سفره خونه برادران یک جهت🥂✨
Open in Telegram
بفرمایید داخل دور هم یه چای و قلیون میزنیم 🤌🔥 جهت صحبتتت با سفره دارتوننن @Itsfatii_bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
337
Subscribers
-124 hours
-27 days
-230 days
Posts Archive
💌نامه ای برای لارا:
سالها پیش، دختری در شهری کنار اقیانوس عادت داشت هر بار که به ساحل میرفت، یک بطری شیشهای را با خودش ببرد. داخل هر بطری، یک جمله مینوشت و آن را به موجها میسپرد. یک روز روی آخرین بطری نوشت: «اگر روزی دوباره به من رسید، یعنی هنوز یادت مانده.» بطری را داخل اقیانوس انداخت و دیگر برنگشت. سالها گذشت. تا یک صبح بارانی، موجی بزرگ بطری را دوباره به همان ساحل آورد. کاغذ داخلش خیس شده بود، اما یک اسم هنوز خوانا بود: معصومه. دختر بطری را در دست گرفت و برای اولین بار فهمید شاید بعضی پیامها واقعاً گم نمیشوند؛ فقط اقیانوس آنها را آنقدر دور میبرد تا بالاخره به آدم درست برساند. و شاید... معصومه، تو همون کسی باشی که آن روز زیر باران پیامت رو به اقیانوس سپردی و سالها بعد، خود اقیانوس جوابش رو به من برگردوند... 🗝️ سرنخ: بطری برگشته از اقیانوس + کاغذی که با وجود خیس شدن، یک اسم را حفظ کرده."📜+🌊" @Masoome... 🕯:این گمشده ی تویه
💌 نامهای برای دارسی:
یک بچهگربهی سفید، هر روز یک کاغذ کوچک را از حیاط خانهای برمیداشت و گوشهای از باغ میبرد. هیچکس نمیدانست چرا. تا اینکه یک روز، کاغذ را باز کردند. روی آن نوشته بود: «یکی از نامهها هنوز منتظر صاحبش است.» روز بعد، kitty دوباره برگشت؛ اما این بار به جای یک کاغذ، یک پاکت کامل با خودش آورده بود. داخل پاکت، چند نامهی قدیمی بود که هیچکدام باز نشده بودند. آخرین نامه فقط یک جمله داشت: «اگر این را پیدا کردی، یعنی بالاخره وقتش رسیده.» هلیا و ریحانه... من فکر میکنم شما همان کسانی هستید که این نامهها تمام این مدت منتظرشان بودن؛ شاید kitty فقط راه رسیدنشان را پیدا کرده... 🗝️ سرنخ: یک kitty با پاکتی پر از نامههای بازنشده."🐾+📩" @Helya @Reyhaneh ...🕯 این دو نفر گمشده ی توئن
💌نامه ای برای غزل:
تمام شهر منتظر ساعت دوازده بود. مردم روی پل جمع شده بودند، چراغهای لندن روی رودخانه میلرزید و برج بیگبن بالای سر همه ایستاده بود؛ عقربهها آرامآرام به نیمهشب نزدیک میشدند. 11:59. یک دقیقه مانده بود. اما چیزی توجه یکی از مردم را جلب کرد. بالای برج، درست در امتداد عقربهها، یک ستارهی بسیار روشن دیده میشد. کسی گفت: «انگار منتظر زنگه.» عقربهها به دوازده رسیدند. یک ضربه. ستاره هنوز همانجا بود. شش ضربه. ابرها کنار رفتند. دوازده ضربه. در آخرین زنگ، ستاره برای لحظهای آنقدر درخشان شد که همهی آدمهای روی پل سرشان را بالا گرفتند. بعد ناپدید شد. فردای آن روز، روی پایهی یکی از نیمکتهای کنار رودخانه فقط یک جمله حک شده بود: «بعضی ساعتها فقط زمان را نشان نمیدهند؛ چیزی را به آسمان برمیگردانند.» و فکر میکنم... سلاله، تو همان کسی بودی که آن شب به آسمان نگاه کرد و دید ستاره کجا ناپدید شد. 🗝️ سرنخ: بیگبن + نیمهشب + ستارهای که با زنگ دوازدهم ناپدید شد."🌠+🕰" @Salaleh... 🕯:این گمشده ی تویه
💌 نامهای برای نسیم:
