کُنجی با عنوانِ آرامجآی*
Open in Telegram
*دستِ من معدنِ مهربانی است و عشق../ اینستا ؛ aramjai__ t.me/HidenChat_Bot?start=7284326905
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
597
Subscribers
-324 hours
-167 days
-4530 days
Posts Archive
من همیشه فکر میکردم دل درد و گوش درد بدترین دردهایی هست که تجربه کردم نگو که یک دردی بود به نامعشق که عاشقشدمو کجا دردشو بیشتر میکنه اینکه از اون روزی که دیدیشعاشقششدی دیگهنبینیشو ازتخیلیدور باشه🫠
ساعت ۴ و ۳۷ دقیقه ی بعد از ظهره…
همون صدای همیشگی از خواب بیدارم میکنه،
حتی دیگه با چشم بسته هم یاد گرفتم آلارمم رو خاموش کنم!
کمی به خوابی که داشتم میدیدم فکر میکنم.
چرا هربار دارم همینو میبینم؟نکنه نشونه س؟
چشم هامو باز میکنم اتاق تاریکه و سرد،
از ته راهرو یه نور زرد چشمامو اذیت میکنه،
سردرد بازم شروع میشه.خسته ام ازش !اما دیگه عادت کردم.
چند لحظه ای به میزم زل میزنم،
دوباره همون دیالوگ تکراری،
خدایا یعنی اینهمه تلاش جواب میده؟یا بازم قراره با یه نشدنِ دیگه سوپرایزم کنی؟
غرق تو همین فکرا چشمم میخوره به دوتا دسته گلی که روی دیواره،
امید میگیرم!
از تخت خودمو جدا میکنم،
هر روز هم دو سه باری باید تلاش کنم تا بلاخره بتونم اینکارو انجام بدم.
همونطور که غرق خوابم یهو آب سرد رو حس میکنم روی صورتم،
شک میشم!زل میزنم به خودم توی آیینه،
چقدر حالم از این تصویر بهم میخوره…
برمیگردم اتاق!
میشینم روی صندلی بازم زل میزنم به دیوار،
و به نشدن ها فکر میکنم.
همیشه هم اول به مسیرم توی هنر فکر میکنم ،که اونقدر حقیرانه برام کج شد به سمت انسانی.
تو همین فکر ام که با حس کردن قطره اشک روی گونه م به خودم میام.
پاکشون میکنم…
و شروع میکنم همون کارای همیشه رو برای بار هزارم انجام دادن…
یهو بین کارام به اون دختره فکر میکنم ،
دوباره تک تک پیاما از جلوی چشمم رد میشن،
گوشیمو ورمیدارم،دوباره میرم تو همون صفحه چت
دوباره زل میزنم به اون پنج تا اسکرین شاته.
دوباره گریه م میگیره…
دوباره پاکشون میکنم.
بعد به این فکر میکنم که چقدر احمق نشون دادم خودم رو،
چقدر راحت باور کردم دروغارو،
چقدر راحت بخشیدم…
بیخیال میشم چه کاری جز بیخیال شدن میتونم بکنم؟
یهو پیامشو میبینم،لبخند میزنم.
یهو بینش لبخندم محو میشه…
انگار دوباره زخمم سر باز کرده.
به جمله ی
«آسون ترین کارِ دنیا درس خوندنه» فکر میکنم…
دوباره تنم سرد میشه!
بازم میخوام گوشیمو بکوبم توی دیوار،
اما خب جلوی خودمو میگیرم.
راست میگن خب واقعا کار آسونیه؛
البته نه تا وقتی که هنوز کلی موضوع تو سرت هست که نتونستی با خودت حلشون کنی
،هنوز کلی آدم هست که نبخشیدیشون،
نتونستی فراموش کنی اون چند شب چقدر حالت بد بوده،
تک تک گریه هاتو توی تنهایی و جلوی بقیه یادته…
بازم عین بچه ها از این حرف های مسخره دلخور میشم،
میخوام ناراحتیمو با چند خط پیام نشون بدم…
که وسطش همشو پاک میکنم،
یه استیکر میفرستم …
تا فقط دوباره مجبور نشم
دروغ بشنوم.
با همین افکار ادامه میدم تا شب ،شایدم آخرِ شب ،بعضی اوقاتم تا صبح!
چراغ رو خاموش میکنم،
چشمامو روی هم میزارم،
و حتی اونجا هم این افکار دست از سرم برنمیداره.
یهو دوباره با همون صدا از خواب میپرم،
و دوباره و دوباره و دوباره همون کارای همیشگی…
Repost from ·Alaska, Alaska·
استاد ساختن و فکر کردن به سناریوهایی هستم که احتمالا هیچوقت بهصورت واقعی اتفاق نمیافتن، ولی خب کی میدونه؟
