کانون تولید محتوا( پویا نگاران)
Open in Telegram
🎙 از پشت میکروفن تا روی صحنه… جایی برای صداها، ایدهها و قلمهای خلاق 🎭✨ ادمین پاسخگو کانال:👇🏻 @WwAdmin_poyangaran1 ارتباط با دبیر کانون:👇🏻 @Dabir_poyangaran
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
323
Subscribers
-124 hours
+107 days
+3830 days
Posts Archive
🎙️📚 شروع یک مسیر تازه در کانون تولید محتوا( پویانگاران)
قراره بخش کتاب صوتی کانون رو استارت بزنیم؛ جایی که قراره کتابها رو با صدای بچههای کانون بشنویم و با هم، چند دقیقهای از دنیای شلوغ روزمره فاصله بگیریم. ✨
حالا نوبت شماست! 👀
دوست دارین چه کتابهایی رو به صورت صوتی ضبط کنیم؟
📖 چه موضوعاتی براتون جذابتره؟
رمان؟ روانشناسی؟ داستان کوتاه؟ شعر؟ فلسفه؟ کتابهای انگیزشی یا حتی آثار ایرانی؟
اسم کتاب و موضوع موردعلاقهتون رو در دایرکت و یا ب صورت ناشناس ارسال کنید
شاید کتاب صوتی بعدی کانون، همون پیشنهادی باشه که شما دادین! 🎧✨
#کانون_پویانگاران
#کتاب_صوتی
#پیشنهاد_کتاب 🎙️📚
برای روزهایی که فکر میکردم تمام نمیشوند:
این روزها، با نوسان خبرها و پرسشهای مبهمی که مدام بین «دانشگاه حضوری میشود؟ نمیشود؟ مجازی است؟» در رفتوآمدند، بیش از همیشه دلم برای دانشگاه و خاطراتش تنگ میشود؛ برای تمام آن روزهایی که زمانی آرزو میکردم هرچه زودتر تمام شوند.
خاطراتی تلخ و شیرین؛ درست شبیه خود زندگی. هر وقت اتفاق ناگواری برایم میافتاد، یا روزی را با دلخوری و ناراحتی به پایان میرساندم، با خودم میگفتم: «کاش زودتر تمومشه برگردم خانه.» گاهی واقعاً طاقتم طاق میشد. دلم برای خانه، برای آرامشش، برای تخت خودم و خانوادهام تنگ میشد و خیال میکردم برگشتن به خانه یعنی تمام شدن همهی خستگیها. اما حالا تقریباً نه ماه از آخرین باری که در خوابگاه و دانشگاه بودم میگذرد و عجیب است که همان جایی که روزی دلم میخواست از آن فرار کنم، حالا تبدیل شده به یکی از جاهایی که بیشتر از همه دلم برایش تنگ میشود.
گاهی حضور بعضی آدمها، کلاسها و حتی راهروهای خوابگاه را برایم غیرقابل تحمل میکرد راستش آن روزها هنوز بلد نبودم آدمهایی را که باعث رنجم میشوند، نادیده بگیرم و از کنارشان عبور کنم. اما امروز، بعد از نه ماه فاصله، انگار چیزهایی را یاد گرفتهام که آن روزها بلد نبودم؛ یاد گرفتهام بعضی آدمها ارزش ناراحت شدن ندارند و گاهی بهترین واکنش، نادیده گرفتن است...
دلم میخواهد دوباره به خوابگاه برگردم، با مبینا و هانیه و ماریا خاطرات تازه بسازیم، دوباره در حیاط یاس بنشینیم و بساط غیبتهایمان را پهن کنیم؛ همان غیبتهایی که شاید آن روزها برایمان معمولی و تکراری بودند، اما امروز حتی فکر کردن بهشان لبخند روی صورتم میآورد.
این روزها گاهی گالری گوشیام را باز میکنم و بین عکسها و فیلمهای قدیمی میچرخم. آدمهایی را میبینم که شاید امروز دیگر هیچ نقشی در زندگیام ندارند، اما هنوز در گوشهای از خاطراتم زندگی میکنند.
و راستش را بخواهی، فکر نمیکنم آدمها و خاطرات هیچوقت واقعاً فراموش شوند، بلکه فقط شکل حضورشان عوض میشود.
