Leila.Psychotherapist
Open in Telegram
لیلا ثابت رواندرمانگر،مشاور تخصصی رابطهعاطفی،زوج، خانواده،رفتارباکودک،رشد و توسعه فردی پروانه اشتغال تخصصی عضو انجمن روانشناسی ایران و آمریکا آشنایی بیشتر با من : https://ghahremanedaroon.ir/consultant/3 ارتباط با من : @Leila7560
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
2 732
Subscribers
-1324 hours
-407 days
-15230 days
Posts Archive
بیماریهای خودایمنی بسیار پیچیدهاند و عوامل متعددی در شکلگیری آنها نقش دارند؛ از جمله ژنتیک، هورمونها، محیط زندگی و نحوه عملکرد سیستم ایمنی.
اما آنچه این یافتهها به ما یادآوری میکنند این است که سلامت روان و سلامت جسم از یکدیگر جدا نیستند. بدن شما فقط حامل ژنهای شما نیست؛ بلکه تجربههای زندگیتان را نیز با خود حمل میکند.
شاید این یادآوری باشد که دست از ستایش «حالت بقا» برداریم و بیش از پیش به امنیت، استراحت، ارتباط انسانی و التیام اهمیت بدهیم. ما برای عبور از لحظات دشوار ساخته شدهایم، نه برای اینکه برای همیشه در آنها زندگی کنیم.
گاهی مراقبت از خود یک تجمل نیست؛ بلکه بخشی ضروری از مراقبت از سلامت ماست.
بسیاری از افرادی که سالها درگیر اضطراب، مراقبت افراطی از دیگران، سرکوب احساسات یا زندگی در حالت آمادهباش بودهاند، تصور میکنند این شیوه زندگی نشانه قدرت است؛ در حالی که بدن انسان برای ماندن دائمی در وضعیت بقا طراحی نشده است. گاهی شفا یافتن، استراحت کردن و احساس امنیت کردن، به همان اندازه مهم است که مقاومت کردن.
@LeilaPsychotherapist
آرزو میکنم روزهایت بدون نظرات احمقانهای بگذرند که باعث میشوند حس کنی قضاوت شدهای یا حالت تهوع بگیری یا از بیاحساسبودن مردم شوکه شوی یا حتی چیزهایی بدتر از اینها.
آرزو میکنم کسی تو را با سکوت یا حتی مسخرهبازی مهربانانه یا [هر چیزی] که در آن لحظه نیاز داری، در چالهچولههای زندگیات همراهی کند.
@LeilaPsychotherapist
نمیتوانی پنج دقیقه در سکوت بنشینی. کلافه میشوی. مدام باید کار کنی، گوشیات را چک کنی یا خودت را در شلوغی غرق کنی. اسمش را گذاشتهای اعتیاد به کار، فضای مجازی یا بیقراری.
ذهنِ پراکنده از سکون و سکوت وحشت دارد! چرا؟ چون سکوت، او را با دردهای پردازشنشده، اضطرابها و خلأهای عاطفیِ گذشتهاش روبهرو میکند.
دویدنِ مدام، اعتیاد به مشغله و پریدن از یک کار به کار دیگر، ترفندِ هوشمندانهی مغز برای بیحس کردنِ درد و «فرار از اندوه» است. تو معتاد به کار یا گوشی نیستی؛ تو از ملاقات با دردهای درونیات میترسی.
📌 پادزهرِ این فرارِ فرساینده، لمس کردنِ دردهای کهنه است. تا زمانی که به خودت اجازهی سوگواری و لمسِ رنجهای گذشته را ندهی، این دویدن متوقف نمیشود. التیام یعنی شجاعتِ نشستن در سکوت، و در آغوش کشیدنِ اندوههایی که سالها از آنها فرار کردهای.
@LeilaPsychotherapist
غفلت عاطفی همیشه به شکل خشونت، تحقیر یا اتفاقی آشکار دیده نمیشود. گاهی آنچه آسیب میزند، چیزی است که هرگز دریافت نکردهایم؛ شنیده شدن، دیده شدن، درک شدن و احساس امنیت برای بیان احساسات.
