مَرثِیِهی اِضْمِحْلالِ آیدا
Closed channel
🎀🍓🐣 🖋️شاعر شعر سپید و نویسنده نثر اعترافی ،نثر معاصر، نمایشنامه، و روایت نویسی گوینده پادکست. https://t.me/BitChatsBot?start=sec-egdbcgdjj 📚نویسنده کتاب: گوشه ای از من که تا نکرده ای☕️ 🎧SHENOTO:صدای سکوت
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
383
Subscribers
-124 hours
-37 days
-3230 days
Posts Archive
غروبه ،ان هم پاییزه، حتی جمعست…
خونه، تنهایی،چایی که سرد شد..
ما نشستیم و او هرگز دوباره
با ما به سر نکرد.
من ماندمو
استکان خالی
با چایی که سرد شد.
و سوگ این چنین است که هربار بود.
ابتدا که غم تازه به دل مینشیند انچنان یک به یک انسان های دورت بهم میفتند برای گرفتن دستت از باتلاق و نشان دادن غیرواقعی ترین احساسات ممکن دلسوزی و ترحم!
و سپس گرفتن احساس مفید بودن نسبت به خویشتن.
بعد از اینکه میگذرد، و غم ریشه میدواند در وجود و کم کم بروز بی حالی و افسردگی رخنه میزند بر جان،
یک به یک همان انسان ها از ممتد و ادامه دار بودن غم خسته میشوند.
نیستند.
میروند.
بد و بیراه میگویند.
و تو هربار بیش از پیشین از انسان ها نفرت میگزینی.
هربار بیش میفهمی که دوماه برای حبس خانگی کم است، و باید تا اخر عمر حبس ماند.
انسان هارا ندید، ان هارا نخواند، و به ترحم های مایه احساس سر بلندی برای عزت نفس خودشان بها نداد.
این چنین است که انسان، از انسان متنفر میشود.
الان اگه باباجون بود میگفت : اع دختر من، نفسسس من، عزیز جون مننن، از دیشب نخوابیدی بابا؟ مریض میشی من نگرانتم.
میگفتم : چرا باباجون دوساعت خوابیدم دیگه الان کلاس دارم
کلاس چی داری بابا
کلاس دانشگاه
اع باریکلا از ساعت چند تا چنده اوقت؟
از ساعت۲ تا۸ شب
خسته میشی که چقدر زیاده کلاسات . اب برداشتی ببری؟
اره باباجون همه چی دارم .
خیله خب برو موفق باشی دخترم. ایشالا به بهترین جاها برسی. دست حق یارت باشه بابا…
اخ بابا به کی بگم اینارو الان؟💔
من و مامان و باباجون هرشب کنار هم میخوابیدیم تا اگر مامان از خستگی خوابش برد من تا صبح مواظب بابا باشم از استرس.
هنوز ٫من و مامان٬ رو همین تخت میخوابیما منم تا صبح بیدارم ولی دیگه استرس ندارم.
فقط منم انگار زنده نیستم.
امیدوارم وقتی به خیابان میروم، در اتوبانی شلوغ ماشینی زیرم بگیرد . انچنان که هیچکس نشناسد این تن برای کیست.
ا.صاد
بابا همیشه میگفت، پیر شی انشالله.
نیست ببینه توی دهه دوم زندگیم،۸۷ سال پیر شدم.
فلسفهِ استمرار و پایستگی، بعد از زجرکُش شدن.
( اندوه انجاست؛ که زجرکش به معنی درد و سختی زیاد است؛ که باعث کشته شدن فرد میشود .)
شما نمیدونی چه حسی داره کسی که هرروز بیدار میشدی بدو بدو میرفتی دراتاقو باز میکردی میگفت: به سلام دخترم بیا یه بوسم بده.
تا بوسش میکردی میگفت چاق شدم چاق شدم به به به به ، با این بوسایی که بهم دادی الان بمیرمم برام فرق نداره.
بعد بهش بگی بابا چایی میخورین؟ بگه نیکی و پرسش؟
بدبدو توی اون لیوانی که دوست داره چایی بریزی واسش. تا ببری بگه : دست دخترم درد نکنه در دخترگلم درد نکنه زحمت کشیدی بابا
باز بری تخته رو بیاری بگه باباجون بیا باهم تخته بازی کن ،
بخوای بری دانشگاه بگه بابا امروز کلاس داری؟ کجا؟ چی داری،
وقتی توضیح میدی واسش بهت بگه: ای خدا من باشم مطب این بچمو ببینم ، من باشم دکتری این دخترمو ببینم. ای خدا من زنده باشم فقط موفقت این بچمو ببینم.
باز قبل رفتن بوسش کنی بگی : بابا من زود برمیگردما خب؟ مواظب باشین تا من بیام باشه؟ چیزی نمیخوای ؟
بگه: سلامتیت فقط سلامتیت.
بری دانشگاه هفتاد مرتبه زنگ بزنی فقط مطمئن شی باباجون هنوز خونه حالش خوبه موقع برگشت بری سوپر سر کوچه شکلات مورد علاقشو طبق معمول واسش بگیری بیاری خونه اون لبخند و ذوقشو ببینی که میگه: دستت درد نکنه دخترم اگر یک نفر تو این دنیا به داد من برسه تویی.
بشینی پیشش باهم راجب قدیم حرف بزنی.
راجب دوستات و زندگیت حرف بزنی.
دستاتو میگیره هی ناز میکنه.
شب باهم بیدارین چون جفتتون خوابتون نمیبره تا صبح کنار هم چایی بخورین و حرف بزنین
و
تو
تصور
کن
که
هر
روز
اینارو
داشتی
و الان
یک روز
صبح
بیدار
میشی
که
دیگه
نداریش.
