en
Feedback
"دخترِ شعر"

"دخترِ شعر"

Open in Telegram

اینجا، مأمنِ واژه‌هایی‌ست که از سکوت زاده می‌شوند. شعرها، نوشته‌ها، و ردّ روحِ من بر کاغذ. تخلّص: ارغوان «من از تبارِ شعرم...» 🖇📚✒️

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
577
Subscribers
+4024 hours
+1167 days
+26130 days
Posts Archive
مودی شدم به شدت:/

نظرتون برای من ارزشمند:)) بات ناشناس¹ @PeomsGirlBot بات ناشناس ² http://t.me/HidenChat_Bot?start=8268421578

پروانه روی زانو
نفس‌نفس‌زنان، بعد از مدتی دویدن، خودم را روی سکوی باشگاه انداختم. بطری آب را یک‌نفس سر کشیدم. ضربان قلبم بالا بود، اما ریتمش مثل همیشه نبود. تنِ سنگینم خسته‌تر از آن بود که امروز دوام بیاورد. مربی داد کشید: ـ چی شد؟ چرا نشستی؟ فقط لب زدم: ـ خسته‌ام... نگاهی به من کرد و رفت. حال عجیبی داشتم؛ انگار چیزی درونم به هم ریخته بود. نمی‌دانستم چیست، یا شاید هم خوب می‌دانستم و فقط نمی‌خواستم باورش کنم. همه‌چیز از صبح روز شنبه شروع شد. مثل همیشه سوار ماشین شدم و با احتیاط و سرعت مجاز به سمت محل کارم می‌راندم. خیابان خلوت بود. ناگهان دخترکی که قصد عبور داشت، وسط راه ایستاد. مجبور شدم محکم ترمز کنم. ترس را در چشمانش می‌دیدم؛ چشم‌هایش از وحشت می‌لرزید. وقتی از ماشین پیاده شدم، با لکنت شروع به عذرخواهی کرد. گفتم: ـ اتفاقی نیفتاده... نترس. شکلاتی در جیبم بود. بیرون آوردم و به طرفش گرفتم. اول قبول نمی‌کرد، اما بالاخره با اصرار من گرفت. دلم می‌خواست چیزی بگوید؛ نمی‌دانم چرا، اما برای اولین بار دلم می‌خواست گفت‌وگو با یک غریبه زود تمام نشود. اما فقط تشکر کوتاهی کرد و رفت. نجابت و حیایش هنوز در ذهنم مانده بود. چند دقیقه بعد، چشمم به کیف پول کوچکی افتاد که روی زمین جا مانده بود. برداشتمش. تمام مسیر تا محل کار، ذهنم درگیر همان دختر بود. خدایا... یعنی چه شده است؟ مگر من جوان هفده‌ساله‌ام که دست و پایم را گم کرده‌ام؟ اگر این حس، همان چیزی است که اسمش عشق است... اگر قسمت من است... نشانه‌ای برایم بفرست. در همان لحظه، پروانه‌ای آرام روی زانویم نشست. بی‌اختیار خندیدم؛ درست مثل بچه‌ها. بعد از تمرین، با همان حال عجیب، به سمت خانه راندم. آن شب، تا دیر وقت خوابم نبرد. کیف را چند بار برداشتم، باز گذاشتم، دوباره برداشتم. آخر طاقت نیاوردم. داخلش چند اسکناس تاخورده، یک خودکار آبی، کارت دانشجویی و عکسی کوچک بود. عکس را که دیدم، همان چشم‌های هراسان صبح دوباره مقابلم جان گرفت. اسمش را روی کارت آرام زیر لب تکرار کردم... تمام شب، آن اسم در ذهنم می‌چرخید. صبح، زودتر از همیشه از خانه بیرون زدم. نه برای رفتن به محل کار... برای همان خیابان. ماشین را کمی دورتر پارک کردم و منتظر ماندم. نیم ساعت گذشت... یک ساعت... خواستم برگردم که از دور دیدمش. آرام قدم برمی‌داشت، اما نگاهش بی‌قرار بود؛ انگار چیزی را گم کرده باشد. از ماشین پیاده شدم. همین که چشمش به من افتاد، مکث کرد. کیف را جلو بردم و گفتم: ـ فکر کنم دنبال این می‌گشتی. چشم‌هایش برق زد. کیف را از دستم گرفت و نفس راحتی کشید. آرام گفت: ـ تمام دیشب دنبالش گشتم... فکر می‌کردم دیگر هیچ‌وقت پیدایش نکنم. لبخند زدم. ـ خوشحالم که پیدایش کردم. برای چند لحظه، سکوت بینمان نشست. بعد سرش را پایین انداخت و گفت: ـ واقعاً ممنونم. خواستم بگویم «خواهش می‌کنم» که ناگهان برگشت و گفت: ـ راستی... اسمم... نامش را گفت. من هم نامم را گفتم. لبخند کوتاهی زد و رفت. این بار، چیزی از او جا نمانده بود... جز لبخندی که تا ساعت‌ها از ذهنم پاک نمی‌شد و دلی که بی‌اختیار، هر صبح مرا به همان خیابان می‌کشاند.

یک داستان کوتاه نوشته بودم قبلا اندک صيقل دادمش.. میخوام بفرستم بخوانید🙂💕 و نظرتون بگید... به ریکشن بسنده نکنید

خب... هستید...

یادم نمیاد چرا این گفتم... ولی خب فعلا اوضاع نت خوبه:) همینجا هستیم..

بله؟ پس بلههه...

جالب احوال همه میپرسم ولی کسی حال من نمیپرسه

از عصر غصه زیاد خوردم... دیگه بسه نمیتونم نمی‌کشم

نصف مشکلات تصمیم های نگرفتم سر همین

کاش منم دانشجو می بودم

راستی این بله شد؟!

من از فاصله نترسیدم از تو ترسیدم که مرا میان فاصله گم کنی

اگه اونم همین الان بهم فکر کنه پیام میده.

این یهویی یادم اومدم گفتم بنویسم فراموش نشه

به خدا که تو از من بریده ای و من در امتداد خط دلتنگی خاک می‌شوم