en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

Leila.Psychotherapist

Leila.Psychotherapist

Open in Telegram

لیلا ثابت روان‌درمانگر،مشاور تخصصی رابطه‌عاطفی،زوج، خانواده،رفتارباکودک،رشد و توسعه فردی پروانه اشتغال تخصصی عضو انجمن روانشناسی ایران و آمریکا آشنایی بیشتر با من : https://ghahremanedaroon.ir/consultant/3 ارتباط با من : ‎@Leila7560

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
2 731
Subscribers
-224 hours
-307 days
-15330 days
Posts Archive
رابطه وقتی می‌ماند که آدم‌ها در کنار هم "آرام" باشند، نه "مضطرب". لیوان می‌افتد و می‌شکند ... ماشین تصادف میکند ... قرار دیر میشود ... چیزی یادش می‌رود ... این‌ها پایان دنیا نیست؛ اما واکنش ما می‌تواند پایان امنیت رابطه باشد. گاهی یک "عیبی نداره عزیزم، پیش میاد" قدرتی دارد که هیچ دوستت دارمی به پایش نمی‌رسد. آدمِ امن بودن یعنی در لحظه‌های سخت، آغوش باشی؛ نه تهدید، تحقیر و یا ترس ... @LeilaPsychotherapist

گاهی سخت‌ترین بخشِ مواجهه با یک احساس، خودِ احساس نیست؛ فرار نکردن از آن است. بیشتر ما از کودکی یاد گرفته‌ایم بعضی احساسات را پنهان کنیم، بعضی را انکار کنیم و بعضی دیگر را هرچه سریع‌تر از بین ببریم. غم را با مشغولیت می‌پوشانیم، خشم را فرو می‌بریم، ترس را پشت منطقی بودن پنهان می‌کنیم و تنهایی را با شلوغی و سرگرمی پر می‌کنیم. اما احساسات، وقتی نادیده گرفته می‌شوند از بین نمی‌روند. آن‌ها فقط شکل عوض می‌کنند؛ گاهی به اضطراب، گاهی به بی‌حوصلگی، گاهی به تنش‌های بدنی، و گاهی به خستگی‌ای تبدیل می‌شوند که دلیلش را نمی‌دانیم. «نشستن با یک احساس» یعنی به جای جنگیدن با آن، لحظه‌ای کنارش بنشینیم. نه برای اینکه دوستش داشته باشیم، نه برای اینکه در آن غرق شویم، بلکه برای اینکه بشنویم چه پیامی برای ما دارد. شاید پشت خشم، زخمی قدیمی پنهان باشد. شاید پشت اضطراب، نیازی برآورده‌نشده. شاید پشت غم، عشقی که هنوز در قلب ما زندگی می‌کند. وقتی با کنجکاوی و مهربانی به احساساتمان نگاه می‌کنیم، آن‌ها از دشمن به راهنما تبدیل می‌شوند. احساسات قرار نیست ما را کنترل کنند؛ قرار است چیزی را به ما نشان دهند. گاهی التیام از لحظه‌ای آغاز می‌شود که به جای فرار کردن از آنچه درونمان می‌گذرد، آرام می‌نشینیم و به خودمان می‌گوییم: «می‌بینمت... می‌فهممت... و فعلاً لازم نیست تغییرت بدهم.» @LeilaPsychotherapist

نشستن با احساسات یعنی چی؟ @LeilaPsychotherapist
نشستن با احساسات یعنی چی؟ @LeilaPsychotherapist

تصور بر این است که ما نمی‌توانیم گذشته را تغییر دهیم. به همین دلیل است که بسیاری از مردم تلاش می‌کنند گذشته را فراموش کنند و همیشه از یادآوری خاطرات تلخ و آزاردهنده‌شان پرهیز می‌کنند. بااین‌حال، یادآوری آگاهانه و مواجهه با خاطراتی که قلبتان را به درد می‌آورند و روحتان را آشفته می‌کنند، سودمند و اثربخش است. به‌جای فرار از واقعیت، اگر خاطره‌ای در ذهنتان منشأ رنج و ناراحتی است، کافی است یاد بگیرید چگونه آن را دوباره در ذهنتان تفسیر و بازسازی کنید، برخی ابعاد آن را تغییر دهید و خودتان تعیین کنید که چگونه خاطره را به یاد آورید. @LeilaPsychotherapist

