𝑅𝑜𝑜𝓂 3:13
Open in Telegram
مهمونی چایی و چایی پر رنگ لطفا.)) به سمت چای می روم اگر در مسیر کسی به من لبخند زد، دو لیوان چای می ریزم.)) جهت غیب: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8135912478 جواب چالشا @Challengeresponse0_0
Show moreIran178 736The category is not specified
472
Subscribers
No data24 hours
-37 days
+3730 days
Posts Archive
472
شاید تقصیر من بود… شاید اصلاً نباید آنجا میرفتم. اما اگر زمان به عقب برمیگشت، باز هم همین کار را میکردم.. اوه..بگذارید از ابتدا بگویم... دوشنبه، ساعت ۱۵:۰۷ ظهر، زمستان ۲۰۰۱ پرشی دیگر… تقی، و صدای شکستن. پرشی دیگر… اینبار انعکاس صورتم روی لبهی ظریف یخ ترک خورد..همه چیز در یک ثانیه اتفاق افتاد، اما زمان کش آمد؛ انگار داشتم هفت دقیقهی آخر را در هفت سال مرور میکردم. وقتی خوب فکر میکنم، چیزی نساخته بودم که ارزش مرور داشته باشد…عجیب تهی بود؛ مثل اینکه پرندهای باشی در دل آسمان اما بال پرواز نداشته باشی. دردناک است،اما مگر دلت برای چیزی که هرگز نداشتهای تنگ میشود؟ با فرو رفتنم در آب، صدای شکستن یخها دورم میپیچید. سرما زیر پوستم میخزید اما در برابر سرمای آن حس شکست خورد و با این حال… این سرما ذهنم را آرام میکرد، دوستداشتنی بود، اه..این مرگ همانی است که، آدم در زندگیهای قبل و بعدش هم دوست خواهد داشت.وقتی آب وارد ریههایم میشد و آن را تصاحب میکرد، حداکثر یک ساعت بعد، جسد ام روی آب پیدا میشد… انگار خدا همهی حرفهایم را شنید و با خنده گفت: به همین خیال باش. پری دریایی؟! چه خیال باطلی… مگر فقط در قصهها نبودند؟!قرار نیست پایان همه خوب باشد؛قرار نیست لحظهی مرگ معجزهای رخ دهد اما ..آن پری دریایی تمام منطق را زیر سؤال برد.. سخن گفت: «اصلاً مگر سخن از خود منطق بیمنطقی نیست؟» میخواستم پاسخ دهم اما نمیتوانستم..حداقل زیر آب هیچ کاری ازم برنمیآمد. در ذهنم گفتم: «شاید مُردهام… شاید در رؤیایی گیر افتادهام.» خندهاش…صدایی که حتی افتادن در دریاچه هم نتوانسته بود افکارم را از هم جدا کند، آن طناب پرگره را برید... تیز، مثل لبهی چاقویی تازهتیز شده، ظریف اما گولزننده...«این غیرممکنه… اینجا فیلم و سریال نیست… حتی رؤیا هم نمیتونه انقدر واقعی باشه…» چهرهاش را در تاریکی ندیدم؛درستتر بگویم: تنها چیزی که ثابت میکرد پری دریایی است، دم موجگونش بود...کلماتش مرا تکهتکه می کرد چقدر بی رحم..گفت: «تو نمردی سعی کن با همهچیز کنار بیای آدمیزاد فرار نکن زمین به شکل احمقانهای گرده.» خط اخم ظریفی که حاصل دوهزار بار اخم کردن بود روی پیشانیام مانده بود، کمکم نمایان شد. «میدانی وضعیت چیه؟ کسی که قراره بمیره… شاید هم مُرده باشه… زیادی مثبت فکر میکنی.» دمش را تکان داد و موجی ساخت که مرا نزدیکتر برد حالا بهتر میتوانستم چیزی را ببینم که هنوز هم برایم غیرقابلباور بود..موهایی به رنگ آسمان شب داشت؛ بلند و مواج، گویی تکهای از خود دریا را بافته بودند و روی شانههایش ریخته بودند..نوک انگشتانم برای لمس آن ابریشمها میخارید..با خودم گفتم:«خدایا... من آرزو کردم یک پری دریایی داشته باشم ناممکن بود، ولی تو اونو بهم نشون دادی... ناممکن نبود؛ فقط مال من نبود.» ابروهایم بالا رفت..«آدمیزاد زیادی همهچیزو سخت میبینه یادت باشه حتی فکرشم نمیکردی منو از نزدیک ببینی حالا که دیدی، به فکر بالاتری... حریصتر میشی طمع میکنی زیادی انسانگونهست.» درست میگفت..حتی خودم هم فکر میکردم خواب میبینم چه خواب شیرین و عجیبی ..شیرین؟بالاخره شیرینی از دل تلخی میآد، نه؟احتمالاً اگر بهش دست بزنم، بیدار میشم دوباره توی تخت خودمم، توی اتاق شلختهام ..اگه بیدار بشم باید اتاقمو تمیز کنم...شاید یه چایی درست کنم آره، چای و کیک تازه بوی این دوتا یه جور عجیبی حس زندگی میده زندگی...؟سرم را سریع بالا آوردم چیزی جز موجهای عمیق و تاریک دریا نبود او رفته بود. موهایش، انگار موجهای اعماق اقیانوس بودند، در تاریکی گم شده بودند..و آن چشمها...کجاست؟ رفته بود؛ چون احتمالاً کارش را انجام داده بود. نفس کشیدن چه معنایی داشت؟این زیادی بیرحمانه بود...اینکه عروسکی را به یک بچه نشان بدهی، بگذاری چند لحظه دوستش داشته باشد و بعد دوباره آن را بالای کمد بگذاری..بالاخره میای پایین؟ پری قشنگ من..متن جادویی تقدیم شما😋 @Whereiskuroworld