هر آدمی که روزی وارد زندگی ما شده، انگار در گوشهای از ذهنمان برای خودش خانهای میسازد. بعضیها یک خانهی اجارهای دارند؛ مدتی میمانند و بعد میروند. بعضیها آپارتمانی کوچک در گوشهای از ذهنمان دارند و بعضی دیگر، خانهای زیبا با حیاطی کوچک و باغچهای پر از گل؛ خانهای که شاید سالها به آن سر نزنیم، اما هنوز هست.
آدمی را میبینیم که سالهاست از زندگیمان رفته، اما ناگهان تمام خاطراتی که با او داشتهایم، دوباره زنده میشوند؛ انگار نه انگار که سالها گذشته است. شاید یکی از عجیبترین کارهای ذهن ما همین باشد؛ اینکه آدمها را از زندگیمان بیرون میکند، اما خاطراتشان را نگه میدارد.
راستش ما انسانها، وقتی چیزی را از دست میدهیم، تازه «ایکاش»هایمان شروع میشوند، مثلا من هرروز با خود میگویم: ایکاش بیشتر از خوابگاه عکس و فیلم گرفته بودم، ایکاش فلان کار را انجام داده بودم، ایکاش با دوستم فلانجا رفته بودیم، یکاش آن شب بیشتر بیدار میماندم و هزاران ایکاش دیگر...
حتی دربارهی بعضی دوستیها هم پشیمانیهایی هست. آدمهایی که شاید امروز فکر کنیم کاش هیچوقت وارد زندگیمان نمیشدند، کاش آن دوستی را شروع نکرده بودیم، کاش آنهمه وقت و انرژی را صرفشان نکرده بودیم.
اما مامان همیشه یک جمله دارد که هربار به یادش میافتم، کمی آرامتر میشوم: «اگر تو با اون آدمها دوست نمیشدی، الان این آگاهی و تجربه رو نداشتی. پس بگیر به فال نیک.»
شاید حق با او باشد، شاید قرار نیست همهی آدمهایی که وارد زندگیمان میشوند، تا آخرش بمانند. بعضیها میآیند تا چیزی به ما یاد بدهند و بعد، بیسروصدا از زندگیمان عبور کنند.
شاید تلخی خاطرات دانشگاه و خوابگاه برای من بیشتر از شیرینیهایش باشد، اما بابت تکتک آن لحظهها شکرگزارم؛ حتی بابت روزهای بد، آدمهای اشتباه و دلخوریهایی که آن زمان آرزو میکردم هرچه زودتر تمام شوند. چون حالا، بعد از نه ماه، میفهمم ارزش بعضی لحظهها را درست وقتی میفهمیم که دیگر تکرار نمیشوند.
دلم برای تمام آن شببیداریها، خواب ماندن کلاسهای هشت صبح، بیرون رفتنهای بین و بعد کلاس، خندههای بیدلیل و حتی کافورپلوهای سلف تنگ شده است، به راستی چه کسی فکرش را میکرد روزی حتی برای غذایی که آن زمان با غر زدن میخوردیم هم دلتنگ شویم؟دلم برای روزهایی تنگ شده که آن زمان فکر میکردم عادیاند، اما حالا میدانم بخشی از زیباترین خاطرات زندگیام بودهاند.
و شاید اگر دوباره برگشتم، این بار بیشتر قدرشان را بدانم؛
چون حالا میدانم هیچ روزی آنقدر معمولی نیست که ارزش خاطره شدن نداشته باشد.
|مهدیه|
•پنجم شهریورماه صفرپنج•
نه دست و پای غم را چسبیده ام
و نه دخیل بسته به رنج و آه و نالهام .
در پی خوشی این سو و آن سو میگردم و اگر ردی از شادی به سویم روانه شود، خود را به آن میآوزیم و رهایش نمیکنم .
اما انگار که او ز من فراریست و از من میگریزد ، چو آهویی ز تیر شکار ؛
و به من بعید است، چو شکوفه ها به تن خشکیدهی درخت بادامِ آذر ماه .
بی تو زندگی مانند همیشه ردی از بوسهی شادی بر تنم میگذارد ، اما کمی دردناک و کمی گذرا تر .
