مامان ".
Open in Telegram
تو با خیلی از حرفات من و یاد خیلی از آدما میندازی مامان . (نْیشتمآن) -𝑀𝑜𝓂'𝓈 𝒽𝑜𝓊𝓈𝑒 𝓅𝑜𝓈𝓉 🕰: @moms_wordsbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
403
Subscribers
+3124 hours
+307 days
+11930 days
Posts Archive
405
هرکسی که دوست داره نامشو بهم بده مهم نیست تایم بگذره یا نه من میزارم اینجا -)
Mom's post office is always open 🤍.
405
به مامان گفتم ..
همیشه سعی دارم فراموشش کنم اون اتفاق بدو اون آدم که بیشتر از هرچیزی دوست داشتمو -
ولی هیچوقت موفق نشدم ))
هیچوقت نتونستث نصفی از عمرم و فراموش کنم هیچوقت نتونستم بهترین دوستمو موتور مشترکمونو بیرون رفتنا و قهقه زدن فارغ از اینکه زندگی داره از هر جهت بهمون فشار میاره "
من نتونستم فراموش کنم نتونستم بهترین لحظات عمرم در کنار تورو فراموش کنم ))
اون اکیپ سه نفره که نصفه شب زنگ میزد تا جُک بی مزش که باید میخندیدیم ناراحت نشه رو بهمون بگه _
کاش زمان ثابت میموند میتونستم بیشتر در کنارت لذت ببرم با این فکر که همیشه در دسترسمی همیشه دارمت خیلی جاها با حرفم ناراحتت نمیکردم دلتو نمیشکستم ..
به مامان گفتم ، ›
کاش زودتر میفهمیدم قبل اینکه دیر شده باشه و دستم به چیزی نرسه تا درستش کنم .))
405
زمستان واژه ای است که هر بار به گوشم میخورد ناخودآگاه به یاد زمین سفید شده از برف و یک خواب عمیق میفتادم و نغمهی خنده های سرخوشانه در گوشم میپیچید؛
اما امسال با اینکه برف باریده است،هر طرف را که نگاه میکنم سرخ است؛اشتباه نشود یک سرخی معمولی نه یک سرخی خاص...
از آن جور سرخی ها که اگر نوچه های ضحاک تا ابد هم بسابند پاک نمیشود.
از آن جور سرخی ها که وقتی از کودکی میپرسم مادرت کجاست طفلی میگوید به جنگ لولوخورخوره رفته و هنوز بازنگشته.
از آن جور سرخی ها که کهریزک را رنگ آمیزی کرده.
از آن جور سرخی ها که چشم مادران را گریان کرده اما چشم آن پیرمرد دجال را کور.
از آن جور سرخی ها که کمر پدران را خم کرده اما گردن چاکران پیرو خونخواری را قطورتر.
از آن جور سرخی ها که به دردناکی فریاد پدری در پزشکی قانونی است که مداوم تکرار میکند:سپهرِ بابا کجایی؟.
از آن جور سرخی ها که نشانگر بوسه باران شدن گردن های بیگناه توسط طناب دار است.
این سرخی معمولی نیست.
تُویِ دیوانهی خفته سال ها ندیده و نشناخته برای رقیه و زینب گریستی، من که مهساها، نیکاها، نوید ها و سپهر ها دیدم و جگرخون شدم چه کنم؟
تو برای نصف روز تشنه لب ماندن حسین چنگ به صورت میزنی،
من با غم خدانورها و آنهایی که در سردخانه ها هنوز زنده بودند و نفس میکشیدند و از ترس تیر خلاص دم نزدند چه کنم؟
تو شبانه روز برای علی اصغر روضه خواندی، من با مظلومیت چَشم های کیان و ریرا چه کنم؟
بگذریم بهتر است برگردیم سر بحث اصلیمان زمستان،
از این زمستان به بعد صد شبانه روز هم که برف ببارد زمین که هیچ، آسمان هم رنگ خون است.
•زمستان ۱۴۰۴
'نادیآ
405
نمیدانم پاسخ تمام احساسات و تراوشات ذهنی ام شده است
پاسخ تمام آن چیستی ها و چگونگی ها و چرایی ها
تمام ترس هایم از رسیدن ها و نرسیدن ها
تمام گله مندی هایم از شدن ها و نشدن ها
از گفتن ها و نگفتن ها
و دریغ از عمری که تمامش پی این بود که راه رهایی از پوچی کدام طرفیست
کدام قطار را سوار شوم که انتظار و عذاب تشویش سوت قطار نفسم را تنگ نکند
کدام خیابان زندگی بخش و کدام هوا برایم ممد حیات است و
سرانجام از کدام فصل سال لذت بردن را باید آغاز کرد
و *نمیدانم* همانند قرص های خواب است که فکرهای آخرشبی را به تعویق میاندازد
یا همان قرص های آرامبخشی که به کابوس های همیشگی ات میگویند:هیس!اکنون آرامِ زندگی اش به باد رفته
یا حتی همان قرص های شادی آوری که گیج ات میکنند و مانند مارادونا چپ را میگیرند و راست را میزنند
راستی از کمونیست های افراطی خبری داری؟
از دعواهای بی سرانجام چپی ها و پادشاهی خواهان چطور؟
اشرف مخلوقات؟
تمامش کن سرگذشت ما همین بود حتی پاسخی برای رنگ مورد علاقه مان هم نداریم .
'نادیآ
405
همیشه از همه چیز میترسم ..
