𝐏𝐞𝐫𝐬𝐢𝐚𝐧 𝐒𝐮𝐩𝐞𝐫𝐧𝐚𝐭𝐮𝐫𝐚𝐥
Closed channel
𝑩𝒚 𝑭𝒂𝒓𝒂𝒚🌙 فنفیکشن با محتوای سوپرنچرال ایرانی لینکهای ناشناس: @faraysbot http://t.me/HidenChat_Bot?start=7045599514 https://t.me/Persian_supernatural
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
284
Subscribers
No data24 hours
+137 days
+2230 days
Posts Archive
✦13✦
«پسر! نظرت چیه یه حمام بری یا حداقل دست و صورتت رو بشوری؟»
کاظم از جویدن سبزی دست کشید و با دهان پُر گفت:
«لباس ندارم و دلم نمیخواد دیگه لباسهای پدرت رو بپوشم.»
دینعلی دستی در موهایش کشید و به ساعتش نگاه کرد:
«اوه، دیرم شده. بیا الان حلش میکنیم.»
کاظم مثل جوجهاردک به دنبال او راه افتاد:
«تو همیشه سحرخیزی؟»
او در اتاق را باز کرد و در حالی که کت چرم قهوهایاش را میپوشید، گفت:
«بله، مثل اینکه یادت رفته من شاطرم.»
«و همیشه تو صبحانه حاضر میکنی؟»
دینعلی جوابی نداد، بلکه دستی توی جیبش کرد و چند اسکناس بیرون کشید و به سمت او گرفت:
«بیا میتونی هر چی دلت خواست بخری.»
به رگ غیرت کاظم برخورد:
«برادر! تو نمیتونی مثل بچهها به من پولتوجیبی بدی.»
دینعلی لبخند کجی زد و از اینکه کاظم متوجه نشد اسکناسهای دویست تومانی بیست سال قبل را به او پیشکش کرده، لذت برد:
«بیخیال مرد! میتونی یه بارونی جدید و یه دست پیژامه برای خودت بخری.»
کاظم با اخم و جدیت گفت:
«نمیخوام. از کارت به من یاد بده.»
دین خندید، دستهایش را به نشانهی تسلیم بالا برد و چرخی زد:
«اوکی. رانندگی بلدی؟»
«نه! یعنی... نمیدونم.»
✦ 12 ✦
دینعلی قوری شیشهای را از روی سماور برداشت و جلوی میز کوچکی که روی زمین گذاشته بود، نشست:
«کاظم! چرا خودت رو قایم میکنی؟ بیا تو.»
کاظم خجالتزده در حالی که سرش به منگولههای آویزان از پرده گیر کرده بود، گفت:
«فکر کردم ممکنه خانوم اینجا باشه.»
دینعلی ابرویی بالا انداخت:
«پس خانومها رو قایمکی نگاه میکنیم؟!»
کاظم بالاخره سرش را آزاد کرد و دستپاچه جلوتر رفت:
«اوه نه، منظورم این نیست. میدونم داری اذیتم میکنی، ولی متوجه سروصدایی که این ساعت از صبح میآد، هستی؟»
دینعلی بیخیال مربای گلسرخ را روی کره مالید:
«مامانماینا رو میگی؟ میدونم، گوشم به صداشون عادت کرده! اونها همیشه دعوا میکنن.»
کاظم روبهروی او نشست و نگاهی به سفرهی رنگارنگی که چیده بود انداخت:
«میدونی، امیدوارم ناراحت نشی، تو پدر خیلی افتضاحی داری! اون تا صبح خروپف کرد و درست زمانی که به خواب رفته بودم، بالای سرم با صدای بلند نماز میخوند.»
دین سرش را عقب داد و بلند خندید. کاظم نمیدانست چه چیزی از حرفهای او اولِ صبحی، اینهمه خندهدار است و برایش مهم هم نبود؛ پس دستِ نشستهاش را به سفره برد و یک مشت سبزی برداشت و در دهانش گذاشت.
✦ 11 ✦
جانعلی اخمی کرد و در حالی که جورابهای بوگندویش را از پا درمیآورد، گفت:
«اون صبح زود میره سر کار.»
سپیدهدم آفتاب زده بود که صدای جروبحثهای گنگی، کاظم را از رختخواب بیرون کشید. نگاهی به اطراف انداخت؛ جانعلی نبود. بارانی کرمیاش را روی لباسخوابش پوشید و پاورچین از اتاق بیرون رفت. از میان درِ نیمهباز اتاقی، جانعلی و مریم دیده میشدند که بهشدت جروبحث میکردند. چادر مریم روی شانههایش بود و موهای بلوند زیبایی داشت. پس دینعلی زیباییاش را از او به ارث برده بود. کاظم تا این حد میدانست که نباید به مادر دینعلی نگاه کند، پس ترجیح داد فقط فالگوش بایستد.
«تو با اون خانوادهی درهپیتت! شما رو من آدم کردم.»
