en
Feedback
شامِ آخر

شامِ آخر

Open in Telegram

Azadchehr | they/them | Writer A young person trying to better understand philosophy. Bot: @Azadchehrbotbot Private: https://t.me/+1aYILdhn6aM4Y2Jk

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
341
Subscribers
-224 hours
+207 days
+6930 days
Posts Archive
تا به حال کسی رو ندیده بودم اینطوری نوشته‌ام رو تحلیل کنه و دیدگاهش رو بیان کنه، امروز روز بُرد منه

Repost from N/a
خیلی وایب بامزه‌ای داشت خدایِ من نوشته هاتون رو می‌خونم و می‌فهمم بخش کوچیک پنهون شما چطوریه و این خیلی بامزه‌ست ، روح همتون توی نوشته هاتون دمیده شده و این به کلمات جان می‌بخشه ، به خاطر همین بامزه‌ست.

Repost from N/a
وایب کاملی که ازش گرفتم این بود

Repost from N/a
photo content
+1

Repost from N/a
عاشق این شدم حقیقتش خیلی خوب بود.

متشکرم از شماا

دقیقا اتاق هم همینجوری تصور کردم😭

پینترست کاملا باخبره از چیزی که توی سرم میگذره

بچه ها دقیقا خودشه. دقیقا تصورم همین بود.
بچه ها دقیقا خودشه. دقیقا تصورم همین بود.

وای عزیزممم کلی تشکر برای مهیار و کامو ی عزیزم دوتا از نویسنده هایی که بی نهایت دوستشون دارمم

اگر فورواردش کردید این رو فوروارد کنید ببخشید یه اشتباه داستم😭😭😭

اگر قرار بود یک متن رو شاهکار خودم بنامم این رو انتخاب میکردم.

به آرامی دستان سردش را بوسیدم و موهای سیاهش را نوازش کردم؛ او از من چنان ناامید شده بود که گویی زندگی‌اش را فدای این انحطاط عاشقانه کرده بود. چشمانش چون مرده‌ای که از زهر عشق جان سپرده بود به من نگاه می‌کرد، گویی پس از تمام این سال ها هنوز چیزی در دل داشت. جای تعجب نداشت؛ من او را عمری رها گذاشته بودم. در این شهر غریب با شهروندانی فلک‌زده، چطور گمان داشتم گلِ ظریفم تاب می‌آورد؟ همان‌گونه که بی‌اختیار انگشتانش را نوازش می‌کردم به یاد آوردم قولِ شرف داده بودم که یک روز انگشت او را با حلقه ای سیمین زینت می‌بخشم. وای بر من! چطور به چنین رذالتی دچار شدم که نه تنها قول خود را زیر پا گذاشتم بلکه او را با دلی شکسته درحالی که لباسی پاره بر تن داشت رها کرده‌ام!؟ منِ بی‌اعتنا و سرخوش را باش که با خود گفتم یک سفر کوتاه به پایتخت و مدتی به کار مشغول شدن زندگی ما را از این فلاکت نجات خواهم داد! شاید هم اشتباه نمی‌کردم، اما کدام احمقی معشوق خود را جایی مبتذل درست مانند اینجا تنها می‌گذارد؟ اشک در چشمانم حلقه زد و همان‌طور که رکیذ می‌کردم بوسه هایی ریزه‌ریزه بر روی دستان زخمی‌اش نقش کردم. سرم را که بالا آوردم به همان نگاهی که سرشار از سخنان مکتوم بود خیره شدم و به خود آمدم؛ او لبخند می‌زد! لبخندش چنان گرم بود که انگار خون در همان دستان سرد و بی‌روحی که در دست گرفته بودم جریان یافت. حال من می‌گریستم. به آرامی بوسه ای بر لبم گذاشت و زمزمه کنان گفت: به خانه خوش آمدی، عزیزم. گویی مصمم است که این فرجام ارزش سال ها انتظار کشیدن را داشته است.

اگر قرار بود یک متن رو شاهکار خودم بنامم این رو انتخاب میکردم.

به آرامی دستان سردش را بوسیدم و موهای سیاهش را نوازش کردم؛ او از من چنان ناامید شده بود که گویی زندگی‌اش را فدای این انحطاط عاشقانه کرده بود. چشمانش چون مرده‌ای که از زهر عشق جان سپرده بود به من نگاه می‌کرد، گویی پس از تمام این سال ها هنوز چیزی در دل داشت. جای تعجب نداشت؛ من او را عمری رها گذاشته بودم. در این شهر غریب با شهروندانی فلک‌زده، چطور گمان داشتم گلِ ظریفم تاب می‌آورد؟ همان‌گونه که بی‌اختیار انگشتانش را نوازش می‌کردم به یاد آوردم قولِ شرف داده بودم که یک انگشت او را با حلقه ای سیمین زینت می‌بخشم. وای بر من! چطور به چنین رذالتی دچار شدم که نه تنها قول خود را زیر پا گذاشتم بلکه او را با دلی شکسته درحالی که لباسی پاره بر تن داشت رها کرده‌ام!؟ منِ بی‌اعتنا و سرخوش را باش که با خود گفتم یک سفر کوتاه به پایتخت و مدتی به کار مشغول شدن زندگی ما را از این فلاکت نجات خواهم داد! شاید هم اشتباه نمی‌کردم، اما کدام احمقی معشوق خود را جایی مبتذل درست مانند اینجا تنها می‌گذارد؟ اشک در چشمانم حلقه زد و همان‌طور که رکیذ می‌کردم بوسه هایی ریزه‌ریزه بر روی دستان زخمی‌اش نقش کردم. سرم را که بالا آوردم به همان نگاهی که سرشار از سخنان مکتوم بود خیره شدم و به خود آمدم؛ او لبخند می‌زد! لبخندش چنان گرم بود که انگار خون در همان دستان سرد و بی‌روحی که در دست گرفته بودم جریان یافت. حال من می‌گریستم. به آرامی بوسه ای بر لبم گذاشت و زمزمه کنان گفت: به خانه خوش آمدی، عزیزم. گویی مصمم است که این فرجام ارزش سال ها انتظار کشیدن را داشته است.

چرا؟ چرا از بوسه هایم هراس داشتی هنگامی که باران می‌بارید؟ چرا مشوش بودی هنگامی که قول دادم در آغوش من مصون هستی؟ ای یار، از چه چیزی امتناع می‌کردی؟ مگر مسحور عشق ما نبودی؟ نکند گفتار من بود که تن تو را یخ میزد؟ یا که شاید سرمست بودم و از یاد بردم از ما چه می‌خواستی؟ تا جایی که می‌دانم من رهسپار عشقمان بودم. یک روز گل در دست داشتم و یک روز شعری در دفتر. شاید همهٔ آنها برای تو پر هیبت بود، یا که از بدیع بودن آن ترس داشتی.

Repost from Alien.‌‌
درود بر شما. این پیام + یک پیام موردعلاقه‌تون از اینجا رو فوروارد کنید تا بگم با چه چیزهای رندومی یادتون میفتم. کافیه. 12:57 پاسخ ها رو اینجا قرار می‌دم. ‌
لطفا فوروارد پیام موردعلاقه رو فراموش نکنید.
محتوا داشته باشید.

عاشق شنیدن صدای بازی کردن و خنده های بچه ها داخل کوچه‌ام.