کودکی را تصور کنید که بارها ناراحتی، ترس یا نیازهایش نادیده گرفته شده است. او کمکم یاد میگیرد احساساتش را پنهان کند، نیازهایش را سرکوب کند و از دیگران چیزی نخواهد. نه به این دلیل که نیازی ندارد، بلکه چون باور کرده کسی پاسخگوی آن نخواهد بود.
سالها بعد، همین کودک در قالب یک بزرگسال زندگی میکند؛ بزرگسالی که شاید همیشه بگوید «حالم خوبه» در حالی که درونش طوفان است. کسی که موفقیتهایش را کوچک میشمارد، از درخواست کمک احساس گناه میکند، خودش را سخت قضاوت میکند و به سختی به دیگران نزدیک میشود.
خبر خوب این است که آنچه آموخته شده، میتواند دوباره آموخته شود. شفا از جایی آغاز میشود که متوجه میشویم احساسات ما مهماند، نیازهای ما ارزشمندند و لازم نیست تمام بار زندگی را به تنهایی به دوش بکشیم.
وقتی به کودک درونمان اجازه میدهیم دیده شود، کمکم یاد میگیریم به جای نادیده گرفتن خود، کنار خود بایستیم.
@LeilaPsychotherapist
پذیرش یعنی به دیگران اجازه دهید همان چیزی باشند که تمایل دارند؛ چه مورد پسند شما باشد چه نباشد. این امر به معنای تسلیم شدن نیست، بلکه فقط تسلیمِ چیزی می شوید که در حال حاضر وجود دارد و با انجام دادن این کار می توانید آرامش را در رابطه خود حفظ کنید.
مجبور نیستید ثابت کنید حق با شماست. می دانم که کنار آمدن با سوء برداشت دیگران از رفتارتان کاری دشوار است، اما باید این واقعیت را بپذیرید که برخی افراد شما را درک نمی کنند.
@LeilaPsychotherapist
ذهن ما همیشه حقیقت را نمیگوید؛ گاهی فقط ترسها، نگرانیها و زخمهای قدیمی را تکرار میکند.
بعضی از ما آنقدر به همه افکارمان گوش دادهایم که فراموش کردهایم هر فکری لزوماً ارزش باور کردن ندارد.
ذهن شبیه یک اتاق است. اگر سالها گردوغبار نگرانیها، حسرتها، قضاوتها و صداهای آزاردهنده را در آن جمع کنیم، کمکم نفس کشیدن در آن سخت میشود. اما آرامش زمانی شروع میشود که یاد بگیریم هر چیزی را در ذهنمان نگه نداریم.
شفا فقط به معنای اضافه کردن چیزهای خوب به زندگی نیست؛ گاهی به معنای رها کردن چیزهایی است که دیگر به ما خدمت نمیکنند:
رها کردن باورهایی که از کودکی با خود حمل کردهایم،
رها کردن صدای انتقادگری که مدام میگوید «کافی نیستی»،
رها کردن ترسهایی که متعلق به گذشتهاند اما هنوز امروز ما را کنترل میکنند.
هر فکری که وارد ذهنت میشود، مهمان است؛
اما لازم نیست به همه مهمانها اجازه اقامت بدهی.
از خودت بپرس:
کدام فکر است که مدتهاست آرامشم را گرفته اما هنوز به آن چسبیدهام؟
شاید امروز زمان آن رسیده باشد که آن را با مهربانی بدرقه کنی و فضای بیشتری برای آرامش، امید و زندگی بسازی.
@LeilaPsychotherapist
استرس همیشه از تغییر افکار آرام نمیشود.
گاهی باید از بدن شروع کنی.
وقتی آرامتر نفس میکشی، به مغزت پیام میدهی که «الان در خطر نیستی.»
ضربان قلب متعادلتر میشود،
تنش بدن کمتر میشود،
و ذهن فرصت پیدا میکند از حالت هشدار خارج شود.
نفس عمیق، مشکل را از بین نمیبرد...
اما میتواند بدن را از حالت «آمادهی جنگ» به حالت «سازگاری و آرامش» منتقل کند.