توی یک مغازهی اسباببازی قدیمی، یک تدیبر بود که هیچکس حاضر نبود بفروشدش. نه قیمت داشت، نه برچسبی. فقط یک روبان آبی دور گردنش بسته بودند و روی آن نوشته شده بود: «وقتی صاحبش پیدایش کرد، روبان را باز کن.» یک روز دختری وارد مغازه شد و همان لحظه که تدی را دید، صدای خیلی آرامی شنید؛ انگار کسی از دور اسمش را صدا زده باشد. تدی را برداشت. گرهی روبان خودش باز شد. و داخلش، یک تکه کاغذ افتاد: «جادو همیشه با چیزهای بزرگ شروع نمیشود.» و پریا... من فکر میکنم تو همان کسی هستی که این تدی سالها منتظرش بوده؛ شاید جادویی که دنبالش میگردی، از همینجا شروع شده باشد!! 🗝️ سرنخ: تدیبری با یک روبان آبی و پیامی پنهان."🧸+🪄" @Paria...🕯 :این گمشده ی تویه
💌نامه ای برای رویا:
همهچیز از یک پشه شروع شد. هر شب، درست بعد از خاموش شدن چراغهای حیاط، یک پشهی کوچک دور چراغ زرد بالای در میچرخید. اما عجیب این بود که یک گربهی سفید هم هر شب همانجا مینشست و به پشه نگاه میکرد. نه سعی میکرد بگیردش، نه از آن میترسید. فقط منتظر میماند. شب پنجم، پشه از کنار چراغ جدا شد و وارد کوچه شد. گربه هم دنبالش رفت. مسیرشان به خانهای متروکه رسید؛ خانهای که روی درش یک زنگولهی کوچک آویزان بود. گربه جلوی در نشست. پشه سه بار دور زنگوله چرخید. و زنگوله، بدون اینکه کسی لمسش کند، به صدا درآمد. داخل خانه، روی یک صندلی خاکگرفته، ظرف کوچکی از آب و کنار آن یک قلادهی قدیمی افتاده بود. روی قلاده فقط یک اسم نوشته شده بود: «لئو» پشت در، جملهای با مداد حک شده بود: «اگر پشه دوباره برگشت، یعنی لئو هنوز راه خانه را یادش نرفته.» نمیدانم لئو چه کسی را پیدا کرده بود... اما فکر میکنم... آلا، تو باید بدونی چرا این گربه هر شب منتظر همون پشه میموند!!! 🗝️ سرنخ: پشهی دور چراغ + گربهی سفید به نام لئو + زنگولهی قدیمی."🦟+🐾" @Ala...🕯 :این گمشده ی تویه
💌نامه ای برای بهاره:
در یک کافهی قدیمی، صاحب مغازه عادت عجیبی داشت. هر روز پیش از باز کردن در، دو فنجان چای روی میز کنار پنجره میگذاشت. یکی برای خودش. یکی برای کسی که هیچوقت نمیآمد. سالها این کار را ادامه داد تا اینکه یک صبح، فنجان دوم خالی پیدا شد. کنارش فقط یک پرتقال گذاشته بودند. صاحب کافه پوست پرتقال را باز کرد و داخلش تکهکاغذی پیدا کرد: «بالاخره فهمید که هنوز یادش هست.» از آن روز، دیگر هیچوقت دو فنجان چای نریخت. فقط یک فنجان میگذاشت و یک پرتقال کنار آن. کسی نمیداند آن آدم چه کسی بوده یا چرا بعد از سالها برگشته. اما شاید... الگار، تو همون کسی باشی که یک پرتقال روی میز گذاشتی تا صاحب این کافه بفهمه قول قدیمی هنوز یادت مونده... 🗝️ سرنخ: دو فنجان چای + یک پرتقال + یادداشتی که داخل پوستش پنهان شده."☕️+🍊" @Elgar... 🕯:این گمشده ی تویه
💌 نامهای برای ویدا:
در یک ایستگاه قطار قدیمی، بین وسایل جا مانده، جعبهی کوچکی پیدا شد. داخلش یک خنجر بود؛ با دستهای تیره و یک ستارهی خیلی ریز روی آن. کنارش تکه کاغذی بود که فقط نوشته بود: «وقتی قطار آخر رفت، به آسمان نگاه کن.» آن شب، بعد از رفتن آخرین قطار، دختری روی سکو ایستاد و به آسمان نگاه کرد. یک ستاره، از همه پرنورتر بود. همان لحظه، روی تیغهی خنجر نور کوچکی افتاد؛ انگار همان ستاره داشت جای چیزی را نشان میداد. هیچکس نفهمید آن شب چه اتفاقی افتاد. و فکر میکنم... یاسمن ، شاید ستارهای که همیشه دنبالش میگردی، از اول قرار بوده راهش را به همین خنجر نشان بدهد... 🗝️ سرنخ: یک خنجر با ستارهای کوچک روی دسته. "🔪+⭐️" @Yasaman🕯 :این گمشده ی تویه