هیجان‌طلبی شدید لزوما به‌معنای عشق عمیق‌تر نیست ... بسیاری از ما، شدت هیجان‌ها و تلاطم‌های یک رابطه را (مثلا درگیری‌های ذهنی و تپش‌های قلبی شدید، دلتنگی‌های زیاد یا اوج گرفتن‌های لحظه‌ای)، به‌اشتباه با عمق، استحکام و اصالت آن رابطه یکی می‌دانیم! درحالیکه بلوغ عاطفی یعنی: داشتن توانایی تحمل و مدیریت هیجاناتی که ما را قاطعانه به سمت انتخاب‌های اشتباه و مغایر با ارزش‌هایمان هدایت می‌کنند. براساس روانشناسی مثبت‌نگر، افرادی که مهارت بالایی در تنظیم هیجان دارند (نه سرکوب، بلکه مدیریت)، در روابط‌شان موفق‌ترند؛ چون: ​تصمیمات پخته‌تری می‌گیرند ... ​ آنها یاد گرفته‌اند که: ​احساسات را تمام و کمال تجربه کنند (بدون سرکوب)؛ ​اما تصمیم نهایی را «براساس ارزش‌ها و اصول مهم زندگی‌شان» بگیرند، نه صرفا براساس موج احساسی که در لحظه درگیرش هستند. @LeilaPsychotherapist

هر کسی که شما را برای ورزش کردن، بهتر غذا خوردن، درست خوابیدن، التیام یافتن، رشد کردن و تبدیل شدن به یک نسخه قوی‌تر از خودتان انگیزه می‌دهد، ارزش واقعی را به زندگی شما می‌آورد. افراد اطراف شما بیش از آنچه فکر می‌کنید بر عادات شما تأثیر می‌گذارند. تحقیقات در روانشناسی نشان می‌دهد که انگیزه، نظم و انضباط و حتی رفتارهای بهداشتی به شدت توسط محیط و روابطی که با آنها در ارتباط هستید شکل می‌گیرند. افراد حامی، رشد را آسان‌تر می‌کنند. بودن در کنار کسی که ثبات، احترام به خود و انتخاب‌های سالم‌تر را تشویق می‌کند، می‌تواند اعتماد به نفس را بهبود بخشد، استرس را کاهش دهد و به شما کمک کند تا در درازمدت متعهد بمانید. روابط سالم، نیروی محرکه مثبتی ایجاد می‌کنند. وقتی کسی بدون اینکه شما را ناامید کند، شما را به پیشرفت الهام می‌بخشد، به سلامت جسمی و روانی شما کمک می‌کند. @LeilaPsychotherapist

دیر زمانی است که دریافته‌ایم دگرگون کردن دنیا محال است، نوسازی دنیا محال است، دنیا دارد چهارنعل به پیش می‌تازد و مهار این اسب سرکش محال است. پس بــرای محافظت از خود تنها یک راه وجود دارد و آن هم جـدی نگرفتن دنیا است. #میلان_کوندرا @LeilaPsychotherapist

وسط حرف زدن با کسی، یا موقع خواندن یک متن، ناگهان به خودت می‌آیی و می‌بینی ده دقیقه است که خیره شده‌ای به یک نقطه؟ مغزت پر کشیده و رفته. بعد پتک سرزنش را برمی‌داری که «چرا نمی‌توانی دو دقیقه تمرکز کنی؟» اما بیا کمی به عقب برگردیم. به روزهایی که یک کودک خردسال بودی. در خانه‌ای که شاید پر از دعوا بود، یا اضطرابِ پنهان مادر، یا سکوت‌های سنگین و خفه‌کننده. یک کودک در برابر این حجم از دردِ روانی چه کاری از دستش برمی‌آید؟ او که نمی‌تواند چمدانش را ببندد و از خانه برود. وقتی بدن نمی‌تواند فرار کند، مغز پادرمیانی می‌کند و دکمه‌ی «قطع ارتباط با واقعیت» را می‌زند. تو در کودکی یاد گرفتی برای نشنیدن و ندیدنِ محیطِ غیرقابل تحمل، به دنیای خیالاتت پناه ببری. تو حواس‌پرت نیستی؛ مغزت فقط به تو داروی بی‌هوشیِ روانی داده تا از شدت اضطراب متلاشی نشوی. «حواس‌پرتی» امروزِ تو، در واقع مکانیزم بقایِ دیروز توست. ذهنت خراب نیست؛ فقط هنوز در گذشته گیر کرده و فکر می‌کند برای محافظت از تو، باید ارتباطت را با جهان قطع کند. @LeilaPsychotherapist

