دومــــ☁️ـــــان
Open in Telegram
دومان؛ مِهی گریخته از آسمان... حرفی حدیثی سوالی بود در خدمتم👇🏻 https://t.me/HarfChatBot?start=860a9e5afa9d
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
2 406
Subscribers
-424 hours
+857 days
+6830 days
Posts Archive
2 404
بیا بزنیم به جاده...
بریم جاده چالوس،
پنجره رو بدیم پایین، آهنگ مورد علاقمون رو تا آخر زیاد کنیم و بذاریم پیچهای جاده، فکرای خستمونو جا بذاره...
یا بریم رشت،
میون میدان شهرداری، به کبوترا دونه بدیم و برای چند دقیقه یادمون بره دنیا چقدر عجله داره...
یا بریم انقلاب،
لابهلای کتابهای دست دوم قدم بزنیم، یه کتاب تصادفی باز کنیم که بوی سالها زندگی میده، شاید بین سطرهاش، قصه خودمونو پیدا کردیم...
یا بریم ساحل،
کفشامونو دربیاریم، پا برهنه روی شنهای خیس راه بریم و موجها، هر چیزی رو که دلمون رو سنگین کرده با خودش ببره...
یا بریم یه کافهی دنج توی شهر کوچیک،
کنار پنجره بشینیم، بارون رو تماشا کنیم و سکوت کنیم؛ چون گاهی سکوت شنیدنی تره...
یا بریم یه روستای گمشده،
جایی که شبها فقط صدای جیرجیرکها باشه و آسمون اونقدر پرستاره که آدم دلش نیاد چشم برداره...
یا بریم...
اصلاً بیا هر جا که بوی زندگی میده بریم؛
هر جا که ساعتها آروم میگذرن
هر جا که آدم یادش بیاد زندگی همین چیزای ساده س..
بیا یه روز،
بدون برنامه،
بدون عجله،
بدون فکرِ فردا،
بدون مقصد
بریم
فقط برای اینکه گاهی آدم لازم داره گم بشه
تا دوباره خودش رو پیدا کنه...
نور نوشت
2 404
+2
بعضی غذاها فقط غذا نیستند؛
یک مشت خاطرهاند،
روایتِ سادهای از مهر اند،
شکل دیگری از هنر اند
و بوی خانه اند...
🍃
2 404
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد نارون شاخه ی خود را به کلاغ
هر کجا برگی هست،
شور من می شکفد؛
مثل یک گلدان می دهم،
گوش به موسیقی روییدن...
✨️🪴
2 404
واحدِ اندازهگیریِ کتاب خواندن،
تعدادِ صفحات یا دقیقه در روز و ماه نیست،
بلکه مقدار تغییری است
که در شناخت از هویت خودمان
و یا ماهیت جهانِ اطرافمان ایجاد شده است...
نمیشود کتابی راه که نویسندهاش چند سال روی آن فکر کرده، در یک هفته به معنای "حقیقی" خواند
2 404
- چقدر میگیری این دار را بسازی؟
+ به من میگویند عباسآقا صندوقساز گاهی هم چارپایهای، چیزی، اما دار کار من نیست.
- کار تو نیست؟ تو با چوب میتوانی یک شهر را بسازی.
+ شاید، اما دار را نه میسازم، نه بلدم
- بیخود! میسازی، عوض یکی، دوتا هم میسازی
+ آخر عمری واسهی ما تف و لعنت نخر، سروان.
- حکم میکنیم که این دار را بسازی. من میخواهم اینجا را بهشت کنم، تو نمیخواهی مردم راحت باشند؟
+ تمام بهشت خدا را بگردی یک دار پیدا نمیکنی.
🗞 از کتابِ سال بلوا
2 404
با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه
عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه
بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟
با من تنها تر از ستارخان بی سپاه
موی من مانند یال اسب مغرورم سپید
روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه
هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعدِ برق
کنده ی پیر بلوطی سوخت، شد یک مشت کاه
کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود
یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه
آدمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن
آدم ست و سیب خوردن آدم ست و اشتباه
سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند
"دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه"
#حامد_عسکری
