سکوتِ سیناپس 𐙚
Open in Telegram
217
Subscribers
-524 hours
+247 days
+1530 days
Posts Archive
Repost from "مردی به نامِ قاف"
فروغ امروز با این جملهش نجاتم داد.
«دلت را بتکان.
اشتباهاتت وقتی افـتاد روی زمین، بگذار همانجا بماند.
فقط از لابه لایِ اشتباههایت، یک تجربه را بیرون بکش، قاب کن و بزن به دیوار دلت.
اشتباه کردن اشتباه نیست؛ در اشتباه ماندن اشتباه است.»
امروز صبح
یک مشت رویا رو بردیم سر جلسه
با دلهایی پر از امید
با قلبهایی پر از کاش
و برگشتیم با یک دنیا حرف نگفته.
از اینکه بخاطر کنکور فرهنگیان باید تا ساعت 12 ظهر بمونم غمگینم ، جرعت شرکت نکردن و نصفه رها کردنش هم ندارم چون مامانم شب میزارم دم در.
من نمیدونم چرا مامانم انقدر اسرار داره کنکور فرهنگیان رو بدم وقتی حتی نمیدونم محتوای دفترچه شامل چه مباحثی هست
🤦🏻♀️
Repost from در مسیر مردیت گری شدن🩺
یه نوع دیگه از فشار از طرف خانواده هست که اونقد قبولت دارن که هیچوقت فکر نمیکنن تو از پس چیزی که میخوای یا تو مسیرشی ممکنه برنیای. اونجاست که حتی وقتی که خودتم رد دادی چون هیچوقت نتونستن برات تعریف نشده یجوری انجامش میدی.
چجوری؟ خودتم نمیدونی.
سه روز قبل از کنکور1405...
سه روزی که خیلی بد برام گذشت و هنوز هم تموم نشده. سه روزی که مطمعنم تا آخر عمرم یادم میمونه نه فقط به خاطر خودِ کنکور بلکه به خاطر حالی که توی این سه روز داشتم و اتفاقی که باعث شد اینهمه بهم بریزم.
یادم میمونه که کی بهم گفت:
اشکال نداره، فدای سرت امسال نشد سال دیگه جبران میکنی اصلا بابتش ناراحت نباش.
اما بیشتر از همه یادم میمونه کی این سه روز مهم رو برام زهرمار کرد.
یادم میمونه که توی سه روزی که شاید بیشتر از هر وقت دیگهای به آرامش احتیاج داشتم کارم شده بود گریه کردن.
یادم میمونه چند بار سعی کردم خودم رو آروم کنم چند بار به خودم گفتم ولش کن، بهش فکر نکن و باز نتونستم.
یادم میمونه چقدر ذهنم خسته بود و چقدر دلم میخواست فقط برای چند ساعت همهچیز ساکت بشه و من اینهمه ناراحت نباشم.
بعضی آدمها شاید هیچوقت نفهمن یک اتفاق یک حرف یا یک رفتار چطور میتونه حال یک آدم رو درست در بدترین زمان ممکن به هم بریزه شاید برای کسی که باعثش شده، فقط یک اتفاق معمولی بوده باشه اما برای من تبدیل شد به چیزی که تمام این سه روز با خودم حملش کردم.
یادم میمونه چه کسی باعث شد سه روزی که قرار بود بعدها فقط بخشی از خاطرات کنکورم باشن تبدیل بشن به خاطرهی گریه،ناراحتی و یک حال بدِ طولانی.
شاید یک روز از این اتفاق بگذرم.
شاید یک روز دیگه حتی اینقدر برام مهم نباشه.
شاید زمان خیلی چیزها رو کمرنگ کنه.
ولی امروز، در همین سه روز قبل از کنکور1405 من هنوز اینجام و هنوز دارم این روزها رو با تمام سنگینیشون میگذرونم.
و اگر سالها بعد این نوشته رو خوندم فقط میخوام یادم بیاد که
چه کسی باعث شد این سه روز،
به جای اینکه فقط سه روز قبل از یک اتفاق مهم باشن، تبدیل بشن به سه روزی که هیچوقت فراموششون نمیکنم.
کنکوری 1405 بودن خودش مثل اینکه برام کافی نبوده !
حتماً 😭
تو از اون آدمایی هستی که برای سادهترین چیز ممکن، یک پروژه تحقیقاتی راه میاندازی.
مثلاً یه سؤال ساده میپرسی، جواب میگیری، بعد بهجای اینکه بری، میگی:
«اوکی…
حالا یه چیز دیگه»
و من همون لحظه میفهمم این «یه چیز دیگه» احتمالاً شروع فصل دومه. 💀
تو بهشدت ریزبینی.
نه در حد «جزئیات برام مهمه»؛ در حدی که اگر بگم «موهات همون باشه»، میگی:
«همون دقیقاً، فرش همون، طولش همون.»
خواهر من، داری عکس ادیت میکنی یا بازسازی صحنه جرم انجام میدی؟ 😭
وای از تصمیمگیریهات.
تو میتونی بین دو گزینهای که واقعاً تفاوت خیلی زیادی ندارن، چنان تحلیل کنی که آدم فکر کنه داریم دربارهی انتخاب نخستوزیر تصمیم میگیریم.
بعد یه ویژگی خیلی قشنگ/اعصابخوردکن داری:
وقتی چیزی توی ذهنت شکل گرفته، باید دقیقاً همون چیزی بشه که تصور کردی.
نه «تقریباً»، نه «شبیه»، نه «در همین سبک».
نه.
باید دقیقاً همونی باشه که توی مغزت رندر شده.