چرا بعضی دردها را رها نمی‌کنیم ؟ بعضی دردها را رها نمی‌کنیم، نه چون از رنج کشیدن لذت می‌بریم، بلکه چون می‌ترسیم با رفتن درد، آخرین نشانه‌های آنچه دوست داشته‌ایم هم از بین برود. گاهی بعد از یک فقدان، یک جدایی، یک رؤیای از دست رفته یا حتی پایان یک دوره از زندگی، درد تبدیل می‌شود به پلی میان ما و گذشته. انگار اگر اندوه را کنار بگذاریم، خیانت کرده‌ایم به خاطره‌ها، به عشق، به کسی یا چیزی که زمانی برایمان مهم بوده است. برای همین بعضی آدم‌ها سال‌ها زخم‌هایشان را حمل می‌کنند. نه به این دلیل که نمی‌توانند خوب شوند، بلکه چون ناخودآگاه فکر می‌کنند التیام یافتن یعنی فراموش کردن. اما حقیقت چیز دیگری است. رها کردن درد، به معنای رها کردن عشق نیست. فراموش کردن نیست. انکار کردن گذشته نیست. می‌شود کسی را دوست داشت و دیگر از نبودنش زجر نکشید. می‌شود خاطره‌ای را حفظ کرد و دیگر اسیر آن نبود. می‌شود چیزی را از دست داد و در عین حال، زندگی را دوباره در آغوش گرفت. گاهی بزرگ‌ترین قدم در مسیر التیام، این است که بفهمیم قرار نیست درد، نگهبان خاطرات ما باشد. آنچه ارزشمند بوده، حتی وقتی درد آرام می‌شود، در قلب ما باقی می‌ماند. @LeilaPsychotherapist

ما می‌توانیم این دنیا را همچون نفسی فروببریم و تا آن‌جا که می‌توانیم در درون نگاه داریم، اما نمی‌توانیم همان‌جا متوقف شویم. باید به حرکت ادامه دهیم، در پی یافتن معنایی عمیق‌تر باشیم و امیدوارانه، میان یک تجربه و تجربه‌ی پس از آن راه گریزی بیابیم، تا هرگز احساس نکنیم در یک لحظه‌ی کوچک، در یک زندگی کوچک گیر افتاده‌ایم. @LeilaPsychotherapist

در راستای مطلب پست قبل ، ویدئوهای مرتبط با بیماری‌هایی که ریشه روان‌تنی (سایکوسوماتیک) دارند رو در پیج اینستاگرام من حتما ببی
در راستای مطلب پست قبل ، ویدئوهای مرتبط با بیماری‌هایی که ریشه روان‌تنی (سایکوسوماتیک) دارند رو در پیج اینستاگرام من حتما ببینید و اگر سوالی داشتید مطرح بفرمائید،... https://www.instagram.com/reel/DOBh6XZDE0j/?igsh=MTdoZHc5aDduemZkZA==

