و خب کلا امسال یه جوری بود که معاشرت خودش خروج از دایره‌ی امن بود برام؛ اما حالا که ۶ ماه از سال گذشت، تصمیم گرفتم زبان چینی یاد بگیرم. شاید سوال بشه چرا چینی؟ یه بخشیش برای تاریخ‌شونه، بخش دیگه برای اینکه هر کشوری قدیمی‌تر می‌شه چیزای خرافی و جادو جنبل‌شونم بیشتر می‌شه. می‌دونم این برای استار زبان جدید انگیزه‌ی کافی نیست، اما آدم با انگیزه که چیزی‌رو یاد نمی‌گیره با پشتکار یاد می‌گیره. از الانم استرس اینو دارم که من تو زبان مادریمم تپق می‌زنم و قرار شب‌ها خوابم نره چون هی مغزم میاد می‌گه دیدی اونجا رو 💩دی. ‌

چرا بعضی آدم‌هایی که اول جذبشون نمی‌شیم بعد از مدتی تبدیل به عزیزترین آدم‌های زندگیمون می‌شن؟ تا حالا شده یکی رو ببینید و هیچ اتفاق خاصی نیفته؟ نه اینکه بدتون بیادااا، فقط براتون معمولیه. شاید بگید که آدم خوبیه و تموم، ولی بعدش به هر دلیلی دوباره می‌بینیدش باهاش بیشتر حرف می‌زنید یه شوخی با هم می‌کنید یا روزی می‌بینید توی موقعیتی سخت چطور رفتار می‌کنه یا وقتی ناراحتید چطور باهاتون حرف می‌زنه، کم‌کم متوجه می‌شید چقدر شنونده‌ی خوبیه یا چقدر سر حرفش می‌مونه یا می‌بینید بدون اینکه نقش بازی کنید می‌تونید کنارش خودتون باشید و یه جای خیلی معمولی، وسط یه اتفاق خیلی معمولی، یهو متوجه می‌شید که این آدم رو دوست دارید بعدش خودتونم تعجب می‌کنید و از خودتون ممکنه بپرسید، WTF از کی؟! واقعاً از کی؟ چون هیچ لحظه‌ی سینمایی‌ای وجود نداشته و هیچ موسیقی‌ای پخش نشده، هیچکس‌هم از پشت بوته‌ها بیرون نیومده که بگه: تبریک می‌گم شما عاشق شدید. پس چی شد؟ اینجا یکی از اتفاقات جالب درباره‌ی مغز و روابط وارد ماجرا می‌شه: بله دوستان، آشنایی می‌تونه جذابیت رو تغییر بده. تو روان‌شناسی به این پدیده می‌گن اثر مواجهه‌ی صرف؛ یعنی در بعضی شرایط، وقتی چیزی یا کسی رو بیشتر می‌بینیم، احساس آشنایی بیشتری پیدا می‌کنیم و ممکنه نگرشمون نسبت بهش مثبت‌تر بشه این اثر در پژوهش‌های مختلف روی آدم‌ها و حتی چهره‌ها دیده شده. اما قضیه فقط این نیست که هرچی بیشتر ببینیش پس بیشتر عاشقش می‌شی، کاش انقدر ساده بود؛ چون اینجوری ممکن بود عاشق همسایه‌ای بشیم که هر روز می‌بینیمش؛ استاکر از کانال لفت داد. ماجرا وقتی جالب می‌شه که تعامل‌های خوب هم به این آشنایی اضافه بشن، مثلا وقتی بیشتر با یکی تعامل می‌کنیم و اطلاعات بیشتری درباره‌ش داریم بنابراین دیگه فقط قیافه و صدای طرف رو نمی‌شناسیم بلکه می‌فهمیم چطور فکر می‌کنه، چطور شوخی می‌کنه تو چه چیزی اختلاف نظر داره، چطور به ما واکنش نشون می‌ده و مهم‌تر از همه کنار اون آدم چه حسی داریم. تو پژوهشی درباره تعامل واقعی بین آدم‌هایی که قبلاً همدیگه رو نمی‌شناختن فهمیدن هرچی تعامل بیشتر بود، جذابیت هم بیشتر می‌شد؛ بخشی از این رابطه با احساس راحتی، رضایت از تعامل، احساس اینکه طرف مقابل ما رو می‌فهمه و شناخت بیشتر از او توضیح داده شد. یعنی ممکنه یکی تو نگاه اول برای ما هیچ جذابیتی نداشته باشه اما با گذشت زمان مغز اطلاعاتی به دست بیاره که اصلاً تو نگاه اول قابل دیدن نبود. مثلاً بفهمه این آدم وقتی قول می‌ده عمل می‌کنه، می‌تونم باهاش مخالف باشم و نترسم، لازم نیست برای جلب توجهش خودم رو تغییر بدم، کنارش احساس راحتی می‌کنم؛ این‌ها چیزهایی نیستن که معمولاً تو چند دقیقه اول آشنایی بفهمیم. برای همین بعضی آدم‌ها در طول شناخت جذاب می‌شن. البته گاهی هرچی بیشتر یکی رو بشناسیم کمتر دوستش داریم چون تجربه‌های ما با هم منفی بوده و با آشنایی قرار نیست ناگهانی اون آدم رو دوست‌داشتنی ببینیم. حتی پژوهش‌های مربوط به رابطه‌ی آشنایی و جذابیت هم تأکید می‌کنن که اثر آشنایی به شرایط و مرحله‌ی رابطه بستگی داره. گاهی ما منتظر جرقه‌ی بزرگ می‌مونیم و فکر می‌کنیم اگر از همون اول قلبمون نلرزید، پس خبری نیست در حالی که بعضی رابطه‌ها اصلاً با جرقه شروع نمی‌شن بلکه با چیزهای خیلی ساده‌تر شروع می‌شن: یک گفت‌وگویی که می‌رسه به گفت‌وگوی دیگه و بعدش کم‌کم اعتماد می‌ره سمت راحتی و بعد شناخت و روزی می‌بینید چیزی که اول برای مغزتون فقط یک آدم معمولی بود، تبدیل شده به کسی که نبودنش توی روزتون معلومه. و حالا به این سؤال فکر کنید چرا بعضی وقت‌ها یکی کمتر ما رو می‌خواد ما بیشتر می‌خوایمش؟ ‌

