𝑅𝑜𝑜𝓂 3:13
Open in Telegram
مهمونی چایی و چایی پر رنگ لطفا. به سمت چای می روم.اگر در مسیر کسی به من لبخند زد، دو لیوان چای می ریزم. جهت غیب: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8135912478 جواب چالشا @Challengeresponse0_0
Show moreIran128 944The category is not specified
436
Subscribers
-124 hours
+107 days
+6330 days
Posts Archive
436
شاید در آن دنیا، دیگر از دوست داشتنت نترسم شاید دیگر مجبور نباشم مدام از خودم بپرسم که آیا زیادیام، زیادی شکستهام، یا اینکه دوست داشتن من، بهسادگی، بیش از حد سخت است.شاید تو به من همانطور نگاه کنی که ماه به شب نگاه میکند؛ انگار تاریکی من هیچوقت تو را نترسانده باشد و شاید، بالاخره، بفهمم که دوست داشته شدن از طرف تو، هرگز قرار نبوده چیزی باشد که هر لحظه ممکن است از دستش بدهم.کنارت، در سکوت، مینشینم، سرم را روی شانهات میگذارم و به ضربان قلبت گوش میدهم، تا قلب خودم ریتمش را از نو یاد بگیرد تمام چیزهایی را که در این زندگی، از گفتنشان بیش از حد میترسیدم، برایت خواهم گفت..برایت میگویم چند بار خواستم دستت را بگیرم، اما خودم را عقب کشیدم. چند کلمه پشت دندانهایم گیر کردند، فقط چون میترسیدم گفتنشان باعث شود ترکم کنی و شاید تو به حماقت من بخندی… شاید مرا به خودت نزدیکتر کنی و بگویی: «مو قهوه ای احمق، من هیچوقت قرار نبود جایی بروم.»و خدای من، چویا…اگر واقعاً دنیای دیگری وجود داشته باشد، امیدوارم آنقدر مهربان باشد که اجازه دهد آنجا پیدایت کنم امیدوارم تو را بشناسم امیدوارم چشمانت هنوز هم باعث شوند قلبم فراموش کند که چطور باید بتپد..و اگر نامت را به یاد نیاورم، امیدوارم بخشی از وجودم هنوز به یاد داشته باشد که تعلق داشتن به تو چه حسی دارد چون اگر بعد از این زندگی، هزار زندگی دیگر هم وجود داشته باشد، باز هم تو را انتخاب خواهم کرد..دوباره، و دوباره، و دوباره…تا جایی که حتی ابدیت از تماشای دوباره و دوباره پیدا کردن یکدیگر خسته شود پس آنجا برای من بمان، چویا…در دنیایی دیگر، زیر آسمانی دیگر، در زندگیای دیگرمنتظرم بمان..من پیدایت خواهم کرد، حتی اگر هزاران زندگی طول بکشد و وقتی بالاخره پیدایت کردم، نمیخواهم بپرسم چرا اینهمه طول کشید نمیخواهم بدانم چند زندگی را بدون اینکه همدیگر را بشناسیم گذراندیم، یا چند بار از کنار هم رد شدیم بیآنکه بفهمیم آن آدم، تو بودی فقط میخواهم نگاهت کنم..برای مدت طولانی..آنقدر طولانی که مطمئن شوم واقعاً وجود داری بعد احتمالاً میخندم یا گریه میکنم شاید هم هر دو..و بهت میگویم: «تو هیچ ایدهای نداری که چقدر دنبالت گشتم.»شاید نفهمی منظورم چیست شاید فقط با همان نگاه آشنای توی چشمهایت نگاهم کنی؛ انگار بخشی از وجودت مرا به یاد دارد،حتی اگر ذهنت نداشته باشد و شاید همین کافی باشد این بار از تو قول ابدیت نمیخواهم ابدیت برای کسی که تمام عمرش را با ترس از دست دادن آدمها گذرانده، زیادی شکننده به نظر میرسد..