خیلی از ما تصور میکنیم برای آرام شدن باید اول افکارمان را تغییر دهیم؛ انگار اگر بتوانیم ذهن را قانع کنیم که همه چیز خوب است، استرس هم از بین میرود.
اما پژوهشها چیز دیگری نشان میدهند.
در سال ۲۰۱۸، آندریا زاکارو و همکارانش مطالعات مختلفی را درباره تنفس آهسته و کنترل استرس بررسی کردند.
نتایج نشان داد زمانی که افراد آهستهتر نفس میکشند، تغییراتی در بدن و مغز رخ میدهد که با تنظیم هیجانات و انعطافپذیری بیشتر سیستم عصبی ارتباط دارد.
به زبان ساده، تنفس آهسته فقط یک تکنیک «آرامشبخش» نیست.
بدن و مغز دائماً با یکدیگر در حال گفتوگو هستند. وقتی تحت استرس قرار میگیریم، بدن وارد حالت آمادهباش میشود؛ نفسها کوتاهتر میشوند، قفسه سینه منقبض میشود، ضربان قلب بالا میرود و ذهن شروع به تولید افکار نگرانکننده میکند.
در چنین شرایطی، گاهی مشکل این نیست که ذهن بیش از حد فکر میکند؛ بلکه این است که بدن هنوز تصور میکند در خطر قرار دارد.
تنفس آهسته به بدن کمک میکند ریتم متفاوتی را تجربه کند و پیام تازهای به مغز بفرستد:
«لازم نیست در حالت هشدار بمانی.»
البته این به معنای از بین رفتن مشکلات زندگی نیست. تنفس عمیق قرار نیست معجزه کند یا استرس را برای همیشه درمان کند. اما میتواند برای چند دقیقه سیستم عصبی را از حالت «دفاع و انقباض» به سمت «تنظیم و سازگاری» هدایت کند.
نکته مهم همین جاست:
استرس فقط در افکار ما زندگی نمیکند؛ در عضلات، در ضربان قلب، در الگوی تنفس و در کل بدن ما حضور دارد.
گاهی ذهن زمانی شروع به آرام شدن میکند که بدن دیگر سیگنال خطر ارسال نمیکند.
شاید به همین دلیل است که مسیر درمان همیشه از فکر کردن بیشتر نمیگذرد؛ گاهی از یک نفس آرام، آگاهانه و عمیق آغاز میشود.
References
Zaccaro, A., Piarulli, A., Laurino, M., Garbella, E., Menicucci, D., Neri, B., & Gemignani, A. (2018). How breath-control can change your life: A systematic review on psycho-physiological correlates of slow breathing. *Frontiers in Human Neuroscience, 12*, 353.
@LeilaPsychotherapist
بسیار مهم است که بگذارید بعضی چیزها از بین بروند. خودتان را از آنها رها سازید و از دستشان خلاص شوید. منتظر نباشید تا قدر تلاشهایتان را بشناسند و عشقتان را بفهمند.
در را ببندید
آهنگ را عوض کنید
خانهتکانی کنید
گرد و غبارها را بتکانید
از آنچه هستید دست بردارید
و به آنچه که واقعا هستید روی آورید...
#پائولو_کوئلیو
@LeilaPsychotherapist
بعضی وقتها ما در رابطهی عاطفی امروزمان، فقط با شریک عاطفیمان روبهرو نیستیم؛ بلکه با تمام تجربههای دردناک گذشتهمان نیز روبهرو هستیم.
هرکدام از ما با کولهباری از خاطرات، باورها، ترسها و زخمهای عاطفی وارد رابطه میشویم. بعضی از این زخمها از رابطههای قبلی میآیند؛ از خیانتها، طردشدنها، بیوفاییها، دلشکستگیها و تجربههایی که احساس امنیت و اعتماد ما را خدشهدار کردهاند.
اما بسیاری از زخمهایی که امروز در روابطمان فعال میشوند، حتی قدیمیتر از اینها هستند.
