en
Feedback
شامِ آخر

شامِ آخر

Open in Telegram

Azadchehr | they/them | Writer • A humanities student trying to find themself in the fall. من درحال حاضر با فروتنی می‌نویسم و ادعایی در رابطه با «فلان چیز را بلدم» ندارم و درحال یادگیری هستم. Private: https://t.me/+1aYILdhn6aM4Y2Jk

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
275
Subscribers
+524 hours
+147 days
+330 days
Posts Archive
اگر قرار بود یک متن رو شاهکار خودم بنامم این رو انتخاب میکردم.

به آرامی دستان سردش را بوسیدم و موهای سیاهش را نوازش کردم؛ او از من چنان ناامید شده بود که گویی زندگی‌اش را فدای این انحطاط عاشقانه کرده بود. چشمانش چون مرده‌ای که از زهر عشق جان سپرده بود به من نگاه می‌کرد، گویی پس از تمام این سال ها هنوز چیزی در دل داشت. جای تعجب نداشت؛ من او را عمری رها گذاشته بودم. در این شهر غریب با شهروندانی فلک‌زده، چطور گمان داشتم گلِ ظریفم تاب می‌آورد؟ همان‌گونه که بی‌اختیار انگشتانش را نوازش می‌کردم به یاد آوردم قولِ شرف داده بودم که یک انگشت او را با حلقه ای سیمین زینت می‌بخشم. وای بر من! چطور به چنین رذالتی دچار شدم که نه تنها قول خود را زیر پا گذاشتم بلکه او را با دلی شکسته درحالی که لباسی پاره بر تن داشت رها کرده‌ام!؟ منِ بی‌اعتنا و سرخوش را باش که با خود گفتم یک سفر کوتاه به پایتخت و مدتی به کار مشغول شدن زندگی ما را از این فلاکت نجات خواهم داد! شاید هم اشتباه نمی‌کردم، اما کدام احمقی معشوق خود را جایی مبتذل درست مانند اینجا تنها می‌گذارد؟ اشک در چشمانم حلقه زد و همان‌طور که رکیذ می‌کردم بوسه هایی ریزه‌ریزه بر روی دستان زخمی‌اش نقش کردم. سرم را که بالا آوردم به همان نگاهی که سرشار از سخنان مکتوم بود خیره شدم و به خود آمدم؛ او لبخند می‌زد! لبخندش چنان گرم بود که انگار خون در همان دستان سرد و بی‌روحی که در دست گرفته بودم جریان یافت. حال من می‌گریستم. به آرامی بوسه ای بر لبم گذاشت و زمزمه کنان گفت: به خانه خوش آمدی، عزیزم. گویی مصمم است که این فرجام ارزش سال ها انتظار کشیدن را داشته است.

چرا؟ چرا از بوسه هایم هراس داشتی هنگامی که باران می‌بارید؟ چرا مشوش بودی هنگامی که قول دادم در آغوش من مصون هستی؟ ای یار، از چه چیزی امتناع می‌کردی؟ مگر مسحور عشق ما نبودی؟ نکند گفتار من بود که تن تو را یخ میزد؟ یا که شاید سرمست بودم و از یاد بردم از ما چه می‌خواستی؟ تا جایی که می‌دانم من رهسپار عشقمان بودم. یک روز گل در دست داشتم و یک روز شعری در دفتر. شاید همهٔ آنها برای تو پر هیبت بود، یا که از بدیع بودن آن ترس داشتی.

Repost from Alien.‌‌
درود بر شما. این پیام + یک پیام موردعلاقه‌تون از اینجا رو فوروارد کنید تا بگم با چه چیزهای رندومی یادتون میفتم. کافیه. 12:57 پاسخ ها رو اینجا قرار می‌دم. ‌
لطفا فوروارد پیام موردعلاقه رو فراموش نکنید.
محتوا داشته باشید.

عاشق شنیدن صدای بازی کردن و خنده های بچه ها داخل کوچه‌ام.

عاشق شنیدن صدای بازی کردن ها و خنده های بچه ها داخل کوچه‌ام.

عاشق شنیدن صدای بازی کردن ها و خنده های بچه ها داخل کوچه‌ام.

درست ترین چیزی که تاحالا شنیدم

من کلا با اون افرادی که به خاطر جایگاه و یا مقامشون فکر میکنن کارای نادرست برای اونا اشتباه نیست سخت مشکل دارم

فقط یک احمق می‌تونه باور داشته باشه هر نظری میده درسته، عقاید و باور های خودش بهترینن، چون در یک چیزی بهتره می‌تونه به تازه وارد ها زور بگه، چون یک چیزی رو قبول نداره بدون اینکه دلیل درستی داشته باشه حق داره طرفداران اون چیز رو سرزنش کنه و بدتر از همه، به خودش اجازه بده درباره دیگران بدون شناخت کامل نظر بده

و کلا با اون افرادی که به خاطر جایگاه و یا مقامشون فکر میکنن کارای نادرست برای اونا اشتباه نیست.

من به شخصه با تمامی اون افرادی که فکر می‌کنن چون یک برچسب جامعه‌پسند به خودشون دارن دیگه اجازه دارن هر غلطی دلشون میخواد بکنن سخت مخالفم

من به شخصه با تمامی اون افرادی که فکر می‌کنن چون یک برچسب جامعه‌پسند به خودشون دارن دیگه اجازه دارن هر غلطی دلشون بخواد بکنن سخت مخالفم

فقط یک احمق می‌تونه باور داشته باشه هر نظری میده درسته، عقاید و باور های خودش بهترینن، چون در یک چیزی بهتره می‌تونه به تازه وارد ها زور بگه، چون یک چیزی رو قبول نداره بدون اینکه دلیل درستی داشته باشه حق داره طرفداران اون چیز رو سرزنش کنه و بدتر از همه، به خودش اجازه بده درباره دیگران بدون شناخت کامل نظر بده