فقط از تو میخواهم تا وقتی چای سرد شود بمانی.تا وقتی شب تبدیل به صبح شود..تا وقتی حرفهایمان تمام شود و سکوت بینمان دیگر عجیب نباشد و اگر سرت را روی شانهام گذاشتی و خوابت برد، تکان نمیخورم همانجا آرام مینشینم و تماشایت میکنم که نفس میکشی و با خودم فکر میکنم چطور چیزی که یک زمانی فکر میکردم فقط میتوانم آرزویش را داشته باشم، حالا درست کنارم نشسته است شاید در آن زندگی کمتر بترسم شاید بدون اینکه دوبار فکر کنم دستت را بگیرم شاید وقتی دلم برایت تنگ شد، بهت بگویم، بهجای اینکه وانمود کنم خوبم شاید وقتی درد دارم، بگذارم بفهمی، بهجای اینکه دوباره در خودم گم شوم و شاید، چویا، بالاخره بفهمی تمام آن دفعاتی که از تو فاصله گرفتم، به این دلیل نبود که تو را نمیخواستم به این دلیل بود که بیش از حد میخواستمت چون از دست دادنت بیشتر از نداشتنت میترساندم پس اگر واقعاً جایی، زندگی دیگری منتظر ماست…این بار لطفاً زودتر پیدایم کن من از اینکه بدون تو قوی باشم خستهام.@LittleDreamer_333 🤩🤩🌟
436
صبحها دلم نمیخواهد از خواب بیدار شوم. آرزو میکنم خواب هیچوقت تمام نشود و روز هیچوقت از راه نرسد… آیا این نشانهی بدی است؟ آیا نشانهی افسردگی است؟ از روشنایی روز و مشکلاتی که با خودش میآورد میترسم، از روزهایی که پیش رویم قرار دارند و نبودن آن کلههویجی باعث میشود همهچیز را دو برابر شدیدتر احساس کنم…ای لحظات خوشی که هنوز از راه نرسیدهاید، نمیشود راه کوتاهتری انتخاب کنید؟ پیش از آنکه قلبهایمان فرتوت شوند؟چه چیزی بدتر از هرگز تجربه نکردن آن لحظات خوش است؟ تجربه کردنشان و سپس از دست دادنشان.من مثل تکههای کوچک یک چوب کبریت خواهم سوخت، اما رنگ شعلهها همان رنگ موهای او زیر نور خورشید است؛ پس گمان میکنم مهم نیست اگر بسوزم اگر دلیلش او باشد.فکر میکنم خودم را به دردسر بزرگی انداختهام، اما میترسم نزدیکتر شوم؛ میترسم این شعلهی سرخمو هم بسوزد حتی با اینکه خودش از جنس آتش است..اما چویای عزیز من، آتش تو در برابر چوب خیس من بیفایده است. چوب خیس آتش نمیگیرد و با این حال، وقتی سعی کنی مرا در آغوش بگیری، تو را خاموش خواهد کرد و من این را نمیخواهم پس خودم فاصلهام را حفظ کردم و حالا احساس میکنم بدون اینکه حتی مرا لمس کرده باشی، موفق شدهای به چیزی که میخواستی برسی و با این حال، روح من اجازه نمیداد.. روح من اجازه نمیداد هر کسی را بپذیرم..من هرگز وجودم را به دست هر کسی نمیسپردم.من یک دوست میخواستم؛ کسی که بتواند از تبِ روح من کم کند، اما هرگز چنین کسی را پیدا نکردم…در عوض، چیزی بزرگتر از آن پیدا کردم یک معشوق پیدا کردم کسی که خود تبِ روح مرا کشف کرد و حالا، آن تب نام او را زمزمه میکند…او… باعث شد بفهمم که در اعماق زمستانی که درون من است، تابستانی دلپذیر وجود دارد او باعث شد بفهمم که درست در انتهای اشکهایی که درون من جمع شدهاند، لبخندی وجود دارد؛ لبخندی که شبیه هیچ لبخند دیگری نبود..