گاهی ریشهی ترس از رهاشدگی به کودکی برمیگردد. به زمانی که نیازهای عاطفی ما دیده نمیشد. به زمانی که محبت، توجه یا پذیرش را به اندازهی کافی تجربه نکردیم. به زمانی که یاد گرفتیم برای دوست داشته شدن باید خود واقعیمان را پنهان کنیم یا مدام دیگران را راضی نگه داریم.
به همین دلیل است که گاهی در یک رابطهی سالم هم احساس ناامنی میکنیم. گاهی بیش از حد وابسته میشویم. گاهی از صمیمیت فرار میکنیم. گاهی نمیتوانیم اعتماد کنیم. و گاهی از روی ترس، رفتارهایی نشان میدهیم که خودمان هم دلیل عمیق آنها را نمیدانیم.
واقعیت این است که بسیاری از واکنشهای ما به شریک عاطفیمان، در اصل واکنش به گذشتهی حلنشدهی ما هستند.
وقتی زخمهای کودکی یا آسیبهای رابطههای قبلی درمان نشده باشند، ممکن است ناخودآگاه فردی را انتخاب کنیم که همان الگوهای آشنا را برایمان تکرار کند؛ نه چون برای ما خوب است، بلکه چون برای سیستم عصبی ما آشناست.
شفا از جایی آغاز میشود که به جای سرزنش خودمان یا دیگری، با کنجکاوی به درونمان نگاه کنیم و بپرسیم:
«این ترس متعلق به امروز است یا زخمی از گذشته؟»
«این واکنش از رابطهی فعلی میآید یا از کودکیِ دیدهنشدهی من؟»
رابطهی سالم فقط پیدا کردن فرد مناسب نیست. بخش مهمی از آن، آشتی کردن با کودک زخمی درونمان و درمان دردهایی است که سالها با خود حمل کردهایم.
هر زخمی که امروز آگاهانه شفا میدهیم، نهتنها به عشق امروزمان فرصت بیشتری برای رشد میدهد، بلکه مانع میشود همان دردها را به روابط آینده، فرزندانمان و نسل بعد منتقل کنیم.
گاهی عمیقترین کاری که میتوانیم برای یک رابطه انجام دهیم، این است که مسئول شفای زخمهای خودمان باشیم.
«رابطههای سالم فقط از عشق ساخته نمیشوند؛ از آگاهی، مسئولیتپذیری و شجاعتِ روبهرو شدن با زخمهای خودمان ساخته میشوند.» 🤍
@LeilaPsychotherapist
«آنچه در رابطه فعال میشود، همیشه مربوط به امروز نیست؛ گاهی زخمی است که سالها منتظر دیده شدن بوده است.»
@LeilaPsychotherapist
میتوانی خوشحالی را با رهاکردنِ خیلی چیزها، ازجمله رهاکردن ایدههایی که دربارهی خوشحالی داری، به دست بیاوری.
تو تصور میکنی که شرایط خاصی برای خوشحالی لازم است، اما نگاه عمیق به تو نشان میدهد که این تصورات همان چیزهایی هستند که مانع خوشحالی میشوند و تو را رنج میدهند.
@LeilaPsychotherapist
بسیاری از ما استرس را فقط یک احساس ذهنی میدانیم؛ چیزی که در افکارمان اتفاق میافتد و با کمی استراحت یا سرگرمی از بین میرود. اما واقعیت این است که استرس فقط در ذهن زندگی نمیکند؛ در تمام بدن جریان پیدا میکند.
وقتی استرس کوتاهمدت باشد، بدن میتواند خود را با آن تطبیق دهد. اما زمانی که استرس به بخشی دائمی از زندگی تبدیل میشود، سیستم عصبی در حالت آمادهباش باقی میماند؛ گویی خطری وجود دارد که هرگز تمام نمیشود.
در این شرایط، بدن به جای ترمیم، روی بقا تمرکز میکند. هورمونهای استرس برای مدت طولانی بالا میمانند، قند خون نوسان پیدا میکند، کیفیت خواب کاهش مییابد، دستگاه گوارش کندتر عمل میکند و التهاب در بدن افزایش مییابد. به همین دلیل است که استرس مزمن میتواند خود را به شکل خستگی، دردهای جسمی، مشکلات گوارشی، اختلال خواب، تغییرات هورمونی و حتی احساس فرسودگی نشان دهد.
