مامان ".
Open in Telegram
تو با خیلی از حرفات من و یاد خیلی از آدما میندازی مامان . (نْیشتمآن) -𝑀𝑜𝓂'𝓈 𝒽𝑜𝓊𝓈𝑒 𝓅𝑜𝓈𝓉 🕰: @moms_wordsbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
405
Subscribers
+3124 hours
+307 days
+11930 days
Posts Archive
406
به یاد ژینا که باباش هیچوقت پیداش نکرد و باقی عمرشو تو حسرت پیدا کردنش موند ..
وقتی ادم خوشحالی رو میبینم همیشه با خودم میگم یعنی الان حال ژینا هم خوبه یعنی خوشحاله "
یعنی میدونه که باباش در به در دنبالش گشته تا پیداش کنه ))
بابای ژینا همیشه میگفت امیدوارم ژینا هم همینقدر که من دلتنگشم دلتنگم باشه امیدوارم اونم منتظرم باشه اونم دنبالم بگرده -
ژینا ناشناس موند و پدرش حسرت دیدنشو بعد مرگش به من واگذار کرد که تا اخر عمرم ته قلبم غم نبودن ادمای عزیزم رو داشته باشه ..
بابای ژینا در عرض چند روز شکسته و پیر شد و من شاهد دیدن تمام عذاب و سختی این مرد بودم :)
ژینا همیشه بخاطر اینکه مادرشو سر بدنیا اوردنش از دست داد از پدرش گله میکرد که چرا بین خودش و مادرش اونو انتخاب کرده "
بابای ژینا همیشه میگفت میدونه ژینا زندست میدونه یجایی ازین شهر داره پرسه میزنه و احساس تنهایی و غربت اینکه کسیو نداره داره اذیتش میکنه ..
ژینای عزیزم امیدوارم زنده باشی و هرکجا که هستی هیچوقت مارو فراموش نکنی چون من پابه پای پدرت دنبال بهترین دوست خودم که تو باشی گشتم تا حداقل نشونه ای از تو بگیرم که کمی درد دلتنگی پدرت و خودمو کم کنم „)
(ژینا واتە ژیان)
دوا گفتوگۆی من و ژینا سەبارەت بە دایکی بوو ..
پرسیاری لێکردم ئەگەر ڕۆژێک بمرم ، ئایا دەتوانم دایکم ببینم ؟
ئەگەر ئەوە ڕوویدا باوکم زۆر دڵتەنگ دەبوو ، نەخێر !)
406
اگر میتونستم برای همیشه تورو پیش خودم نگه میداشتم ))
درست مثل گلهایی که وقتی سرحال بودن گرفتمشون و حالا هم که پژمرده شدن نگه داشتمشون ..
کاش میتونستم تورو خوشحال کنم نه برای اینکه نمیتونم ناراحتیتو ببینم برای اینکه دیدن خندهات حتی اگر مرده باشم هم زندم میکنه -
کاش میتونستم هیچ وقت تورو از خودم نرنجونم ؛
نه بخاطر اینکه ناراحت میشی بخاطر اینکه دلیل ناراحت بودنت منم ‟
کاش میتونستم بفهمم همه چی بازیه یا واقعا وجود داره ، نه بخاطر اینکه اگر بفهمم نابود میشم بخاطر اینکه میفهمم همه چیزایی که اتفاق افتاده از روی اجبار و خوشگذرونی بوده ) "
کاش میتونستم بفهمم نبود من چه فرقی برای تو داره نه برای اینکه بفهمم ادمی مهم برای تو هستم ..
برای اینکه بفهمم نبود من چیزی از جهان تورو کم میکنه »
_نْیشتمآن
406
امیدوارم تک تکتون حالتون خوب باشه تو این چند روز مشکلی براتون پیش نیومده باشه ..
از صمیم قلبم برای هممون ارزو میکنم یه زندگی عالی خوشحال داشته باشیم با اینکه سختی زیادی کشیدیم 🫂.