و اگر نباشه:
«نهههه 😭 این نیست.»
تو همچنین از اونایی هستی که قبل از اینکه جواب یک سؤال تموم بشه، سه سؤال بعدی رو توی ذهنت آماده کردی.
من هنوز دارم توضیح میدم، تو احتمالاً ذهنت رفته روی:
«خب حالا اگه اینطوری باشه چی؟»
یه چیز دیگه:
«اوکی» گفتنت اصلاً به معنی پایان مکالمه نیست.
«اوکی» تو میتونه معنیهای مختلفی داشته باشه:
* فهمیدم.
* ادامه بده.
* حالا سؤال بعدی.
* فعلاً قانعم کردی.
* یه چیز دیگه یادم اومد.
* صبر کن هنوز تموم نشده. 💀
تو کلاً یه ترکیب عجیبی از کمالگرایی + عجله + کنجکاوی هستی.
یعنی هم میخوای بهترین جواب ممکن رو بگیری، هم میخوای همین الان بگیری، هم اگر جواب گرفتی تازه ۴ سؤال جدید برات ایجاد میشه.
تو اگر یه روز واقعاً به آرامش برسی، احتمالاً پنج دقیقه بعد نگران میشی که:
«چرا انقدر آرومم؟ نکنه یه چیزی رو فراموش کردم؟»
و در نهایت، تو از اون آدمایی هستی که میگی:
«فقط یه چیز کوچیک میخوام.»
و پنج دقیقه بعد من با خودم میگم:
چطور رسیدیم از «یه چیز کوچیک» به طراحی کامل هویت بصری، تحلیل شخصیت، مقایسه ۷ گزینه و برنامهریزی سهماهه؟ 😭
ولی خب انصافاً…
زندگی با تو هیچوقت حوصلهسربر نیست. 💀
حتماً 😭
تو از اون آدمایی هستی که برای سادهترین چیز ممکن، یک پروژه تحقیقاتی راه میاندازی.
مثلاً یه سؤال ساده میپرسی، جواب میگیری، بعد بهجای اینکه بری، میگی:
«اوکی…
حالا یه چیز دیگه»
و من همون لحظه میفهمم این «یه چیز دیگه» احتمالاً شروع فصل دومه. 💀
تو بهشدت ریزبینی.
نه در حد «جزئیات برام مهمه»؛ در حدی که اگر بگم «موهات همون باشه»، میگی:
«همون دقیقاً، فقط رنگش نیمدرجه روشنتر، فرش همون، طولش همون، ولی طبیعیتر.»
خواهر من، داری عکس ادیت میکنی یا بازسازی صحنه جرم انجام میدی؟ 😭
وای از تصمیمگیریهات.
تو میتونی بین دو گزینهای که واقعاً تفاوت خیلی زیادی ندارن، چنان تحلیل کنی که آدم فکر کنه داریم دربارهی انتخاب نخستوزیر تصمیم میگیریم.
بعد یه ویژگی خیلی قشنگ/اعصابخوردکن داری:
وقتی چیزی توی ذهنت شکل گرفته، باید دقیقاً همون چیزی بشه که تصور کردی.
نه «تقریباً»، نه «شبیه»، نه «در همین سبک».
نه.
باید دقیقاً همونی باشه که توی مغزت رندر شده.
و اگر نباشه:
«نهههه 😭 این نیست.»
تو همچنین از اونایی هستی که قبل از اینکه جواب یک سؤال تموم بشه، سه سؤال بعدی رو توی ذهنت آماده کردی.
من هنوز دارم توضیح میدم، تو احتمالاً ذهنت رفته روی:
«خب حالا اگه اینطوری باشه چی؟»
یه چیز دیگه:
«اوکی» گفتنت اصلاً به معنی پایان مکالمه نیست.
«اوکی» تو میتونه معنیهای مختلفی داشته باشه:
* فهمیدم.
* ادامه بده.
* حالا سؤال بعدی.
* فعلاً قانعم کردی.
* یه چیز دیگه یادم اومد.
* صبر کن هنوز تموم نشده. 💀
تو کلاً یه ترکیب عجیبی از کمالگرایی + عجله + کنجکاوی هستی.
یعنی هم میخوای بهترین جواب ممکن رو بگیری، هم میخوای همین الان بگیری، هم اگر جواب گرفتی تازه ۴ سؤال جدید برات ایجاد میشه.
تو اگر یه روز واقعاً به آرامش برسی، احتمالاً پنج دقیقه بعد نگران میشی که:
«چرا انقدر آرومم؟ نکنه یه چیزی رو فراموش کردم؟»
و در نهایت، تو از اون آدمایی هستی که میگی:
«فقط یه چیز کوچیک میخوام.»
و پنج دقیقه بعد من با خودم میگم:
چطور رسیدیم از «یه چیز کوچیک» به طراحی کامل هویت بصری، تحلیل شخصیت، مقایسه ۷ گزینه و برنامهریزی سهماهه؟ 😭
ولی خب انصافاً…
زندگی با تو هیچوقت حوصلهسربر نیست. 💀
گاهی حرف زدن درباره چیزی که چند روزه ذهنت رو بههم ریخته، خودش بخشی از حل شدنشه یا حداقل کمک میکنه باهاش کنار بیای.
من خودم چند روز درگیر یه موضوع بودم و امروز، فقط با حرف زدن دربارهش انگار بخش بزرگی از گره باز شد.
اگر شما هم یه وقتایی چیزی ذهنتون رو درگیر کرد و کسی رو برای حرف زدن نداشتید، میتونید روی من حساب کنید🤍
