'نوشته های لیلا؛ نخوانده های مجنون'
Open in Telegram
🪽روایت های مهجورِ ثامن یارِ در قفس مانده ی او'
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
4 162
Subscribers
No data24 hours
+217 days
+49430 days
Posts Archive
تو که در فکر منی مرگ مرا سر برسان
انتظار همه را نیز به آخر برسان
همه پرورده ی مهرند و من آزرده ی قهر
خیر در کار جهان نیست، توهم شر برسان
لاله در باغ تو رویید و شقایق پژمرد
به جگرسوختگان داغ برابر برسان
مردم از ماتم من شاد و من از غم خشنود
شادمانم کن و اندوه مکرر برسان
مرگ یا خواب؟ چقدر این دو برادر دورند
مژده ی وصل برادر به برادر برسان'
شباهتِ من و مولای من چه میپرسی؟
مرا دلیست که چون فرق مرتضی چاک است'
اینکه دیشب واسه اینکه خودمو لوس کنم با گریه بهت گفتم (من خیلی گشنمه؛ نمیدونم چی میخوام. انگار هم هوس مرغ و ماهی کردم هم هوس فست فود)؛ دلیل نمیشه زمین و زمانو دست به کار کنی که امشب سر سفره ای بشینم که توش هم مرغ هست هم ماهی هم دو نوع فست فود!
دست بردار پسر ...
هواداری از اون دنیا اخه؟ :)))
از تو یاد گرفتم بعد از ما شدن؛ پشت همه ی تجربه های مشترکمان (هم) بگذارم.
مانند وقت هایی که در جاده به من میگفتی 'همسفر' برایم چای نمیریزی؟ میخواهم با 'همچایی' ام چای بخورم. یا وقت هایی که میگفتی 'همسفره' تا نیایی و لقمه ی اول را نخوری من غذاخوردن را شروع نمیکنم. وقت هایی که میگفتی 'همماشین' پایه هستی بریم دور دور؟
یا مثلا زمان هایی که میگفتی 'همدرس' میایی یکم 'همبحثم' باشی و مباحثه کنیم؟
میدانی 'همسرم'
این بازی فقط به لفظ و زبان نبود بین ما.
ما تنها یار هم نبودیم؛ ما 'همراه' و 'همجبهه' و 'همسنگر' و 'همراز' و 'همفکر' و 'همسایه' و 'همجاده' و تمااامِ (هم) های جهان بودیم.
مثل داستانِ این عکس؛ همان روزی که با شیطنت چشم از روی صفحه ی مقابلت برداشتی و گفتی (حالِ همکارِ ما چطور است؟)
اون آدمی که اول صبح دم در خونشون می ایستادی تا به زور بیدار شه که صبحانه ای که براش گرفتی رو بدی بهش، چهل روز پیش با خودت خاکش کردن..
این آدمی که ۵ و نیم صبح راه میفته پیاده بیاد دیدنت حاصل یه عشقِ عمیق تره!
امشب محمد حسن اومد درِ گوشم گفت آبجی حالا که آقا ابوالفضل شهید شده تو دیگه هیچ وقت قرار نیست بچه داشته باشی؟
گفتم نه عزیزم...
گفت دوست داشتی چه بچه هایی داشته باشی؟
گفتم دوست داشتم یه علی آقا داشته باشم یه آقا حیدر داشته باشم؛ یه وفا خانم داشته باشم یه سما خانم داشته باشم..
و همینطور که میگفتم ،صدای خنده ها و گریه های خیالیشون توی گوشم میپیچید. صداشون برای اولین بار وقتی قرار بود مارو صدا کنن. تصور اینکه شاید چشمهاشون قرار بود شبیه تو باشه. نرمی موهای دخترا لابه لای انگشتام موقع شونه زدن یا شیطنت های پسرا موقع فوتبال بازی کردن. ذوق اولین باری که یاد میگرفتن بنویسن (مامان ، بابا دوستتون دارم) وقتی با خودمون میبردیمشون هیئت و زیارت. یاد دادن مدح امیرالمؤمنین به پسرا و مدل بستن شال و روسری به دخترا. تصور عروس و داماد شدن میوه های دلمون... همشون حسرت شد و از چشمام پرت شد روی زمینِ خدا.
زمینی که نه لایق قدم های تو بود نه بسترِ رویاهای من.
ولی تو ناراحت نباش!
من بار این غصه هارو تنهایی به دوش میکشم تا تو دلت نگیره از رفتنت.
تا یه روزی یه جای دیگه دوباره چشمام چشماتو ببینه و زنجیر عشق مارو دوباره به هم وصل کنه. روزی که دوباره به هم ملحق میشیم و زندگیمونو از سر میگیریم .
روزی که وساطت های تو پیش خدا قبول میشه و هانیه به وهبش میرسه...
اون روز هم علی و حیدر داریم هم وفا و سما!
وقتی مجرد بودم توی قنوت نمازم میگفتم (اللهم ارزقنی بعل صالح خیر عون فی طاعتک)
تا اینکه تو اومدی توی زندگیم و شدی نعم العون علی طاعة الله من
ازون به بعد دعای قنوتم شد (اللهم احفظ زوجی برحمتک و حمایاتک و کن له سندا و امانا فی کل خطاه)
زندگیم بعد اومدنت خیلی عوض شد ابوالفضلم.. شاید چون کنار تو لطف خدا عینی تر بود همیشه. شاید چون باهم دیگه دعا میکردیم خدایا اگه لایق نیستیم لذت عبادت رو بهمون بچشونی حداقل گناهو زهرمارمون کن.. شاید چون تو آیت خدا توی روزای ناامیدی من بودی.
هرچی بود و هرچی بودی؛ بودنت منو به خدا نزدیک کرد و نبودنت نزدیک تر!
این روزا از درد نبودنت فقط میتونم به خدا پناه ببرم. این روزا از ته دل توی مناجات باخدا ابراز تنهایی و درموندگی میکنم.
این روزا بیشتر معنی روضه هارو درک میکنم...
اخه تو روضه ی مجسم منی ابوالفضلم!
به هر کدوم از زخمای بدنت که فکر میکنم یه بیت روضه توی ذهنم تداعی میشه.
توی زندگیمون تو فقط پرواز نکردی؛ تو بال پرواز من ازین دنیا بودی. اومدی و تموم تعلقات و وابستگی هامو جمع کردی توی خودت و وقتی خیالت راحت شد که دیگه هیچی نیست که توی دنیا دلم بهش گرم باشه بارتو بستی و رفتی که مطمئن بشی بعد از رفتنت دیگه هیچ تعلقی به دنیا نداشته باشم... ندارم رفیق! هیچ تعلقی دیگه ندارم.
برای همین چیزاست که دلم گرمه دعام مستجاب شده. برای همین چیزاست که میگم تو نعم العون علی طاعة اللهِ منی
برای همین چیزاست که بابت تو سرم تا ابد بالاست پسر!...
برای تو چه بگویم؟
بگویم زخمم آنقدر عمیق شده که میتوان در آن درختی کاشت؟
بگویم غمگینم و مرگ کاری نمیکند؟!...
(دلم گرفته برایت) زبانِ ساده ی عشق است
سلیس و ساده بگویم؛ دلم گرفته برایت'