😔 خسته از خواب بیدار می‌شوید. خسته به رختخواب می‌روید. و جایی در میانه روز، پاهایتان سنگین می‌شوند، سرتان پر از فکر است و کمرتان درد می‌گیرد. شاید با خودتان فکر کنید: «فقط به خواب بیشتری نیاز دارم.» اما می‌خوابید... و باز هم چیزی تغییر نمی‌کند. اینجاست که لازم است یک نکته مهم را بدانید: این تنبلی نیست. این ضعف شخصیت نیست. بدن شما در حال نشان دادن این است که انرژی‌تان دقیقاً کجا مصرف می‌شود. گاهی سرِ سنگین، فقط یک سرِ خسته نیست؛ نشانه ذهنی است که هرگز فرصت خاموش شدن پیدا نمی‌کند. گاهی گرفتگی گردن و شانه‌ها، فقط یک مشکل عضلانی نیست؛ نشانه بار مسئولیت‌ها، نگرانی‌ها و کنترل‌هایی است که مدت‌هاست به دوش می‌کشید. گاهی فشار در قفسه سینه، فقط یک علامت جسمی نیست؛ بلکه احساسی است که در درونتان حبس شده و راهی برای جریان یافتن پیدا نکرده است. گاهی درد قسمت پایین کمر، فقط یک درد فیزیکی نیست؛ بلکه بازتاب نگرانی‌های خاموش درباره آینده، امنیت، ثبات و حمایت است؛ نگرانی‌هایی که هر روز بخشی از انرژی روانی شما را مصرف می‌کنند. و گاهی فشردگی فک، دندان‌قروچه یا دردهای صبحگاهی فک، نشانه خشم‌ها، حرف‌ها و احساساتی هستند که مدت‌هاست مجال بیان پیدا نکرده‌اند. بدن با ما حرف می‌زند. نه با کلمات، بلکه با دردها، گرفتگی‌ها، خستگی‌ها و نشانه‌هایی که اغلب تلاش می‌کنیم نادیده بگیریم. در نگاه روان‌تنی، بدن و روان دو موجود جدا از هم نیستند. بدن اغلب داستانی را روایت می‌کند که ذهن ما هنوز آماده شنیدنش نیست. وقتی برای مدت طولانی در حالت بقا زندگی می‌کنیم، وقتی مدام نگرانیم، وقتی احساساتمان را سرکوب می‌کنیم، یا وقتی بیش از توانمان مسئولیت به دوش می‌کشیم، بدن شروع می‌کند به فرستادن پیام‌هایی که نمی‌توان به راحتی از کنارشان گذشت. هر نشانه‌ای در بدن، الزاماً یک پیام روانی ندارد؛ اما بسیاری از دردها و خستگی‌های مزمن می‌توانند دعوتی باشند برای اینکه کمی عمیق‌تر به زندگی، احساسات و نیازهای نادیده‌گرفته‌شده خود نگاه کنیم. گاهی درمان، فقط پیدا کردن علت درد نیست؛ بلکه شنیدن پیامی است که درد تلاش می‌کند به ما برساند. @LeilaPsychotherapist

‌ ریشه  اصلی همه بیماری های روانی اینه که کسی توجه یا عشق مناسبی به آن شخص ارائه نکرده است. اگر کسی بی رحمه، اگر کسی کم تحمله، اگر کسی نمیتونه ببخشه، اگر کسی فکر میکنه همیشه دیگران مقصرند همه این ها علائم مشابهی است از علائم کمبود عشق در مرحله ای از زندگی آنها همانطور که می تونیم کاملا مطمئن باشیم هر کسیکه به طور کلی با خودش احساس خوبی داره میتونه راحت به دیگران اعتماد کنه و به آینده اش ایمان داشته باشه و کلا با خودش احساس راحتی داره نه فقط با موفقیت هاش بلکه با شکست هاش میتونیم بگیم که در مسیر رشد زندگیش عشق مورد نیازش رو دریافت کرده. #آلن_دوباتن @LeilaPsychotherapist