صدای شکستن شیشهای روی زمین به گوش رسید و صدای بلند جانعلی:
«احمق! من عقدهایم کثافت؟ یعنی ارزش شوهرت کمتر از اون یه تسبیح بود؟»
«بهخاطر یه تسبیح؟ بهخاطر یه تسبیح نیست. اون ارزشش خیلی بالاتر از توئه...»
کاظم با چشمانی گشادشده از تعجب از در فاصله گرفت و به سمت آشپزخانه رفت. با فاصله ایستاد و سرکی کشید. بوی چای تازهدم و صدای غلغل سماور میآمد و دینعلی که با خوشحالی عجیبی سفرهی صبحانه را میچید.
✦ 10 ✦
دینعلی که متوجه سردرگمی و کلافگی او شده بود، چشمکی زد و سر شوخی را باز کرد:
«ولی بیشتر از این خوشتیپ بودی که بخوای بیخانمان باشی.»
کاظم گره کراواتش را شل کرد:
«تو شبیه نوجوانها هستی دینعلی، چند سالته؟»
«سیوچهار!»
«اوه، تو باید تا الان ازدواج میکردی.»
دینعلی قندی برداشت و چایش را داغ هورت کشید:
«چرا مثل مامانم حرف میزنی؟»
کلام کاظم منعقد نشده بود که صدای تقهای به در خورد و جانعلی وارد شد. یک دست پیژامهی تمیز که به نظر کاظم چندین بار استفاده شده بود به دستش داد و او را به سمت اتاقش هدایت کرد. کاظم نمیخواست همصحبتی شیرین خود با دینعلی را از دست بدهد، اما جانعلی مدام او را هل میداد و دخالت میکرد. در انتها، کاظم مجبور شد پیژامهها را با عذاب از تصور اینکه به تن جانعلی خورده است، بپوشد.
جانعلی گفت:
«پسرم، اینجا رو مثل منزل خودت بدون.»
و سپس تشک خود را کنار او انداخت. کاظم از اینکه باید در اتاق جانعلی بماند، دچار جنون شده بود.
دینعلی سرکی به داخل اتاق کشید و در حالی که مسواک به دست به سمت سرویس بهداشتی میرفت، آرام رو به او گفت:
«چیزی لازم بود، صدام بزن.»
«اوه! تو اینجا نمیخوابی؟»
✦ 9 ✦
دینعلی از جا بلند شد و گفت:
«دوست داری اتاقم رو ببینی؟»
منتظر پاسخی نماند و درِ زنگزدهی کرمرنگی را گشود. دیوارها کاهگلی بودند. اتاق برخلاف ماشین شلوغ دینعلی، خالی و مرتب بود.
«اینهمه راجع به خودم گفتم. نمیخوای از خودت چیزی جز اسمت بگی؟»
کاظم جلوی میزی که روی آن سماور قرار داشت، نشست. دینعلی پس از اینکه دو چای خوشرنگ ریخت، کنار او نشست و با دقت به او گوش سپرد.
«راستش من وقتی به هوش اومدم، خودم رو لبِ جوب دیدم. تو من رو پیدا کردی و تسبیحت زندگیم رو عوض کرد. هیچی یادم نمیاد، فقط یه کارت شناسایی دارم که روش نوشته: "کاظم نواب".»
#Persian_SPN #Supernatural
✦ 8 ✦
زن نگاهی با تعجب به آنها انداخت و از اتاق خارج شد. دینعلی کلافه دستی به ریشش کشید و روی مبل نشست. کاظم روبهروی او روی زمین نشست تا چهرهاش را ببیند و تشخیص دهد که آیا عصبانی است یا نه:
«دینعلی، معذرت میخوام؛ نمیدونستم که نباید با خواهرت دست بدم.»
«اون خواهرم نیست.»
کاظم زیر لب گفت:
«اوه، نمیدونستم زن داری.»
دینعلی لبخند کج معروفش را نثار او کرد و توضیح داد:
«اون راضیهست. زنِ امیرسام بود و خیلی وقته جدا شدن، اما با ما زندگی میکنه. فکر نکنم جانعلی با بودنت اینجا مشکلی داشته باشه. دوست داری اینجا بمونی؟»
#Persian_SPN #Supernatural
✦ 7 ✦
کاظم اما متوجه کلام و نگاه دینعلی نشد و کراوات را در گردنش مرتب کرد؛ سپس وارد اتاقی دیگر شدند. کاظم دستش را به نشانه دست دادن به سمت زن پیش برد. دینعلی تسبیح را فشرد، دستش را بالا آورد و هشدار داد:
«اوه نه! آرومتر برادر! ما اینجا با خانومها دست نمیدیم.»
#Persian_SPN #Supernatural
✦ 6 ✦
دینعلی توضیح داد:
«اممم خب... این پدرم جانعلی، مادرم مریم و این قاب عکس متعلق به برادرم، آدمه. میدونی اون در وجودش شیطان داشت و غربگرا بود. بنابراین ما هیچ عکسی ازش نداشتیم که بدون کراوات باشه و روی اعلامیهاش هم همین عکس رو چاپ کردیم.»
سپس نگاه تیزی به کراوات کاظم انداخت که زیر نگاه سنگین مریم، با خجالت سرش را پایین گرفته بود.