406
به مامان گفتم ..
من هر روز به چشم دیدم مرگ کسایی که عزیزای خیلیا بودن -
من هرشب قبل خواب تنم گُر میگرفت وقتی گریه های مادرو و درموندگی پدرا یادم میوفتاد "
به مامان گفتم نمیخوام خوشحال باشم وقتی هرکسی رو که میبینم ناراحته من نمیخوام توی کشوری زندگی کنم که تنها خواسته ی مردمش اینه که بزارن زندگی کنن و در اخر جونمو بدم که چیزی دستمو نمیگیره که هیچ تازه یه لگد میندازن زیر پام تا با مخ بخورم زمین ؛
مامان بهم گفت خاله هرچی زنگ زده نتونستم جواب بدم ..
خاله خیلی دوره نگرانم هست نگران اینکه هر لحظه نکنه تو کشور خودمون به دست آدمای آشغال خودمون کشته بشیم ))
وقتی به خاله زنگ زدم از بین حرفاش که تک تک به گوشم میخورد بین اون همه اَشک گفت :
تو اونجا تیر میخوری من اینجا میمیرم
من مردم تا با شما بتونم صحبت کنم‟
(نه میتونیم دل بکنیم و بریم نه میتونیم بمونیم و ظلم و عذاب و تحمل کنیم ولی ای کاش وطن جای بهتری برای زندگی کردن بود)
406
روسری مامان بزرگ و دوبار پشت هم گره زدم ..
(اینبار خودمو گم کرده بودم)
هرچقدر دنبالش میگشتم بجای اینکه پیداش کنم بیشتر گمش میکردم -
شبیه مسیری بود که تموم نمیشه اما یه نقطه سفیدی تو اون همه سیاهی به چشمم میخورد که سو سو میزد "
به مامان گفتم احساس میکنم توی خطرم و باید جیغ بزنم اما صدام شنیده نمیشه ..
هرچقدر جیغ میکشیدم و میدوییدم بی فایده بود بالاخره بهم میرسید منو تو اون تاریکی می بلعید و قورت میداد ))
تنها راهی که میتونستم نجات پیدا کنم این بود که بیدار شم از اون همه غفلت و نادونی که خودمو بهش زده بودم ›
اما خب بلند نشدم تصمیم گرفتم بخوابم تو غفلت تو اون ترس تو اون عذاب که میخواستم بلند بشم فریاد بزنم اما نمیتونستم انگار یکی جلوی دهنمو گرفته بود _
بیخیال شدم فهمیدم که تلاش کردن بی فایدست فقط دارم خودمو خسته میکنم و زجر میدم ..
صدای من تو اون همه غفلت و نادونی شنیده نمیشد چون زمانی که باید بلند میشدم از خواب نشدم ).
مامان بهم گفت ادمای زیادی مثل منن ؛
هنوز خوابیدن و تو خوابشون دارن جیغ میزنن درحالی که بی فایدست اونا بلند نمیشن چون میترسن ، خیلیا هم به تلنگر میخورن و بیدار میشن از خوابی که اذیتشون میکرد مثل عده ی کمی از ماها ..
(من درباره ی خواب بد حرف نمیزنم)
406
ڕۆژێک دێت کە بە ئازادی هەموو بۆچوونەکانم دەرببڕم بەبێ ئەوەی فشارم لەسەر بێت و بترسم، ڕەنگە لە وڵاتی خۆم، ڕەنگە لە وڵاتێکی تردا .)
ئازیزەکەم بەقەد نیشتمانێک خۆشم دەوێی کە ئاسایشی بۆ دابین نەکردم، بەڵام خۆشم ویست"
روزی خواهد رسید که بتوانم آزادانه تمام عقایدم را بدون فشار یا ترس بیان کنم شاید در کشور خودم ، شاید در کشور دیگری .
عزیز ترینم ..
من تو را به اندازه کشوری دوست دارم که امنیت من رو فراهم نکرد ، اما من آن را دوست داشتم .