خواسته های دیگران از خواسته های من مهم‌تر است. خواسته های من اشتباه اند. این هسته ترومای تحقیر است ، ... این فکر که : خواسته‌های دیگران مهمتر از خواسته‌های من هستند در اصل فکر خود شما نیست. این صدای فرد دیگری است. صدایی که در کودکی زمانی که ذهن شما نرم و آسیب پذیر بود. بارها و بارها درون‌تان حک شد؛ انگار روی مغزتان خالکوبی شده باشد. این سرنوشت نیست؛ بلکه یک مکانیسم خودتنبیهی است که سالها آن را آن قدر تکرار کرده‌اید تا به بخشی از شخصیت‌تان تبدیل شده است. این الگو چگونه شکل می گیرد؟ مرحله اول: کودکی دستت را دراز می‌کنی تا اسباب بازی‌ای را که دوست داری برداری ، ..‌. ناگهان صدای یک بزرگسال را می شنوی : "بذار سر جاش مال تو نیست." هر چیزی که تو بخوای قرار نیست به دستش بیاری. ذهن کودک که بقا را معادل عشق و پذیرش والدین می‌داند ، این پیام را ثبت می‌کند : "خواستن من خطرناک است؛ اگر خواسته‌ای داشته باشم، عشق را از دست می‌دهم." مرحله دوم : خودسانسوری برای اینکه دیگر آن درد را تجربه نكنى ، مغزت یک «سانسورچی درونی» می سازد. وظیفه او این است که قبل از آنکه حتی خواسته ای بیان شود، آن را خفه کند. تا سی سالگی این سانسورچی آن قدر حرفه‌ای شده که حتی پیش از آنکه بفهمی چه می‌خواهی احساس شرم می‌کنی‌. مرحله سوم: تایید دوباره بعدها، ناخودآگاه سراغ آدم‌هایی می‌روی که همان نقش دوران کودکی را بازی کنند. کسانی که خواسته‌هایت را بی‌ارزش می‌کنند ، انتخاب‌هایت را نقد می‌کنند ، یا مدام به تو «نه» می‌گویند. هر بار که چنین اتفاقی می‌افتد، صدای منتقد درونی آرام در گوشت زمزمه می‌کند: "دیدی؟ گفتم حق با من است. تو ارزش خواستن نداری." انچه «فروتنی» می‌نامی همیشه فضیلت نیست. گاهی فقط نام محترمانه زندانی است که سال ها در آن زندگی کرده‌ای. تو اسمش را می‌گذاری سازگار بودن ، اما در واقع بارها و بارها خودت را کنار می‌گذاری. وقتی باید حرف بزنی، سکوت می‌کنی، وقتی باید «نه» بگویی موافقت می‌کنی، تو به کمترین‌ها قانع می‌شوی، در حالی که حق داری سهم واقعی خودت را بخواهی. و دردناک‌تر از همه اینکه به این رفتار افتخار هم می‌کنی. من مثل بقیه خود خواه نیستم، اما چه کسی به تو یاد داد که داشتن نیازها و خواسته های طبیعی خود خواهی است؟ همان صدایی که سالها پیش در کودکی وارد ذهن تو شد و امروز آن قدر با صدای خودت یکی شده که دیگر تشخیصش نمی‌دهی. آیا می توان از این الگو رها شد؟ بله اولین قدم این است که بفهمی این صدا، صدای واقعی تو نیست؛ بلکه صدایی آموخته شده است. وقتی بتوانی بین «خود اصیل» و «منتقد درونی» فاصله بگذاری، کم کم یاد می‌گیری خواسته‌هایت را بدون احساس شرم ببینی، بیان کنی و برایشان ارزش قائل شوی. @LeilaPsychotherapist