#Persian_SPN #Supernatural
✦ 5 ✦
امیرسام توضیح داد که باید سریعتر به ساختمان محل کارش برگردد و پس از خداحافظی گرمی، سوار هوندای خود شد و رفت. سپس دینعلی به کاظم پیشنهاد داد که به محل کارش سری بزنند.
دینعلی با لبخندی محو توضیح داد:
«میدونی، شاطری شغل خانوادگی ما بوده. اما امیرسام با پدرم مخالفت کرد و گفت میخوام شاگرد بنا شم و از خونه بیرون زد. از اون موقع من اینجا تنهایی کار میکنم.»
کاظم همانطور که نان را از تنور بیرون میکشید، لبخندی به او زد و گفت:
«خیلی دوست دارم خانوادهات رو ببینم.»
#Persian_SPN #Supernatural
✦ 4 ✦
جلوی یک جگرکی متوقف شدند. اگرچه چیزی جز نان خشک نصیب کاظم نشد، اما اوقات خوشی را با امیرسام و مردی که نامش را نمیدانست گذراند تا در نهایت دلی به دریا زد و پرسید:
«برادر، اسم تو چیه؟»
مرد جوان لبخند کج و جذابی زد و گفت:
«دینعلی.»
#Persian_SPN #Supernatural
✦ 3 ✦
مرد جوان همانطور که با سرخوشی روی فرمان ضرب گرفته بود، گفت:
«انقدر خجالت نکش، یه کم از گلاب بزن به سر و صورتت؛ کار دست مادرم، مریمه. میدونی ما اصالتاً کاشانی هستیم... امروز ناهار مهمون منی، از قدیم گفتن مهمون حبیب خداست. شاید برادرم، امیرسام، هم بیاد.»
کاظم اما سکوت کرده بود و با انگشتانش بازی میکرد.
#Persian_SPN #Supernatural
✦ 2 ✦
مرد چشمان صمیمی و امنی داشت، هرچند بوی فقر از صدفرسخیاش مشخص بود. کت چرمی به تن داشت و بوی غلیظ گلاب از لباسهایش ساطع میشد. کاظم جلو رفت و گوشهای از تسبیح را در دستانش گرفت.
«هی، میگم حالا که قبول کردی، میآی بریم یه دوری بزنیم؟»
کاظم به شک افتاد. چرا یک غریبه او را دعوت به دور زدن میکرد؟ نگاه دقیقتری به مرد انداخت؛ احتمالاً او علاوه بر فقیر بودن، «رِد فِلگ» و تنها بود. علاوه بر این، کاظم خودش حتی یک هزارتومانی در جیبش نداشت. بنابراین گفت: «بله» و سوار پراید شد.
مرد جوان کت چرم قهوهایاش را درآورد و با احترام روی صندلی پشت گذاشت. سپس دستی به فرمان پرایدش کشید و زیر لب گفت:
«عشق منی.»
#Persian_SPN #Supernatural
✦ 1 ✦
صبح یک روز پاییزی بود. صداهایی که به گوش کاظم میرسید، ابتدا محو و سپس کمکم واضح شدند:
«نون خشک! آهنقراضه!»
کاظم بهآرامی لای چشمانش را باز کرد و وانت سفیدی را که با تمام وجود فریاد میزد، با نگاه دنبال کرد. انگار که تازه به موقعیت پی برده باشد، از جا بلند شد و بارانیاش را تکاند. سرش بهشدت گیج میرفت. همین لحظه، پرایدی سد راهش شد که باعث شد کاظم دو متر به هوا بپرد. مردی جوان سرش را از ماشین بیرون آورد:
«سلام برادر. میشه این تسبیح رو قبول کنید؟ نذر داشتم.»
#Persian_SPN #Supernatural
ناشناس:
http://t.me/HidenChat_Bot?start=7045599514
https://t.me/Persian_supernatural
ناشناسا رو آخرش اینجا فوروارد میکنم اگه جوابتون و ندیدین اینجا رو چک کنین. لینکش بیوام هست.
چنل من: @soldiergirlm
خلاصه: کاظم، مردی بدون حافظه و گذشته، با شاطری تنها، فقیر و شوخ طبع آشنا میشود که زیر سایهی پدری مذهبی و خشک زندگی میکند و تمام مسئولیتها را به تنهایی به دوش میکشد.
#Supernatural #Persian_SPN
سلام خوشگلا خوش اومدین به دنیای سوپرنچرال فارسی✨✨✨
اینجا برای فنفیکشن "پرشین سپن" هست ولی هر چی که من توی آینده بنویسم رو توی این چنل میتونین ببینین. ناشناس روی بیوم هست و لطفا نظر بدید💋
۱- پست اول پرشین سپن:https://t.me/Persian_SPN/32
۲- وانشاتhttps://t.me/Persian_SPN/506 جواب ناشناساتون: https://t.me/Persian_supernatural
سلام. محتوای فاخر اینجا راجع به سوپرنچرال به طرز کاملا دلقکواری هست🙏
#Supernatural #Persian_SPN