از اینکه رد بشم از اینکه نادیده گرفته بشم از اینکه ،
گم بشم تو آدمی که لیاقت اون همه خوبی و توجه و نداشته باشه -)
ازین میترسم که عاشق آدم اشتباهی باشم "
‹ترس از هر چیز کوچیک و بزرگی که شاید هیچوقتم با خودم نخندم و نگم چقدر احمق بودم و از چه چیزای ساده ای میترسیدم›
نامه ای به خودم که هیچوقت نتونستم این حرفارو به کسی بگم ،
'مهراد
405
اون شبی که از روی متن آهنگ مورد علاقت برای اولین بار گفتی (توی شب تاریکم، تو صبحو کردی نقاشی)، انگار که یه پنجرهیِ تازه باز شد تویِ دنیایِ خودم. بعد از حرف تو یه جورِ عجیبی به خودم اومدم. انگار که تونسته باشم یه کاری کنم، یه اثری بذارم. برایِ تو. برایِ کسی که تا اون لحظه، فقط تاریکی رو دور و برش میدید.
چقدر اون لحظه خودمو دوست داشتم! نه به خاطرِ خودم، به خاطر اینکه تونسته بودم یه ذره نور باشم، یه صبحِ کوچیک تو دلِ اون شبِ بیانتها. حسِ عجیبی بود، انگار که تازه متولد شده باشم. انگار که تازه فهمیده باشم خودم هم یه ارزشی دارم، یه توانایی دارم. اینکه میتونم یه چیزی رو تغییر بدم، حتی تو دلِ تاریکیِ یه نفرِ دیگه.
ولی حالا اون صبحِ نقاشی شده، فقط یه طرحِ کمرنگ رو دیوارِ خاطراته. یه تصویری که وقتی بهش نگاه میکنم، دلم میخواد دوباره اون آدم باشم، ولی نمیتونم. انگار که تمامِ رنگها رو از توی من دزدیدن. اون نوری که به تو دادم، حالا مثلِ یه شعلهیِ کوچیکِ خاموش شده تویِ وجودِ خودمه.
و حالا من… من دیگه اون نقاشِ صبح نیستم. من حتی نمیدونم چطور باید دوباره صبح بشم. انگار که خودم هم گم شدم تو همین تاریکی.
یه زمانی فکر میکردم میتونم تو رو نجات بدم، میتونستم صبح باشم. ولی حالا، خودم دارم غرق میشم. انگار که اون شبِ تو، خیلی قویتر از اون صبحِ کوچیکی بود که من کشیدم.
اون جمله از آهنگه مورد علاقت حالا فقط یه طعنه تلخ شده. یه یادآوری از یه نقشِ قهرمانانه که دیگه مالِ من نیست. چون تو رفتی، و با رفتنت، نه تنها اون صبحِ نقاشی شده رو با خودت بردی، بلکه تمامِ تواناییِ من برایِ نقاشی کردنِ دوبارهیِ صبح رو هم نابود کردی.
حالا فقط تاریکی مونده. تاریکیِ تو، و تاریکیِ من.
و من، تویِ این تاریکیِ مطلق، دیگه حتی نمیدونم خودم کیم ، چه برسه به اینکه بخوام دوباره صبح رو پیدا کنم و نقاشی کنم :)
'تینآ
405
نامه ای برای تو که یک روزی عزیز ترینم بودی ..
هرچیز عزیزی که فکرش و کنی تو بودی "
اما نه تو انقدر خاص بودی و نه من انقدر صفت و سخت که دل بیچاره و ساده ام رو بخاطر تو پاره پاره کنم ))
من فقط چشمامو بسته بودم و به چیزی که ذره ای ارزش نداشت بیجا بها دادم -
خلاصه امیدوارم دیگر هیچکس مثل تو عزیزم نشود ..
'ستاره
405
03:08
به مامان گفتم ..
تاحالا دقت کردی وقتی تو گوگل مپ مسیر اشتباهی میری ، سرت داد نمیزنه ..
نمیگه احمق تو شکست خوردي !
فقط میگه ما داریم محاسبه میکنیم و یه مسیر دیگه رو بهتون نشون میده "
(این یک تجارته)
(یه زندگی)
خراب کردی؟
عالیه ، عیبی نداره تغییر مسیر بده
شاید اون پیچ تورو از یه تصادف خیلی بد نجات داده ..
شاید اون مسیر انحرافی چیزی رو به تو یاد داده که راه مستقیم هرگز نمیتونست -
شاید اون مسیر خوب دقیقا همون چیزی بود که برای ادامه دادن بهش نیاز داشتی ))
پس دست از داد زدن سر خودت برادر انگار که برای همیشه گم شده اي .
تو عقب نیوفتادی ..!
فقط داری دوباره محسابه میکنی
405
به مامان گفتم ..
اگر آدمی از زندگی کردن جوری خسته بود که همیشه عصبی ، ناراحت ، منزوی و گوشه گیر بود ؛
بنظرت خودکشی بازم گناه بزرگیه برای اون آدم ؟!
مامان بهم گفت ..
اگه زندگی اونقدر برات سخت بود که همچین فکری تو ذهنت ٱمد اون کارو انجام بده "
اگر لحظه ای درنگ کردی و خواستی طلوع صبح فردا رو ببینی یا یک بار دیگه بری اون جایی که همیشه خاطره داشتی ..)
اون وقت متوجه میشی که زندگی همیشه خدا بد نیست -
بعد یک شب سیاه خورشید طلوع میکنه و نور به تاریکی میتابه
من میدونم که خودکشی از گناهان کبیرست اما اینم گناه بزرگیه که انسان خوشبخت نباشه ..
وقتی خوشبخت نیستی باعث اذیت و آزار اطرافیانت میشی ))
این گناه نیست ؟ این گناه نیست که اذیت و آزار اطرافیانت رو فراهم کنی ؟
