❀─ּ┄─݀─۫━
Open in Telegram
🗝 ⸺ @HDNTKbot t.me/HidenChat_Bot?start=7137118983
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
340
Subscribers
No data24 hours
+297 days
+3230 days
Posts Archive
340
باد از اطراف بدنم رد میشد، پرهای سفید بالهایم میسوخت. آتش دورم را گرفته بود، هنوز از آسمان ششم نیز نگذشته بودم.
قلبم تیر میکشید، مغزم و درونم را خلاء پر نشدنیای در بر گرفته بود.
عزیزترینم، جایگزینم کرده بود.
دستور اطاعت داده بود.
قلبم میسوخت، از خشم، از درد، از اندوه. دیگری چه میدانستند از هزاران سال محبوب و پرستشگر او بودن؟
موهای سیاهم گاهبیگاه دیدم را تار میکردند.
افکارم بر سرم حکمرانی میکردند، حتی نمیدانستم چند آسمان به پایین افتادم.
جایگزین شده بودم.
به خاطر مخلوقی ناقص، تازه و بیآگاه.
پوزخندی تلخی روی لبانم نقش گرفت، دستم را روی صورتم گذاشتم و بلند خندیدم. قطرات اشکم به پرواز درآمدند، میان ابر و خورشید، رنگهای روشن را منعکس میکردند.
درونم از خشم میسوخت، چرا باید برای آن موجود زانو میزدم؟ من! ستایشگر موردعلاقهی او، معبود هزاران سالهی او.
دستم را کنار بردم و با خشم درمیان آسمان فریاد زدم : «روزی خواهی فهمید که لیاقت من(!) از آدم بیشتر بود!»
خندهای بلند سر دادم و گویی تازه به خود آمده باشم، محکم به زمین خوردم. چنان که زمین شکافت و عمیقتر نیز رفتم.
چشمانم را بستم و گذاشتم هرچقدر که میخواهد مرا به عمق ببرد، خاطرهی وجود من هرگز از بهشت و کنار او پاک نمیشد.
خشم، نفرت، غم و حسادت تمام مرا در بر گرفت. پرهای سفیدم، سرخ شدند، پوستم زخم شد، موهای سیاهام، به سفیدی برف درآمدند.
دورم آتش گرفته بود.
هرچه بیشتر کینه در دل میپروراندم، آن آتش شعلهورتر میشد.
مرا چه به اطاعتِ انسان؟ آنان را پایین خواهم کشید. آنان را خوار خواهم ساخت.
منتظرم بمانید، بنیآدم.
منتظرم بمانید.
— پرستشگرِ بیفروغ
