کـریـسـتـال کـیـانـوش 🐚
Open in Telegram
"من زندگی بهخاطرِ مُردن نمیکنم" «عفیف»
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
219
Subscribers
No data24 hours
+107 days
+830 days
Posts Archive
حس میکنم که هر چه قدم پیش مینهم
با هر قدم تو از نظرم دور میشوی
#عفیف باختری
اینجا چه زود هرکه گم و گور میشود
آدم چقدر از وطنش دور میشود
ای دل چراغ رابطهها را نگاه کن!
بنگر چگونه پنجره کم نور میشود
بیهوده میزنی چقدر دم از اختیار
وقتیکه آدم اینهمه مجبور میشود
آخر ببین چگونه تفنگ یتیم ما
چوب عصای یکعده شبکور میشود
حتی پلنگ سرکش طبع بلند ما
اینجا خری ستاده بر آخور میشود
تا تشنهگی نکرده ز جان سیر مان «عفیف!»
باید دوید ـ ورنه عطش زور میشود
#عفیف_باختری
Repost from بهشت✨🌱
دختران نازنین، بهمنظور آنکه بتوانیم خاطرههای ماندگارتر و دقیقتر بنویسیم، صنف «خاطرهنویسی» برگزار میشود. در این صنف، میآموزیم که چگونه تجربهها و یادهای خود را در قالب «خاطره»، بهگونهای درست و اثرگذار به نوشتار درآوریم.
از تمام کسانی که واقعن تصمیم دارند در زمینهٔ «خاطرههای دختران از مکتب» بنویسند، دعوت میشود که در این صنف شرکت کنند.
برای هماهنگی، لطفن از طریق واتساپ به شمارهٔ زیر پیام دهید:
+49 176 21 71 06 75
و با من زخمهایش حرف میزد
نگاهِ آشنایش حرف میزد
خودش حتی نمیدانست این را
که چشمانش به جایش حرف میزد
کریستال کیانوش
حتى اگر از تاريكىهاى درونت برايم حرف بزنى
من تو را طورى نگاه مىكنم كه انگار خورشيدى…
علی قاضینظام
سیاه و سرد و پذیرنده، آسمان توام
بلند و روشن و بخشنده، آفتاب منی
حسین منزوی
Repost from نقطهچینهای سرم
به یادگار کسی دامنِ نسیمِ صبا
گرفتهایم و دریغا که باد در چنگ است
اولِ ثور، روزِ بزرگداشت استادِ سخن، سعدی شیرازی.
دور کن از پیشِ چشمم گیسوانم را، ببوس...
همزمان که شعر میخوانم، لبانم را ببوس
هر زمان که چای میآری برایم، لطف کن
عاشقانه گوشههای استکانم را ببوس
با هر آن تیری که بر قلبت اصابت میکند
جان بده و قبلِ جان دادن، کمانم را ببوس
گاه میخواهم برایت تُرکِ شیرازی شوم
حافظانه گَرد و خاکِ آستانم را ببوس
همزمان که شعر میخوانی، به چشمانم ببین
همزمان که شعر میخوانم، لبانم را ببوس
کریستال کیانوش
