مُسَطِّع
Open in Telegram
فُروزِشگاهِ مُسَوَّده یِ آقازهیر. نمون برو چون خودمَم نیستم. مُسَطِّع: کسی که در حالِ شکستن است. http://t.me/HidenChat_Bot?start=770582253
Show moreIran142 925The category is not specified
248
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+2330 days
Posts Archive
248
چی میشد یه پدربزرگِ مادریِ کارخونه دار داشتم که دمِ مرگ می بود و یه شب منو میخواست و میگفت این دایی هایِ مفت خورِت قدرِ این تلاش ها و اموال رو نمیدونن و همشو یه شبه پایِ زن هایِ وِزه یِ خودشون به باد میدن. میخوام اموالمو به نامِ تو کنم ولی یه شرط دارم!
منم بگم چه شرطی؟
بگه شرطم اینه زن بگیری!
منم بگم من اموالتو نمیخوام. بگه ماست نخور فقط زن بگیر! منم به نااااچار و علی رغمِ میلل باطنیم قبول کنم اما برم دنبالِ یه ازدواجِ سوری باشم و یه عقدِ ساختگی با تبانی انجام بدم و پدربزرگم بعد از عقد میگفت گول خوردی و خبری از پول نیست! عه چرا اینجوری تموم شد؟
248
رَفتَم به طَبیب گُفتَم اَز غایَتِ دَرد
بیماریِ عِشق را چه می بایَد کَرد؟
خونِ جِگَر، آبِ دیده شَربَت فَرمود
گُفتَم که غَذا؟ گُفت جِگَر بایَد کَرد!
248
مهر رو گذاشتم سرِ جاش و رفتم داخلِ جلسه که ببینم چه خبره و یکم ایستادم برق اومد.
حرفم چیه از نقلِ این حرف؟ من که سگِ نفس آلوده ام اما دو غرض داشتم از نقلِ این خاطره. اولا اینکه تا آخرش نا امید نشیم. واقعا نا امیدی مُهلِک و کُشَنده ست. تا آخرش به لطفِ خدا و نگاهِ اهل بیت امیدوار باشیم. ثانیا کاری رو که بنده چند روز پیگیرش بودم به فلان مسئول بسپار، به فلان اداره نامه بزن، به این سفارش و روزها درگیرش بودم که برق نره، ولی رفت! این نازدانه کار رو زیرِ ۱۰ دقیقه برامون ساخت. به این و اون رو زدن اشتباهه. من که چاره ای نداشتم و باید همین اسبابِ ظاهری رو فراهم میکردم که زبونم کوتاه نباشه ولی امیدمون رو به مردم و خلق نبندیم چون نا امیدمون میکنن. این نازدانه اون شب کارو برایِ ما درآورد...
248
دوباره رفتم اون پشت مُشتا...
یه مُهرِ تربت برداشتم.
رو به قبله ایستادم:
دو رکعت نثارِ حضرت رقیه سلام الله علیها قربه الی الله. یه نمازِ پر لعن خوندم و به شهزاده یِ سه ساله توسل کردم و گفتم من هر چه بلد بودم انجام دادم و دیگه به کمکِ شما لازم دارم. اگه عنایت کنی رویِ چشامه و اگه عنایت نکنی به خدا قسم که بدونِ هیچی همشونو نگه میدارم تویِ تاریکی گریه کنن و سینه بزنن. خود دانی...
۳۱۵ تا هم صلوات نذرِ خانم جان کردم.
248
رفتم یکم چرخ زدم که چه غلطی کنم الان چهارصد پونصد نفر هم گرمشون میشه، هم این همه تجهیزات اومده و بچه ها زحمت کشیدن و پیشِ شما که گم نمیشه یا اباعبدالله این زحمات ولی جلوه یِ بیرونی و عینی نداره و مداح و روضه خون بدونِ میکروفن صداش اذیت میشه تویِ این فضا بخونه...
فنِ آخرِ استاد رو زدم.