همه‌ سکوت‌ها از آرامش نمی‌آیند. گاهی پشتِ سکوت یک آدم، سال‌ها تجربه‌ قضاوت شدن، تحقیر شدن، نادیده گرفته شدن، یا حتی تنبیه شدن برای بیان احساساتش پنهان است. کودکی را تصور کنید که هر بار ناراحتی‌اش را گفته، به او گفته‌اند: «زیادی حساسی.» «گریه نکن.» «ساکت باش.» «اینقدر حرف نزن.» کم‌کم مغز او یاد می‌گیرد که بیان کردن امن نیست. و این الگو ممکن است سال‌ها بعد هم ادامه پیدا کند. در بزرگسالی شاید دیگر آن والد، معلم یا محیط آزاردهنده حضور نداشته باشد، اما سیستم عصبی هنوز همان پیام قدیمی را حمل می‌کند: «اگر حرف بزنم، ممکن است آسیب ببینم.» برای همین بعضی افراد در تعارض‌ها سکوت می‌کنند. احساساتشان را پنهان می‌کنند. نیازهایشان را بیان نمی‌کنند. و حتی زمانی که درونشان پر از خشم، غم یا ترس است، لبخند می‌زنند و می‌گویند: «چیزی نیست.» اما احساساتی که گفته نمی‌شوند، از بین نمی‌روند. آن‌ها در بدن ذخیره می‌شوند، در روابط تکرار می‌شوند، و گاهی خودشان را به شکل اضطراب، فرسودگی، دلخوری‌های مزمن یا احساس تنهایی نشان می‌دهند. شفا از جایی آغاز می‌شود که فرد کم‌کم تجربه کند: می‌تواند حرف بزند و طرد نشود. می‌تواند احساسش را بیان کند و شرمنده نشود. می‌تواند خودش باشد و همچنان دوست‌داشتنی بماند. گاهی باز کردن قفل دهان، قبل از هر چیز، نیازمند باز شدن قفلِ احساس امنیت در سیستم عصبی است. شاید سکوت بعضی آدم‌ها نشانه‌ی نداشتن حرف نباشد؛ شاید نشانه‌ی سال‌ها شنیده نشدن باشد. گاهی سکوت فقط یک سکوت نیست؛ یک دیوار است. دیواری که زمانی برای محافظت از قلبمان ساخته‌ایم. وقتی بیان احساسات امن نبوده، وقتی آسیب دیده‌ایم، وقتی شنیده نشده‌ایم، آجر به آجر یاد گرفته‌ایم بین خودمان و دیگران فاصله بگذاریم. مشکل اینجاست که همان دیواری که روزی از ما محافظت می‌کرد، بعدها می‌تواند ما را از صمیمیت، ارتباط و تجربه شدنِ واقعی نیز دور کند. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

ورزش منظم، تغذیه‌ی سالم و خواب کافی و باکیفیت ستون‌هایی هستند که شالوده‌ی اراده‌مان بر آن‌ها استوار است. اگر این سه نیاز اساسی به‌موقع و درست تأمین نشود، در هر حوزه از زندگی‌مان چون جنگجویی بی‌سلاح‌وسپر خواهیم بود که باید با دست خالی بجنگد و از خود دفاع کند. @LeilaPsychotherapist

خیلی وقت‌ها وقتی دو خواهر یا دو برادر را می‌بینیم که مسیرهای زندگی کاملاً متفاوتی دارند، تعجب می‌کنیم. یکی اعتمادبه‌نفس بالایی دارد و دیگری سال‌ها با احساس بی‌ارزشی دست‌وپنجه نرم می‌کند. یکی روابط سالم می‌سازد و دیگری مدام در روابط آسیب‌زا گرفتار می‌شود. در چنین مواقعی معمولاً می‌گوییم: «مگر هر دو در یک خانواده بزرگ نشده‌اند؟» اما حقیقت این است که کودکان در یک خانواده، لزوماً یک کودکی را تجربه نمی‌کنند. گبور مته جمله‌ای دارد که می‌گوید: «والدین برای همه فرزندانشان یکسان نیستند.» گاهی فرزند اول، والدینی مضطرب و کم‌تجربه را تجربه می‌کند و فرزند بعدی، والدینی پخته‌تر را. گاهی یک کودک بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرد و دیگری بیشتر نادیده گرفته می‌شود. گاهی والدین در دوره‌ای از زندگی خود آرام‌تر هستند و چند سال بعد، زیر فشار مشکلات مالی، تعارض‌های زناشویی یا فرسودگی روانی قرار می‌گیرند. حتی وقتی رفتار والدین ظاهراً یکسان است، نیازهای عاطفی کودکان متفاوت است؛ و هر کودک آنچه را تجربه می‌کند از دریچهٔ شخصیت، حساسیت و جایگاه خود در خانواده تفسیر می‌کند. به همین دلیل است که خواهرها و برادرها ممکن است در یک خانه زندگی کرده باشند، اما در واقع در دو دنیای کاملاً متفاوت رشد کرده باشند. شاید برای فهمیدن امروزِ خودمان، لازم باشد کمی عمیق‌تر به کودکی‌مان نگاه کنیم؛ نه فقط به اینکه «چه اتفاقی افتاد»، بلکه به اینکه «آن اتفاق‌ها چگونه توسط ما تجربه شدند.» گاهی تفاوت سرنوشت‌ها، از تفاوت تجربه‌های دیده‌نشده‌ای آغاز می‌شود که در سکوتِ یک خانواده شکل گرفته‌اند. @LeilaPsychotherapist

