مُسَطِّع
Open in Telegram
فُروزِشگاهِ مُسَوَّده یِ آقازهیر. نمون برو چون خودمَم نیستم. مُسَطِّع: کسی که در حالِ شکستن است. http://t.me/HidenChat_Bot?start=770582253
Show moreIran142 925The category is not specified
248
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+2330 days
Posts Archive
248
خواستم اینجا به خودمم تذکر بدم.
که آقازهیر اولا که زنگِ درِ دنیا رو نزن! ولی اگه یه جا خطا کردی و زدی فرار نکن! بمون و تاوانش رو بده. چون بالاخره سرِ یه گذری یکی گردنت رو میچسبه...
248
بعد از جفتشون که دستشون رو سفت گرفتم معذرت خواهی کردم و به جفتشون گفتم بخشیدین؟ گفتن آره. گفتم حالا برید...
یکم خواستم ماجرا رو کِش بدم که یاد بگیرن بعضی چیزا به همین راحتی تموم نمیشه.
248
بعد گفتم دوستاتونم اگه خطا میکنن بگید! این آدم فروشی نیست! این مردم آزاری به نسبتِ سنش چند سالِ دیگه هم بزرگ میشه و مردم آزار می مونه و مزاحمِ ناموسِ دیگران میشه، دزدی میکنه و غیره.
248
گفتم این خوب شد.
گفتم وایسید سرِ جاتون یه جمله بگم و از هم جدا بشیم.
به اون که اول دیدمش گفتم وقتی زنگ رو زد و فرار کردی فکر میکردی گیر بیفتی و بگیرمت؟ گفت نه فکرشم نمیکردم با اون فاصله بگیری. گفتم دنیا همینه! الان صداتون زدم که همین رو بگم! دنیا یه جا خفتِت میکنه برایِ کارِ خطایی که کردی حتا اگه طول بکشه!
248
گفتم نگاشون کن انگار دوساله شونه. اون یکی انگار یه بچه تپلِ دو ساله ست که بستنی میخوره و گریه میکنه😂 اینو که گفتم جفتشون زدن زیرِ خنده...
248
گفتم نگاشون کن😂
گریه نکنین فقط میخواستم باهاتون خداحفظی کنم...
بستنی لیس میزدن و گریه میکردن😂
248
اومدم بیرون.
از دور سوتِ بلند زدم و ایستادن
با دست به خودشون اشاره کردن ما؟
گفتم آره
دیدم جفتشون زدن زیرِ گریه😂
عمو تو که هر کار میخواستی کردی و از این حرفا
248
حدودِ ۴۵ دقیقه دستشون رو سفت گرفته بودم.
بستنی رو گرفتن و رفتن بیرون. من سوپرمارکت موندم تا شماره کارت بگیرم چون از بس با عجله زدم بیرون که هیچی همراهم نبود. داشتم میرفتم گفتم دوستاتون اگه دوباره دارن این کارو میکنن میاید به من میگید! گفتن چشم و رفتن.
248
کشیدمشون دمِ سوپر مارکت ایستادم.
گفتم برید داخل.
بردمشون داخل و دستشون رو ول کردم گفتم برا خودتون بستنی بردارید. گفتن پول نداریم! گفتم بردارید مهمونِ من...
خوش اشتهاها هندونه ای برداشتن😂
248
گفتم سلام خانم. امیرعلی پسرِ شماست؟
گفت بله. گفتم مدتیه زنگِ محله رو میزنن و در میرن و شواهد میگه پسرِ شما دستش در کاره...
نهههه پسرِ من اهلِ این کارا نیست! گفتم همه مامانا همینو میگن بابا! مادرش خندش گرفت😂 گفت پسرم اصن اونجا نمیاد! یه دفعه این دوتا بچه که گفتن کی گفته! فلان جا میاد با ما! گفت چشم من به پسرم تذکر میدم که دیگه تکرار نشه و مطمئن باشید تکرار نمیشه. گفتم ممنونم شب بخیر.
248
یه فسقلی اومد دمِ پنجره.
گفتم بابات هست؟
گفت نه.
گفتم مامانت هست؟
گفت نه.
گفتم از بزرگترات کی خونه ست؟
گفت من و مامانم😐😂
گفتم نیم وجب بچه ایستگامون کردی؟ خب به مامانت بگو بیاد پایین!
با مامانش اومد پایین.
248
گفتم دوباره بکوب! محکم کوبید جوری که من خودم ترسیدم😂 گفتم یوااااش تر بزن! یهو با ترس و بغض گفت عمو اگه اومدن دمِ در بگو تو زدی! خندم گرفت😂 گفتم تو که یه در زدن رو گردن نمیگیری ماست خوردی زنگ میزنی و در میری😂
248
تمامِ این ماجرا مچِ دستشون رو سفت گرفته بودم. یکیشون گریه میکرد و گفت عمو خشک شد دستم شل کن😂 گفتم حرف نباشه در بزن! آیفون زد اما خراب بود. گفتم در رو بکوب. کوبید کسی جواب نداد.
248
گفتن عمو ول کن خودت برو! گفتم تا یه دست جایِ دستِ خودتون ندید به دستم، دستتون رو ول نمیکنم!
گریه میکردنا😂 من میخندیدم دست خودم نبود😂 معصومیتِ صورتشون نمکین بود.
رفتیم دمِ خونه امیرعلی.
248
رفتیم دمِ خونه یِ اون نفرِ سوم.
حالا در همین حین دستِ این دوتا رو سفت گرفتم.
مادرش اومد گفت بچه ی من نبود! واقعا هم نبود. بچش گفت امیرعلی بود! امیرعلی نفر چهارم بود. گفتم شب بخیر خانم! دستِ این دوتا رو کشیدم گفتم بریم دم خونه امیرعلی😂