تو آرامآرام آمدی؛ آنقدر آرام که نفهمیدم چه زمانی نبودنت تبدیل شد به چیزی که هر روز به دنبالش میگردم. چه زمانی صدایت شد چیزی که ذهنم میان تمام شلوغیها به آن پناه میبرد..من همیشه فکر میکردم آدم باید از چیزهایی که دوستشان دارد فاصله بگیرد تا روزی که از دستشان داد، کمتر درد بکشد گاهی فاصله فقط فرصت بیشتری میدهد تا دلتنگی رشد کند. و حالا من ماندهام و این قلبی که نمیدانم با آن چه کنم؛ قلبی که از یک طرف میخواهد به سمتت بیاید و از طرف دیگر، از ترس اینکه مبادا تمام چیزی که میان ماست را خراب کند، قدمهایش را عقب میکشد..شاید من از تو نمیترسم... از خودم میترسم.از اینکه اگر یک روز دستت را بگیرم، دیگر نتوانم رهایش کنم از اینکه اگر یکبار اجازه بدهم آتشت به من برسد، دیگر دلم نخواهد خاموش شوم و شاید ترسناکترین قسمت ماجرا همین باشد؛ اینکه برای اولینبار، سوختن برایم شبیه نابودی نیست....شبیه خانه است...خانه امن من))شاید تو همان تابستانی هستی که تمام این سالها در زمستان پنهانش کرده بودم و شاید من همان آدمی هستم که تمام عمرش را صرف فرار از آتش کرده، فقط برای اینکه در نهایت، کنار شعلهای بایستد و آرزو کند کاش کمی نزدیکتر بود. نمیدانم فردا چه خواهد شد. نمیدانم این قصه قرار است به کجا برسد. اما اگر روزی دوباره صبح شد و من از آمدن روز ترسیدم، شاید به خودم یادآوری کنم که ممکن است چیزی در آن سوی این تاریکی منتظرم باشد و اگر خوشبختی واقعاً راه کوتاهتری ندارد، باشد من برای اولینبار حاضرم کمی بیشتر صبر کنم فقط… قول بده وقتی رسیدم، هنوز همانجا باشی.@soukokuuuuuuu 🤩🤩🤍🌙
436
من واقعاً به تو نیاز ندارم احتمالاً فقط به کمی الکل و یکم دور دور نیاز دارم تا فراموشت کنم. حدس بزن چی شد؟ رفتم داخل یک بار که پر از دخترهای خوشگل بود، اما هیچکدامشان سمت من نیامدند. تازه، آن بار هم سفارشم را قبول نکرد، و این قطعاً تقصیر توست، چون فقط تویی که با من اینطوری رفتار میکنی. حتی نمیدانم همین الان باید کدام طرف بروم فکر میکنم به تو نیازی ندارم تو به حرفهای طولانی من پشت تلفن گوش میدهی و برخلاف همیشه، در چنین مواقعی جدی میشوی، و من این را دوست دارم. فکر میکنی چون تو را از دست دادهام قرار است بشکنم، اما تو چیزی نیستی که ارزش از دست دادنش را داشته باشی.با این حال، همین الان شاید تو یک جواهری؛ درست مثل همان جواهری که همیشه روی سینهات میاندازی من و تو هر کدام یک جواهر داریم. جواهر من توی جیبم است، چون دستهایم همیشه توی جیبهایم هستند و اینطوری میتوانم همیشه حضور تو را حس کنم.. موهای قهوهای واقعاً چه رنگ لعنتی کسلکنندهای هستند، اما جواهر من به رنگ موهای توست..آن جواهر مثل یک قطبنماست همیشه راه را به من نشان میدهد وقتی هوا تاریک میشود، وقتی باران میبارد، وقتی نزدیک تو هستم، همیشه کنار من است. و اگر روزی در جهت مخالف قطبنما حرکت کنم، جواهر میشکند و من گم میشوم...