از نگاه روانتنی، بدن فقط تحت تأثیر اتفاقات بیرونی نیست؛ بلکه تحت تأثیر تجربهای است که ما از آن اتفاقات در درون خود حمل میکنیم. گاهی سالها در حال تحمل فشار، نگرانی یا مسئولیتهای سنگین هستیم، بدون آنکه متوجه شویم بدنمان هزینه این سازگاری مداوم را پرداخت میکند.
شفا فقط به معنای حذف استرس از زندگی نیست؛ زیرا زندگی همیشه با چالش همراه خواهد بود. شفا یعنی یاد بگیریم چگونه بارِ استرس را در بدن خود نگه نداریم. یعنی به سیستم عصبی فرصت دهیم از حالت هشدار خارج شود و دوباره احساس امنیت، آرامش و تعادل را تجربه کند.
بدن ما مدام با ما صحبت میکند؛ گاهی خستگی، بیخوابی، التهاب یا درد فقط یک علامت نیستند، بلکه پیامی هستند که میگویند: «زمان آن رسیده که به خودت و نیازهایت بیشتر توجه کنی.» 🤍
@LeilaPsychotherapist
زندگی، هدیهی عجیبی است. اول آدم بیش از اندازه قدر این هدیه را میداند. خیال میکند زندگی جاوید نصیبش شده. بعد این هدیه دلش را میزند. خیال میکند خراب است، کوتاه است.
هزار عیب رویش میگذارد، به طوری که میشود گفت حاضر است دورش بیاندازد. ولی عاقبت میفهمد که زندگی هدیه نبوده، گنج بزرگی بوده که به آدم وام دادهاند. آنوقت سعی میکند کاری کند که سزاوار آن باشد..
@LeilaPsychotherapist
تو نمیتونی با سرزنش و شرمنده کردنِ سیستم عصبیت، بهش حس امنیت بدی.
هر بار که بهخاطر نداشتن انگیزه خودت رو دعوا کردی و به باد انتقاد گرفتی، بدنت در واقع فقط داشت تلاش میکرد ازت محافظت کنه.
امروز باید با این واقعیت روبرو بشیم که «اهمالکاری»، «تنبلی» و «خستگی مفرط»، نقصهای شخصیتی یا ویژگیهای اخلاقی تو نیستند؛ اینها نشانههای بیرونیِ سیستمی هستند که از نظر فیزیکی و بیولوژیکی، بیش از حد تحت فشار قرار گرفته و اشباع شده.
وقتی بدن ما برای یک مدت طولانی زیر بار استرس و فشار میمونه، پویایی خودش رو از دست میده؛ در این حالت، بدن دیگه تمرکزش رو روی «بهورزی و کارآمد بودن» نمیذاره، بلکه تمام توانش رو روی یک چیز متمرکز میکنه: «بقا».
بیا این نشانهها رو از زاویه بیولوژی نگاه کنیم:
اهمالکاری (پشت گوش انداختن کارها):
در واقع پیشبینیِ مغز شماست از اینکه شروعِ آن کار میتواند خطرناک یا آسیبزا باشد؛ بنابراین مغز برای فرار از این خطر، به دنبال حواسپرتی میگرده.
«تنبلی»:
یک واکنش زیستیِ قفلشدن (Freeze) است. ظرفیت سیستم عصبی شما تمام شده و برای حفظ خود، روی حالتِ خاموشی (Shutdown) رفته است.
خستگی مفرط:
دقیقاً مثل کشیده شدنِ ترمز اضطراری است؛ توسط بدنی که برای مدتی خیلی طولانی، باری بسیار سنگینتر از توانش رو به دوش کشیده.
تلاشِ بیشتر و فشار آوردن به خود در این مواقع هرگز جواب نمیده، چون تو نمیتونی یک سیستمِ اورلود شده و بیش از حد مجاز بارگذاریشده رو مجبور به عملکرد بالا کنی.
