en
Feedback
MIND CHAT

MIND CHAT

Open in Telegram

یک پزشک که دوست داشت کفاش باشد 👞 محتوای غیرِ پزشکی؛ با تاکید روی «غیر» رزیدنتِ رشته‌ی خیالی ❤️💍

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
295
Subscribers
+324 hours
+137 days
+5330 days
Posts Archive
این هم یک مطلب طنز دیگه ببینیم بازخوردها چطوره خدایا به امید خودت

یک بار یک پرتقاله می‌خواسته انشا بنویسه می‌ره در خونه رفیقش که موز بوده زنگ میزنه ازش یه موزوع واسه انشا می‌گیره

مث اینکه موضوع با مزه‌ای گفتم خودم توقع نداشتم ری‌اکشن خنده بگیرم ایول

احساس میکنم حالا هم اونا بیچاره‌ئن هم من

بعد از ۸ سال مشاور کنکور بودن، امسال که خودم دوباره دارم واسه یه آزمون شبیه کنکور درس میخونم، بیشتر از سال های قبل دلم به حال دانش‌آموزام می‌سوزه 🫠😂 احساس هم‌ذات‌پنداری خاصی باهاشون دارم

این ویدیوئه واسه ۴ بهمنه هیچ موقع هیچ چیز عادی نشد و به قبل برنگشت الان هم وضع همینه؛ هیچ بویی از بهبود اوضاع به مشام نمی‌رسه! حتی شاید ۶ ماه یا ۱ سال اوضاع آروم بنظر برسه ولی حادثه‌هایی بزرگ‌تر از ۱۸و۱۹ دی و جنگ اخیر در انتظارمونه

موقعیت: اسنپ دیر گیرت اومده و دیر رسیده و دیر میرسی به بیمارستان و سلیقه موسیقی راننده اینه

Video message00:11

Video message00:36

یکدونه آمبولانس و اعزام چهارتا مریض باهم شاید شما بگید خب چرا؟ چرا نداره شما اگه یه ذره با خدمات دولتی سر و کار داشته باشی، می‌بینی که ۹۹ درصد مملکت همینجوری داره اداره میشه آدم هرچی بگه از طنزش کم میشه

Video message00:16

حالا بعد ۸ سال دوباره خودم کنکوریم ✅ خیلی حس عجیبیه 🙄😂

یه کنکور سخت‌تر، طولانی‌تر و شاید تعیین‌کننده تر ۸ سال پیش بدونه هیچ شناختی وارد کنکور شدم و تقریبا بدون شناخت خاصی هم کنکور دادم بعدش مشاور کنکور شدم با دانش‌آموز‌ها کار کردم بهشون یادم دادم ازشون یاد گرفتم سعی کردم مسیرشون رو روشن کنم حامیشون بودم و حرصشون رو خوردم و واسه پیشرفتشون ذوق کردم این ۸ سال کار کردن با دانش‌آموزها، زندگی من رو باهاشون گره زده؛ یه زمان‌هایی خواستم از کار با دانش‌آموز‌ها فاصله بگیرم! فشار زیادی داشت مسئولیت مسیر صدها دانش‌آموز! بعضی وقت‌ها شب‌ها از فکرشون خوابم نمی‌برد! با خطاهای کوچک و بزرگشون از مسیر منحرف میشدن و عصبی میشدم و با ناامیدی به خودم قول میدم که امسال آخرین سالیه که اینقدر حرص و جوش میخورم و آرامشم رو از دست میدم؛ زمان می‌گذشت و می‌دیدم من نمیتونم با بچه‌ها کار نکنم... من دیوانه‌ی سر و کله زدن با این بچه‌ها بودن انگار دوست داشتم تو کارشون دخالت کنم و گوششون رو بکشم و سیستم کارشون رو عوض کنم و بالاخره بهشون ثابت کنم که چیزی کم ندارن از بقیه و می‌تونن توی این مسیر موفق باشند...

۸ سال پیش مثل این روزا یه پسر ۱۸ ساله کنکوری بودم؛ حال و هوایی داشت اون روزها؛ تلاش و ابهام و بلندپروازی و ترس و رویابافی در تمام این ۸ سال، از سختی‌ها و قشنگی‌های اون مسیر تقریبا یک ساله به نیکی یاد کردم؛ همیشه معتقدم که اون یک سال کنکور، شخصیت من رو خیلی تغییر داد؛ سازنده بود حالا بعد از ۸ سال دوباره قراره یک کنکوری باشم... 🚧

بنظرتون از اومدن به این دنیا راضیه؟ پ‌ن: اولین تجربه زایمان گرفتن من بود؛ عجیب بود
+1
بنظرتون از اومدن به این دنیا راضیه؟ پ‌ن: اولین تجربه زایمان گرفتن من بود؛ عجیب بود

هر که شد خام، به صد شعبده خوابش کردند هر که در خواب نشد خانه خرابش کردند بازیِ اهلِ سیاست که فریب است و دروغ خدمتِ خلقِ ستمدیده خطابش کردند اولِ کار بسی وعده ی شیرین دادند آخرش تلخ شد و نقشِ بر آبش کردند آنچه گفتند شود سرکه ی نیکو و حلال در نهانخانه ی تزویر، شرابش کردند پشتِ دیوار خری داغ نمودند و به ما وصفِ آن طعم ِدل انگیز ِ کبابش کردند سال ها هرچه که رِشتیم به امّید و هوس بر سرِ دارِ مجازات، طنابش کردند گفته بودند که سازیم وطن همچو بهشت دوزخی پر ز بلایا و عذابش کردند زِ که نالیم که شد غفلت و نادانیِ ما آنچه سرمایه ی ایجاد ِ سرابش کردند لب فروبسته ز دردیم و پشیمانی و غم گرچه خرسندی و تسلیم حسابش کردند...! فرخی یزدی

شاید درک نکنی مگه میشه آدم یک قهوه بخوره و تحت تأثیر اون قهوه اینقدر افکار سرخوشانه بیاد سراغش؟! میگم پس کجاشو دیدی؟ ۹ ماه پیش حوالی تعطیلات نوروز نصف شب یک زن و یک مرد در حالی که نون واسه خوردن نداشتن و از گرسنگی به جنون رسیده بودن یک دفعگی با خودشون گفتن چرا بچه‌ پس نندازیم؟ و امشب مادر زایید پس قهوه اونقدرا هم قوی نیست گرسنگی قوی‌تره شایدم شهوت

برای nاُمین بار، کانال تاسیس کردم چی شد که تاسیس کردم؟ نصف شب توی زایشگاه برای اینکه خواب از سرم بپره یک قهوه‌ی دستگاهی خریدم
برای nاُمین بار، کانال تاسیس کردم چی شد که تاسیس کردم؟ نصف شب توی زایشگاه برای اینکه خواب از سرم بپره یک قهوه‌ی دستگاهی خریدم دبل‌شات بود یک ربع که گذشت تپش قلب گرفتم انرژیم‌ سر به آسمون کشید گفتم کاش میشد ورزش رو شروع کنم رفتم کتاب زبانی که دو ساله می‌خوام بخونم رو دانلود کردم و تصمیم گرفتم از امروز شروع کنم به شکل خودجوش از چندتا مریض علائم حیاتی گرفتم شروع کردم کتاب صوتیمو شنیدن با خودم گفتم چرا یک بیزینس راه نندازم؟! تمام اتفاقات بالا توی یک ربع افتاد شایدم نیم ساعت دیدم انرژیم‌ تخلیه نمیشه گفتم پس یک کانال میزنم می‌بینی؟ من جنبه قهوه خوردن ندارم