زندگی را با چیزهای بسیار ساده پُر باید کرد. ساده‌ها سطحی نیستند. خرید چند سیب تُرش می‌تواند به عمق فلسفه‌ی ملاصدرا باشد. مشکل ما این نیست که برای شیرین کردن زندگی معجزه نمی‌کنیم؛ مشکل ما این است که همانقدر که ویران می‌کنیم نمی‌سازیم؛ همانقدر که کهنه می‌کنیم تازگی نمی‌بخشیم؛ همانقدر که دور می‌شویم باز نمی‌گردیم... #نادر_ابراهیمی @LeilaPsychotherapist

🌀 مارپیچ نزولیِ تفکر منفی این پست را ذخیره کنید؛ برای روزهایی که ذهنتان می‌خواهد شما را وارد یک چرخه‌ی فرساینده کند. این اتفاق معمولاً ناگهانی رخ نمی‌دهد. همه‌چیز آرام و بی‌صدا شروع می‌شود و کم‌کم شما را با خود پایین می‌کشد: • یک اتفاق یا محرک ناراحت‌کننده رخ می‌دهد. • واکنش هیجانی شکل می‌گیرد. • افکار منفی شدت می‌گیرند. • رفتارها تغییر می‌کنند. • و قبل از آنکه متوجه شوید، در دل یک مارپیچ کامل از افکار منفی گرفتار شده‌اید. 😔 اما مهم‌ترین نکته این است: شما می‌توانید در هر مرحله از این چرخه خارج شوید. راه خروج همیشه با یک تغییر بزرگ آغاز نمی‌شود؛ گاهی فقط با یک مکث کوتاه شروع می‌شود: ۱. متوجه شوید چه اتفاقی در ذهن‌تان در حال رخ دادن است. ۲. مکث کنید و چند نفس عمیق بکشید. ۳. افکارتان را نام‌گذاری کنید. ۴. آن‌ها را به چالش بکشید و از زاویه‌ای دیگر نگاه کنید. ۵. فقط یک قدم کوچک بردارید. ۶. با خودتان مهربان باشید. ۷. با فردی امن صحبت کنید یا احساساتتان را بنویسید. بسیاری از ما تصور می‌کنیم که احساسات دشوار نتیجه‌ی واقعیت هستند؛ در حالی که اغلب آنچه ما را رنج می‌دهد، داستانی است که ذهنمان درباره‌ی آن واقعیت می‌سازد. تفکر منفی معمولاً با یک فکر آغاز می‌شود: «من نمی‌توانم.» «همه‌چیز خراب شد.» «هیچ راهی وجود ندارد.» اما هر بار که بدون قضاوت به این افکار نگاه می‌کنیم، به خودمان یادآوری می‌کنیم که: فکر، واقعیت نیست. فکر فقط یک رویداد ذهنی است که می‌آید و می‌رود. گاهی خروج از مارپیچ به معنای حل کردن همه مشکلات نیست؛ بلکه یعنی اجازه ندهیم ذهن، ما را از لحظه‌ی اکنون و توانایی‌هایمان جدا کند. بهبود یک مقصد نیست؛ فرآیندی است که با انتخاب‌های کوچک و آگاهانه در هر روز ساخته می‌شود. بهبود ممکن است؛ قدم به قدم. @LeilaPsychotherapist

چرخه نزولی تفکر منفی @LeilaPsychotherapist
+1
چرخه نزولی تفکر منفی @LeilaPsychotherapist