کلید ماجرا اینجاست: تو اول باید «امنیت» رو ایجاد کنی، تا بدن بتونه دوباره حرکت کنه.
@LeilaPsychotherapist
آدم به امید دست یافتن به ثروت، عشق، یا آزادی خود را خسته و فرسوده میکند و وقتی که آن را به دست آورد از داشتنش لذت نمیبرد یا آنرا تباه میکند.خوشبخت واقعی آن کسی است که بتواند به خود بگوید: من میخواهم راه بروم نه به مقصد برسم. و بدبخت کسی است که خود را مقصد می سازد و می گوید: من میخواهم به مقصد برسم "رسیدن مردن است"
@LeilaPsychotherapist
بعضی از واکنشهای ما متعلق به امروز نیستند.
گاهی در یک رابطه، در یک دلخوری، در یک ترس یا احساس رهاشدگی، کودکی از درون ما بیدار میشود که هنوز دیده نشده، شنیده نشده یا به اندازه کافی دوست داشته نشده است.
ما فکر میکنیم داریم به اتفاقی که همین حالا رخ داده پاسخ میدهیم، اما بسیاری از اوقات، بخشی از وجودمان در حال پاسخ دادن به زخمی قدیمی است.
رشد روانی از جایی آغاز میشود که متوجه میشویم: همه احساسات ما درباره اکنون نیستند.
گاهی لازم است به جای جنگیدن با خودمان، کنار خودمان بنشینیم و بپرسیم:
«این درد اولین بار کِی در زندگی من شکل گرفت؟»
اما پرداختن به زخمهای قدیمی فقط برای آرامتر شدن خودمان نیست.
زخمهایی که دیده و درمان نمیشوند، معمولاً از بین نمیروند؛ آنها به شکلهای مختلف به نسل بعد منتقل میشوند.
کودکی که احساس ناامنی کرده، ممکن است ناخواسته همان ناامنی را به فرزندش منتقل کند.
کسی که عشق را با ترس، کنترل یا طرد شدن تجربه کرده، ممکن است بدون آنکه بخواهد همان الگوها را در روابط بعدی بازآفرینی کند.
بسیاری از دردهای نسلی نه از روی بدخواهی، بلکه از روی ناآگاهی منتقل میشوند.
شفا یعنی این چرخه را متوقف کنیم.
یعنی شجاعت این را داشته باشیم که به جای انکار زخمها، به آنها نگاه کنیم، آنها را بشناسیم، سوگواریهای ناتمام را زندگی کنیم و مسئولیت التیامشان را بر عهده بگیریم.
شاید بزرگترین هدیهای که بتوانیم به فرزندانمان بدهیم، خانهای بینقص نباشد؛
بلکه والدینی باشند که با زخمهای خود آشنا شدهاند و اجازه نمیدهند دردهای حلنشدهشان به میراث نسل بعد تبدیل شود.
شفا فقط برای ما نیست... گاهی برای تمام کسانی است که بعد از ما خواهند آمد. 🤍
«کاری که امروز برای شفای خودت انجام میدهی، ممکن است رنجی را متوقف کند که نسلهاست در خانوادهات تکرار میشود.»
@LeilaPsychotherapist
ترس از تنها ماندن ترس مهلکی است که بسیاری از مشکلاتمان از آن سرچشمه میگیرد. برای آغاز اصلاح این وضعیت، باید از بچگی یاد بگیریم که تنها ماندن بـه معنی مشکل داشتن نیست؛ تنهایی یعنی به قدر کافی صبور بودن تا پیدا شدن چیزی که واقعا مورد نظرمان است.
این کار نتیجه تصميم ماست، نه اینکه سزای اشتباهاتمان باشد. به علاوه، تنها بودن به معنی جدا افتادن از دیگران نیست؛ این حالت مطمئنترین راه برای ارتباط عمیق با
دیگران و پر کردن ذهنمان با ایدهها و خیالات میلیاردها نفر در سراسر جهان و تاریخ است.
#آلن_دوباتن
@LeilaPsychotherapist
