Muffin
Open in Telegram
t.me/HidenChat_Bot?start=8632952536
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
195
Subscribers
-124 hours
-87 days
-5230 days
Posts Archive
195
Repost from سبزآبی؛
[نامه اول ]
[دارچین (ساشا)]
ساشا عزیزم، من تو را درک میکنم. گاه انسان نه جرعت پریدن دارد، و نه قدرت ایستادن. بین این دو و در دشت بلاتکلیفی نفس میکشد. واقعا هم بلاتکلیفی به مانند دشت است، خالیست، و تو را خالی میکند. تو را میدانم، و میفهمم. همهی انسانها باید گاهی خودشان را گم کنند، و خودی را که حالا تغییر کرده را پیدا کنند. دیگر چیزی نمیگویم، من نمیتوانم تو را پیدا کنم و به خودت تحویل دهم! فقط وقتی خودت را پیدا کردی، فراموش نکن که چقدر دنبالش گشته بودی.
حالا وقت آن است که با خیال راحت اشتباه کنی. همه چیز را را خراب کنی؛ کسی که در درونت زندانی شده را بکشی و دیگری را متولد کنی. نمیبینی؟ بدنت هم از کسی که هستی خسته شده! ساشا؛ همیشه چیزی برای از دست دادن هست، حتی وقتی که تنها دستهایت را داری. میدانم، میترسی. ویرانی ترس دارد. اما چه کسی میتواند انکارش کند؟ چه کسی وجود ترس را انکار میکند؟ اغلب میترسند از اینکه بگویند که "میترسند". ساشا، من هم میترسم.
از نبات🍬 برای : @BlueLilyf