💌 نامهای برای هلیا و ریحانه
در خانهای قدیمی، هر سال یک روز مشخص، نامهای زیر در پیدا میشد. هیچکس نمیدانست چه کسی آن را میفرستد؛ فقط روی هر نامه یک جمله نوشته شده بود: «این یکی را نگه دار. هنوز وقتش نرسیده.» سالها گذشت و نامهها روی هم جمع شدند. تا یک روز، لای آخرین نامه چیزی پیدا شد؛ یک تار موی سفید و کوتاه. پشت نامه نوشته شده بود: «وقتی یک kitty را دیدی که منتظر توست، همهی نامهها را باز کن.» همان عصر، یک بچهگربهی سفید جلوی در نشست. نه میرفت، نه چیزی میخواست؛ فقط همانجا ماند، انگار دقیقاً میدانست باید چه کسی در را باز کند. و دارسی، من فکر میکنم شاید این نامهها سالها منتظر تو بودن تا یک kitty بالاخره تو رو بهشون برسونه!!! 🗝️ سرنخ: نامههایی که سالها باز نشدهاند+ یک kitty که جلوی در منتظر مانده. "✉️ +🐾" @Darcy 🕯:این گمشده ی تویه
💌نامه ای برای سلاله:
میگویند بعضی شبها، آسمان درست بالای یک شهر، رنگ دیگری پیدا میکند. آن شب هم لندن زیر یک آسمان عجیب فرو رفته بود؛ آبیِ تیرهای که ستارهها در آن بیش از حد روشن به نظر میرسیدند. مردم در خیابان راه میرفتند، ماشینها رد میشدند و چراغهای شهر روشن بودند؛ اما بالای همهی آن شلوغی، آسمان انگار منتظر چیزی بود. در میان ابرهای پراکنده، یک ستاره از همه پرنورتر بود. هر بار که ابر کنار میرفت، ستاره دقیقاً بالای همان برج معروف ظاهر میشد. روی تکهکاغذی که پیدا شد، فقط نوشته بودند: «وقتی ستاره درست بالای برج قرار گرفت، به صدای شهر گوش کن.» کسی نمیدانست منظورش چیست. اما کمی بعد، نور ستاره کم شد و درست همان لحظه، صدای زنگی از پایین خیابان بلند شد. دوازده بار. و برای چند ثانیه، انگار آسمان و زمین دقیقاً در یک نقطه به هم رسیده بودند. فکر میکنم... غزل، تو هم همانجا بودی؛ جایی زیر آن آسمان، وقتی بیگبن دوازدهمین ضربهاش را زد... 🗝️ سرنخ: ستارهی پرنور + آسمان لندن + دوازده ضربهی زنگ. "⭐️+🕰" @Ghazal 🕯:این گمشده ی تویه
💌نامه ای برای سولی:
نامهات داخل یک خانهی قدیمی، پشت قاب عکسی که سالها بود کسی به آن دست نزده بود پیدا شد. عکس، تصویر یک خانواده بود؛ شش نفر، کنار هم ایستاده بودند، اما چهرهی یکی از آنها با جوهر سیاه خط خورده بود. پشت عکس فقط یک جمله نوشته شده بود: «خانواده همیشه به معنای دوست داشتن نیست؛ گاهی یعنی هرچقدر هم از هم دور شوی، باز چیزی تو را به آنها برمیگرداند.» پایین عکس، اسم چند نفر با خطی قدیمی نوشته شده بود. اما یکی از اسمها عجیب بود. مایکل. کنارش یک علامت کوچک کشیده بودند؛ شبیه خنجری که روی کاغذ فرو رفته باشد. هرچه بیشتر به عکس نگاه میکردم، بیشتر حس میکردم این خانواده چیزی را پنهان کردهاند؛ رازی که نسل به نسل بینشان مانده و هیچکس جرئت نکرده دربارهاش حرف بزند. آخر نامه فقط این نوشته بود: «اگر دنبال او میگردی، مراقب باش... بعضی خانوادهها برای محافظت از رازهایشان، از هر خنجری تیزترند.» و فکر میکنم... تیام، شاید تو هم یکی از همان رازهایی باشی که این خانواده سالها پنهانش کرده!! 🗝️ سرنخ: عکس خانوادگی قدیمی + یک اسم خطخورده + خنجر روی کاغذ. "⛓+🏴☠" @Tiyam🕯:این گمشده ی تویه