نمیخواهم چنین اتفاقی بیفتد میتوانی راهنماییام کنی؟ میتوانی قطبنمای من باشی؟ اگه قرار باشه قطبنمای من باشی، پس قول بده وقتی مسیر رو گم کردم، سرزنشم نکنی.. قول بده اگر بارون اونقدر شدید شد که نتونستم چیزی ببینم، دستم رو بگیری چون واقعا نمیخوام خودم مسیر رو انتخاب کنم.. راستش… من از گم شدن نمیترسم از این میترسم که یه روز جواهری که توی جیبمه رو بیرون بیارم و ببینم دیگه هیچ جهتی رو نشون نمیده..شاید من خیلی وقت پیش، وقتی حواسم نبود، جهت واقعی خودمو گم کرده بودم..پس اگه هنوز اونطرف خطی، چیزی نگو فقط نفس بکش اوسامو.. بذار برای چند ثانیه صدای نفست رو بشنوم و وانمود کنم یه مثل یه دختر پولدار لوس از روزمره هام غر میزنم.@NickoCar 🤩🤩🪦
436
هر بار که سعی میکنم چیزی را درست کنم، میترسم آنقدر محکم فشار بدهم که تمام برگه را پاره کنم شاید باید دیگر ننویسم شاید باید کتاب را ببندم و همان صفحههای ناتمام را دستنخورده رها کنم اما بعد با تمام چیزهایی که هیچوقت فرصت نکردم به تو بگویم چه کار کنم؟کجا بگذارمشان؟روی دیوارها؟زیر بالشتم؟داخل یک کتاب دیگر؟...نمی دانم. فقط می دانم هرروز که میگذرد، ورقی از کتاب عمرم پر میشود؛چنان مینویسم که خواندنش من را آرام کند، نه شرمنده.@floww25 🌟🌟😱
436
صفحه را ورق میزنم و برگههای دیگر را از نو خواهم نوشت نمیتوانم جوهر را پاک کنم، پس رویش لاک غلطگیر میزنم و دوباره مینویسم. اما خودت هم میدانی، آن نوشتهها هیچوقت واقعاً ناپدید نمیشوند؛ فقط زیر یک لایه قرار میگیرند. آن کاغذ دیگر مثل قبل نخواهد بود نمیتوانم دوباره بسازمش.. میترسم یک جایی اشتباه کنم و وقتی بخواهم رویش لاک غلطگیر بزنم، برگه را پاره کنم... موضوع نوشتههای قبلی نیست موضوع این است که میترسم هنگام پاک کردن و بهتر کردنشان، برگه را پاره کنم و هیچ مقدار لاک غلطگیری نتواند درستش کند...اما موحنایی عزیزم، تا امتحانش نکنم، نمیتوانم بفهمم چه چیزی در انتظارمان است کمی بهم زمان بده... البته که چویای من همیشه بیصبر است، به جز وقتی که پای من در میان باشد، مگر نه؟ چند روز زمان میخواهم تا بنویسم... چویا، آنها را میخوانی؟من تقریباً هر روز برایت مینویسم همهجا....دیوارها، زمین، کاغذ، میزها، صندلیها..همهجا ردپایی از تو هست و خودت میدانی که همهجا هستی، با اینکه نیستی میخواهم چیزی به تو بگویم، اما وقتی دارم میگویم، لطفاً آرام باش میدانستم همیشه به من اعتماد داری و من ناامیدت کردم چویا، دیر رسیدم و ناامیدت کردم، اما تو باز هم به من اعتماد کردی..چویا، ازت متنفرم تو به این راحتی خوابیدی و منم که دارم عذاب میکشم ..چویا، ایدههای زیادی دارم امروز دارم دربارهی یک موضوع جدید برایت مینویسم اصلاً میخونیش؟ آخرین بار..وقتی بهت زنگ زدم، مست بودی، سوار موتور قرمزت گیج و منگ.. داشتی به سمت خانه ات میرفتی خیلی من را ترساندی هر نفسی که میکشیدم، انگار دهها چویای کوچک روی قفسهی سینهام راه میرفتند .....