فقط چون یادم افتاد عکس بگیرم ((((: ‌
+1
فقط چون یادم افتاد عکس بگیرم ((((: ‌

امروز آیکو رو برده بودیم واکسن بزنه، انقدر سوالام از دید دکتر تخصصی بود یه لحظه مکث کرد پرسید شما دکترین؟ گفتم نه. من می‌رم دامپزشکی خودم‌رو بزنم، برید کناااار دکتر جادوگر داره میاد. ‌‌

از علایق جدیدم، وسایلی که روش یونیکورن بالا آورده ‌
+3
از علایق جدیدم، وسایلی که روش یونیکورن بالا آورده ‌

زیر تخت ((((: ‌

بیاید چیزای خوب بخونید 🧙‍♀️. ‌

چیزای خوب بخونید 🧙🏻‍♀️ ‌

خوبیه شهریور اینه که، از الان آنلاین‌شاپ ها رفتن تو کار لباس پاییزی که حس سرما بهم می‌ده. حالا بگذریم دارم عرق می‌کنماااا اما مغزم تو خش‌خش برگ پاییزی رفته. تو یافتن کافه‌ای که پامکین اسپایس‌لاته بده، و اون ته مغزم یه جایی آتیش گرفته از قیمت‌های جدید ولی من فکرم‌رو میارم سمت کوکی کدو‌حلوایی و بوی شیرینش. ‌

شهریور سنگین و گرون شروع کرد. ‌

پیشی تو دی ‌
+2
پیشی تو دی ‌