شایان آبروشن | شاعر
Open in Telegram
سر به خیابان و گذرها زدم... پوچ سر از فکر تو هرجا نشد :) «نوشته ها و اشعار شایان آبروشن» 📚 دستی که مویت را نبافت حرفی سخنی و تهیه کتاب: @Shayan_abroshan اینستاگرام: https://www.instagram.com/shayanabroshan?igsh=MWM5dnN6N2VpaTYzaQ==
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
507
Subscribers
No data24 hours
+357 days
+9430 days
Posts Archive
هوا از ابر تهیست
خوب میفهمم که خورشید
بی واسطه به دردم گرما میبخشد.
و زمین پاهای تو را به سمت رفتن میکشاند.
برای آخرین بار باد
عطر تو را به بینی ام میچشاند.
و تو نماندی
و انگار خدا با تمام عناصر سعی در سخره ی من داشت...
راستی
بعد از رفتنت
خیلی چیزها آمدند
بغض های سنگین
گریه های شب رنگ
نامه های ارسال نشده
و شعرهای چاپ نشده
اما بیشتر از اینها را دیگر نفهمیدم
پس از اینها فقط باران بارید باران بارید و باران بارید...
در خیابان ها
در حیاطمان
در اتاقم
و حتى زير لحاف.
#شایان_آبروشن
Repost from N/a
خداوند کسانی را از زندگی شما حذف می کند، زیرا گفت و گویی را شنیده که شما نمی دانید!
📚هیچ ملاقاتی تصادفی نیست
هنوزم بعد بارونای پاییزی
نگاهم خیسِ من فکرم پریشونه
تو مثل کوچه های شهر تهرونی
که هرکی توش عاشق شد پشیمونه
#شایان_آبروشن
بخشی از عشق تو از جان و تنم بیرون شد
من فراموش نکردم... به کسی خون دادم
#شایان_آبروشن
نویسندگان شاعران دم زنند از، تو ای عشق
ولی عاشق آن است؛ راضی به مرگی نهانی
#شایان_آبروشن
وقتی تو را در آغوش گرفت...
تکه های قلب مرا
میان تار موهای پریشانت، نیافت؟
#شایان_آبروشن
به تنهاییِ عاشق ها قسم پاییز میداند
غمی دارم... که او هم جای اشکش، برگ میریزد
#شایان_آبروشن
مشق دانشجوی عاشق شعر از موهای یارست
پس نوشتم؛ لخت و مشکی، بی نهایت هم پریشان
#شایان_آبروشن
بعد از رفتنت...
زندگی مانند وقتی که آمدی
تغییراتی کرده.
زندگی ام مانند کسی شده که در زمستان تهران اسیر است، زنده است اما با هر نفسش بدون بهار عشق یک قدم به مرگ نزدیک تر میشود...
غذا ها انگار بی نمک شده اند!
آبی که میخورم مثل آب تسویه شده. تلخ است.
کفش خودم که هیچ، حتی کفش خیالم که به برگشتنت فکر میکند پای شعرم را میزند...
کتاب ها را خاک گرفته آنهایی که شعر نیستند بیشتر.
غبار کاش فقط روی پنجره ی اتاق مینشست، اما غباری از جنس دلتنگی روح مرا آلوده ی چشم انتظاری کرده و هیچ چیزی نیست که پاکش کند...
آلزایمر؟ حتی نمیتوانم فراموش کنم که میخواهم فراموشت کنم!
کار سختیست
میدانی؟
نه! نمیدانی
چون، فقط من...
به پاییز بعدی که بی تو سر خواهد شد فکر کردم و مرگ را برای اولین بار کشتم!
#شایان_آبروشن
غمت شبانه بر سرم هوار میشود چرا
به شانه های بغض من سوار میشود چرا
کنار میز کار خود به کاغذی نوشته ام
شبی به دور از عطر تو هزار میشود چرا
قرار عشق با دلم زبان رِندِ تو گذاشت
به وقت عاشقی سخن، شعار میشود چرا
اگر بپرسم از خدا سوال ابلهانه ایست
درخت بعد هر خزان سه تار میشود چرا
و یک غزل به دست شاعری شبی به یاد تو
در آسمان عشق او ویار میشود چرا
غزال عجز و خواهشم به سوی تو دوان ولی
توسط غرور من شکار میشود چرا
به سوز دی، گرفتگی آسمان و رفتنت
چه عادتیست کرده ایم! بهار میشود چرا
قلم به سرنوشت من کنایه ای زد و نوشت
دلت به بی وفا زنی دچار میشود چرا
#شایان_آبروشن
باز چشم و قد و بالا و نگاهت برده
دلِ هر عالِم و اهلِ قلم و شعری را
#شایان_آبروشن
نبودت شد کتابی از غزل هایم، اگر بودی
جهان از عهده ی تامین کاغذ بر نمیآمد
#شایان_آبروشن
من آرزو کردم لبانت را کسی دیگر زده
یک بوسه بر لب های تو، یک زخم بر این جان من
#شایان_آبروشن