من خودم را درک نمیکنم، اما تو من را درک میکنی و من هم تو را درک میکنم. من حتی توی فضای مجازی دربارهات بد نگفتم حاشیه درست نکردم و وقتی مست بودم، برایت گریه کردم چون خیلی رقتانگیز است اما تو همهچیز من بودی اینقدر ناراحتم نکن..با اینکه، گاهی زود به قرارهایمان میرسیدی؛ قبل از اینکه قهوهی من و چایی که از قبل برایت سفارش داده بودم سرد شوند، قبل از اینکه کافه تعطیل شود، قبل از اینکه خورشید ناپدید شود حالا که فکر میکنم، چنین چیزی هیچوقت واقعاً اتفاق نیفتاد هر بار که دیر میکردی، من یک کتاب میخواندم و حالا نویسندههای زیادی را میشناسم...جان استین؟... فریدریش نیچه، فرانتس کافکا، و اوه، آن لعنتیای که همیشه دربارهی رویاهای شخصی حرف میزند، پائولو کوئیلو...تو هیچوقت نیامدی به خاطر تو به حرفهای دوستانم و مادرم توجه نکردم وادارشان کردم سکوت کنند تو در تمام خاطرات من حضور داری، حتی آنهایی که با آدمهای دیگر دارم حدس بزن چه اتفاقی افتاد؟کتاب جدیدم را تمام کردم و قهوه سرد شده است و تو هنوز نیامدی.مدتهاست دیگر برایت چای سفارش نمیدهم نه به خاطر اینکه دیگر منتظرت نیستم...فقط از تماشای سرد شدن یک فنجان دیگر خسته شدم اما گاهی، بدون اینکه حواسم باشد، هنوز به صندلی روبهرویم نگاه میکنم هنوز به اندازهی کافی جا برای نشستن کسی میگذارم هنوز خودم را در حالی پیدا میکنم که فکر میکنم'الان میرسه'و بعد از اینکه چنین فکری کردم، از خودم متنفر میشوم میدانی چه چیز عجیبی است، چویا؟من در انتظار ماندن خیلی خوب شدهام میتوانم تمام یک بعدازظهر را منتظر بمانم میتوانم تا وقتی چراغهای کافه خاموش شوند صبر کنم میتوانم تا وقتی خیابانها ساکت شوند و همه به خانه بروند منتظر بمانم حتی میتوانم آنقدر صبر کنم تا فراموش کنم منتظر چه چیزی بودم اما نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم که به در نگاه نکنم شاید این همان چیزی است که برایم گذاشتی عادت انتظار کشیدن برای قدمهایی که هیچوقت نمیآیند گاهی با خودم فکر میکنم تمام این چیزها را برای تو مینویسم، یا فقط دارم سعی میکنم خودم را قانع کنم که واقعاً وجود داشتی چون خاطرات بیرحماند برای تغییر کردن نیازی به اجازه ندارند یک روز صدایت را کاملاً واضح به یاد میآورم، و روز بعد تنها چیزی که از آن به یاد دارم حسی است که برایم به جا گذاشت موهای قرمزت را یادم هست..کلاه مسخرهات را..دستهایت را..اینکه وقتی زیادی مسخرهات میکردم چطور عصبانی میشدی و یادم هست چطور نگاهم میکردی، انگار از قبل تمام دروغهایی را که قرار بود بگویم میدانستی شاید واقعاً میدانستی شاید میدانستی که دیر میرسم شاید میدانستی ناامیدت میکنم شاید میدانستی که...و باز هم به من اعتماد کردی این همان چیزی است که نمیتوانم به خاطرش ببخشمت.. حالا هر بار که اشتباهی میکنم، صدایت را در سرم میشنوم وادامه....
