alone
Open in Telegram
جایی برای حرفایی که هیچوقت گفته نشدند.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
217
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-2930 days
Posts Archive
217
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بدآهنگ است
بیا رهتوشه برداریم
قدم در راه بیبرگشت بگذاریم
ببینیم آسمانِ هر کجا آیا همین رنگ است
- مهدی اخوان ثالث
https://t.me/HaniNatrak
217
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه میپنداشتیم
تا درخت دوستی کی بر دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
رفت و رنجی ماند و یادی از رفیق
- حافظ
https://t.me/JosephGrimaldi
217
ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
بی باده گلرنگ نمیباید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
فردا همه از خاک تو برخواهد رست
- خیام
https://t.me/hosnaamrollahi
217
دلا دیدی که آن فرزانه فرزند
چه دید اندر خمِ این طاقِ رنگین
به جای لوح سیمین در کنارش
فلک بر سر نهادش لوح سنگین
- حافظ
https://t.me/xDeadllock
217
صدای باران
دختر هر شب قبل از خواب، چند دقیقه کنار پنجره میایستاد.
یک شب برادرش پرسید: «چی رو نگاه میکنی؟»
گفت: «هیچی، فقط گوش میدم.»
پرسید: «به چی؟»
لبخند زد و گفت: «به بارون... وقتی همهجا ساکته، صداش بیشتر شنیده میشه.»
شاید بعضی چیزهای قشنگ همیشه وجود دارند؛
فقط باید کمی از شلوغی فاصله بگیریم تا متوجهشان شویم.
https://t.me/Eghlime
217
آخرین صندلی
دختر همیشه در اتوبوس روی آخرین صندلی مینشست.
یک روز پسری کنار او نشست و گفت: «اینجا همیشه خالیه؟»
دختر لبخند زد و گفت: «تا امروز، آره.»
از آن روز، پسر هر صبح همان صندلی را انتخاب میکرد.
هیچوقت حرف زیادی نمیزدند، اما هر دو منتظر صبح بعد بودند.
گاهی عشق با یک اتفاق بزرگ شروع نمیشود؛
فقط با خالی ماندن یک صندلی برای یک نفر شروع میشود.
https://t.me/havali_aghoshet
217
جعبهی کفش
دختر هنگام مرتب کردن کمد، یک جعبهی کفش قدیمی پیدا کرد.
داخلش چند سنگ کوچک، یک بلیت پاره و یک برگ خشک بود.
با تعجب از مادرش پرسید: «اینها رو چرا نگه داشتی؟»
مادر خندید و گفت: «چون هر کدومش یه روز معمولی رو برام به یه روز خاص تبدیل کرده.»
دختر دوباره در جعبه را بست.
آن روز فهمید بعضی چیزها ارزششان به خودشان نیست؛
به خاطرهای است که با خودشان حمل میکنند.
https://t.me/across_us
