Diamond chingo
Open in Telegram
My house with my 13 angel :)) I'm obsessed with seoksoo ☆ @InfiniteJoshuabot
Show moreIran142 291The category is not specified
268
Subscribers
+124 hours
+27 days
+1930 days
Posts Archive
Repost from apollo .
جاشوا هیچوقت به عشق اعتقاد نداشت. دنیاش خلاصه میشد توی شغلش به عنوان یه دیسپچر اورژانس، هرازگاهی سر زدن به کتابفروشی قدیمی خیابون پایینی و تماشای فیلم و سریالهای نتفلیکس. جاشوا به زنده بودن اعتقاد نداشت. هیچوقت فکر نمیکرد قراره چیزی رو توی جهان عوض کنه یا وجود داشتنش تاثیری بذاره. تا اینکه یه سه شنبهی معمولی، هدفونش رو گذاشت روی گوشش و دنیاش بعد از اون جملهی همیشگی تغییر کرد. "۹۱۱، مورد اورژانسی چیه؟" "خواهش میکنم کمکم کن، اون میخواد منو بکشه!" صدای اون سمت خط براش آشنا بود. "میشه اسمتون رو بهم بگید جناب، و بگید که کجا هستید؟" "لی سوکمین، از کتابفروشی خیابون پنجم، یه نفر توی مغازهم هست که تفنگ داره و به چندتا از قفسهها شلیک کرده، من توی دستشویی قایم شدم ولی هر لحظه ممکنه پیدام کنه، خواهش میکنم بجنبید!" جاشوا پلیس و آمبولانس رو به صحنه فرستاد و خودش هم متوجه نشد تپش قلبش کی شدت گرفته. "سوکمین، من جاشوام. سعی کن آروم باشی و هیچ صدایی ایجاد نکنی، باشه؟ من پشت خط باهات میمونم تا پلیس برسه. کس دیگهای هم آسیب دید؟" "فکر.. فکر کنم؟ چندتا مشتری اینجا بودن." "مظنون رو میشناسی؟ چرا کسی باید بخواد تورو بکشه، سوکمین؟" "نمی– نمیدونم. فکر کنم داره نزدیک میشه وای خدای من." جاشوا صدای شلیک شنید و احساس کرد قلب خودشه که آتیش گرفته. "سوکمین؟ سوکمین اونجایی؟" "دیسپچ، گروهبان کیم صحبت میکنه. ضارب رو دستگیر کردیم. حال تماس گیرنده هم خوبه، تیم پزشکی دارن بررسیش میکنن. احتمالا برای چکاپ ببرنش بیمارستان سنت پیتر." جاشوا هیچوقت مسیر مرکز تماس تا بیمارستان رو انقدر سریع ندوییده بود.