248
دو سه دقیقه قبل از قطع شدنِ برق یه مُهر گرفتم و رفتم تویِ سجده توسل کردم. برق رفت. رفیقم گفت حاجی پاشو قطع شد😂
خندم گرفت گفتم توسل کردن هم بلد نیستیم کارو دربیاره😂
248
قرار نبود برق بره. از اداره برق بهم پیام دادن داداش شرمنده یِ اخلاقِ هیئتیِ شما ولی برق ۱۰ میره! ساعت ۲۱:۵۰ بود. رفتم به واعظِ جلسه گفتم حاجی جان اوایلِ منبرت برق احتمالا میره ولی شما جا نخور و ادامه بده به صحبتت. پیشاپیش گفتم که مدیریت کنی. برق رفت و همه نورِ گوشی هاشون رو روشن کردن.
ساعت شد ۱۰.
من رفتم پشتِ پرده یه جا خلوت گیر آوردم گفتم خدایا من که منطقی هر راهی به ذهنم رسید انجام دادم حتا به این ارگان نامه نوشتم فلان تاریخ برق رو قطع نکنین جان مادرتون و نامه هم ثبت کردن! این بندگانت رو ولش کن!
248
این آخری که همین دو هفته پیش بود مملکت خبری نبود و کلی مداح و صدابرداری و تیم تصویر هماهنگ شد و همه چیز آروم بود...
248
از واعِظِ جلسه که این بنده خدام دعوت بود تشکر کردم از حضور و منبرش. گفت زهیرجان! با همین فرمون که تو داری جلسه میگیری ما به زودی ظهور رو می بینیم که هر دفعه جلسه میگیری یه اتفاقی می افته😂
248
جلسه گرفتیم. چندصدتا از این بچه ها رو در اوجِ التهاب امیرالمومنین جمع کرد. جلسه ۹ شروع شد ۱۲:۲۰ دقیقه تموم شد! در حالت عادی اینقدر طول نمیکشید ولی چون دلِ مون پر بود از اتفاقی روز افتاد این هی خوند ما هی سینه زدیم...
ساعت ۴ صبح رسیدم خونه نا نداشتم سحری بخورم گفتم ولش کن. گوشی دستم بود داشتم اخبار رو چک میکردم و همون حالت چشام بسته شد و دو سه دقیقه همون حالت بودم و گوشیم روشن مونده تویِ کانالِ خبری یهو چشامو وا کردم خبرِ شهادتِ رهبری رو مستقیم دیدم...
نمازِ صبحو که خوندم زدم بیرون.
248
حدودا ۱۰:۱۵ هم ما موشک زدیم و رسما پینگ پنگی جنگ شروع شد و از صبح تا غروب هی اینو اون بهم زنگ زدن که جلسه برقراره؟ فلانی (مداح دعوتی) خودش میاد؟ به همه گفتم اتفاقا چون جنگ شده جلسه حتما برقراره! اون شب سه تا مداح دعوت بودن. گفتم هر سه تاشون هم نیان من این جلسه یِ امشب رو کنسل نمیکنم! خودم میرم وسط میخونم!
248
از بهمن هماهنگی ها رو آوردم به ۹ اسفند، صبحِ نهم رفتم لیوان یک بار مصرف بخرم برایِ شب، حدودا ساعت ۹:۵۰ بود. قبلِ از ۱۰. یعنی حدودا ۱۰ دقیقه بعد از زدنِ بیت خبر اومدن که تهرانو زدن.
من لیوانو گرفتم پیش خودم گفتم خدا کنه رهبری سالم باشه باقی دیگه هیچیش مهم نیست...
248
من بهمن خواستم روضه بگیرم خورد به چهلم این ماجرا و دعوتی هم داشتم. زنگ زدم به بچه های بالا گفتم من فلان روز روضه دارم اون روز نگیییید به ما نگفتی و جلسه رو کنسل کن! گفت فعلا معلوم نیست ولی اگه شلوغ بشه باید کنسل کنی گفتم پس جلسه رو از بیخ کنسل میکنم که نمازِ شک دار نخونم...
تمام؟
نه!
248
https://t.me/mosatteh/6595
داریا باند دارم الان 🦦😂
هیچکس نمیشناستش
اون گوشیه که هی تبلیغ میکنه تلوزیون
گوشی ایرانی و فلان 😂
248
نه قبل از شلوغی دی گرفتم منتها ازش استفاده نمیکردم چون نمیرسیدم ببرم پیش رفیقم کارای انتقالش رو انجام بده. تا خواستم ببرم مملکت شلوغ شد
