مَکا
Open in Telegram
گاهی یک بیت شعر، تمامِ حرفهای نگفتهی ماست... 🥀 📖 شعر | ادبیات فارسی | 🖋️ پناهی برای دلهای اهلِ کلمه
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
6 478
Subscribers
-2124 hours
-1507 days
-2 45030 days
Posts Archive
6 475
یک شب به خودت میای و میفهمی دیگه بسه دیگه فکر کردن به اون آدم بسه غمگین بودن و گوش دادن آهنگ های غمگین بسه و میفهمی باید بپذیری بپذیری که اگر میخواست میشد و تو دیگه کاری از دستت بر نمیاد میپذیری که باید به خودت بپردازی میفهمی که باید خودخواه باشی و میفهمی دیگه همه چیز تموم شده.
یادداشت های شبانه
6 475
خیلی از افراد از افتضاح بودنشونم پول در میارن بعد تو کار خوبتو ارائه نمیدی فقط چون "عالی" نیست.
مثل من کمالگرا نباشید
6 475
محمدعلی فروغی:
ما ایرانیان، وارث دو چیز بزرگ هستیم: یکی شعر فردوسی، دیگری منشور کوروش. اولی روح ماست، دومی قانون ماست. هر دو میگویند انسان، آزاد آفریده شده است.
6 475
اینکه به سلام میگید درود
ولی به قرار میگید دیت
به پیام میگید تکست
یعنی مشکل شما محافظت از زبان فارسی نیست، ادایی هستید جانم.
6 475
من نمیدانم که بُردم جنگ را یا باختم
زنده بیرون آمدم اما سپر انداختم
از جهنم هیچ باکی نیست وقتی سالها
با جهانی اینچنین هم سوختم هم ساختم
دوست از دشمن مخواه از من که بشناسم رفیق
من که در آیینه خود را دیدم و نشناختم
آنچه باید میکشیدم را کشیدم، هر نفس
آنچه را بایست میپرداختم، پرداختم
سالها سازی به دستم بود و از بیهمتی
هیچ آهنگی برای دلخوشی ننواختم
زندگی شطرنج با خود بود و در ناباوری
فکر میکردم که خواهم برد اما باختم.
-حسین زحمتکش.
6 475
کتاب مدیر مدرسه جلال احمد واقعا از کتاب هایی هست که دغدغه تمام یک مدیر و معلم رو بیان میکنه و من به این نتیجه رسیدم که واقعا خیلی علاقه میخواد این شغل که آخرش مثل این کتاب استعفا ندی :)))
6 475
هر بار که باران میبارد بدون چتر میرم و زیر اشک های ابر ها اشک میریزم مثل دیوانه ها دستانم را باز میکنم و میچرخم آیا فکر میکنید دیوانه ام ؟ آری دیوانه زیبا ترین مخلوق خدا هستم که خدا او را به من نمیدهد.
6 475
نه راحت از فلک جویم، نه دولت از خدا خواهم
وگر پرسی چه میخواهی؟ تو را خواهم تو را خواهم.
-رهی معیری.
6 475
چهره آرامی داشت چهره ای که پشتش احساسات زیادی در جریان بود حیوانات دوستش داشتند آدم ها با او درد و دل میکردند آدم ها کنارش گریه میکردند اما یک مشکلی وجود داشت او حاضر بود همه چیزش را بدهد تا یک نفر دوستش داشته باشد ولی همان کس تنها کسی بود که دوستش نداشت
6 475
آرزو داشتم کنارت باشم و در یکی از کافه های تهران رو به رویت مینشستم و آنقدر بدون پلک نگاهت میکردم که چشمانم هم رنگ خونم شود بعدش به باغ فردوس میرفتیم و کنارت راه میرفتم و آنقدر یواش راه میرفتم که از تکتک لحظاتم کنار تو نهایت لذت را ببرم در آخر به بام تهران میرفتیم و این شهر بزرگ و بیرحم راه نگاه میکردیم. آیا خواسته زیادی است خدای من ؟