حلق آویز شده در سقف کوچه ای که مرا در آغوشت گرفتی و مُرده در خیابانی که رهایم کردی ، به ابر ها خیره ام ، این ابرها که نه میبارند و نه میروند، درست شبیه به بغضِ شب تولدهایم که در انتظار تو نشسته بودم .
و تنم یخ زده و تبدار همچو هوای دی ماه .
تو نه در آغاز ، درودی به من داده بودی و نه در میانهی داستان ، قول ماندنی ؛
و حتی زبانت برای وداعِ با من خسته بود .
چرا اینگونه بر رفتنت، پریشان خاطر نشسته ام ؟
تو آشنای بیگانه ام بودی ، که عزیزِ خوارت بوده ام .
هرگزِ هنوزم بودی ، که ابدِ فانیات بودم .
مرا هزاران غم و بود و تو عزیزترینِ آنها ؛
تو را هزاران پک سیگار بود و من ، رقیق ترینِ آنها .
-شیوا
روز های بهتری داشتم اگر تو میدانستی ماندنت برایم مقدس تر از زندگی است.
روز هایم با وجود تو زیباتر میشد، نگاهم که میکردی حسِ پروانه سفیدی را داشتم که از پیله رها شده و به سمت آسمانِ آبی پرواز میکند.
چه بلایی بر سر ما آمد؟
چه کسی تو را به رفتن های طولانی و در نهایت فراموشی مطلق مجبور کرد؟
جبرِ زندگی بود یا حسادت و نفرین انسان ها ؟
راستش را بخواهی من نفهمیدم،
نفهمیدم چرا رفتن را ترجیح دادی...
تنها میدانم من در قلبت شاپرک کوچکی بودم که عمرِ کوتاهی داشت.
در دلِ تکهای سرد از فلز،
مرگ را پنهان کرده بودند.
خاک اما
با مرگ آشنا نبود.
آرام،
تمامِ سنگینیِ آن را
به دوش کشید
و روزی
از همان زخم،
گلی رویاند
که هر گلبرگش
جوابِ کوتاهی بود
به تمامِ گلولههایی
که خیال میکردند
پایان،
آخرین واژهی جهان است.
به نام خالق نور و عشق
میخواهم هر روز، آنقدر مراتع سبز گرین گیبلز را بدویم که درست بعد از اینکه دیگر پا هایم را حس نکردم،
روی چمن ها و شاید کنار چند گل کوچک و سفید روی زمین کنارت دراز بکشم.
مو هایت باز دور انگشتم بپیچند و من را متوجه این نکته کنند که چشم های من دارد زیبایی ات را هدر میدهند، و در حقیقت نمیتوانند به رنگ آمیزی پیکر تو تمام و کمال نگاه کنند.
شاید این هفته در انجمن سری نویسندگان جوان این نوشته را میخواندم و تو از خجالت سرخ میشدی.
و طرح کک و مکی گونه ات شبیه بازتاب ذرات خاک معلق در نور آفتاب میدرخشید.
نمیدانی چقدر دوست دارم در توهماتم با تو آنقدر تخیل قویی داشتم، که دیگر هیچ چیز جز آنها در زندگی ام نماند.
کسانی که بیشتر مراقب
احساس و قلب دیگرانند
را تا به حال از نزدیک دیدهاید..؟
چشمهایشان، لبخندهایشان،
اشکها، قدمها، حرفها و
نگاهشان را شنیدهید .. ؟
معمولاً خودشان کمتر
دیده میشوند.. ! گاهی
زمان آنها معرفی میکند،
دست خودشان نیست، ضرورت
و تکلیف مهمی راه میشود برای
خوانده شدنشان.. ! آنها آنقدر
به رنج دیگران مشغولاند که کسی
متوجه خستگی خودشان نمیشود..
و این یکی از تنهاییهای پنهان
انسانهای اهل مسئولیت است .. !
پناه میشوند، بیآنکه انتظار
داشته باشند که کسی
پناه آنها باشد..
خوشحال میشیم امروز دلنوشته های خودتونو برامون یا به صورت ناشناس یا داخل دایرکت کانال بزارین
به همراه اسمتون داخل کانال قرار میدیم و لذت میبریم 🔥✨
t.me/HidenChat_Bot?start=7175817322
#دلنوشته
بعضی از سختترین جنگها بیصدا اتفاق میافتند.
مردم فقط نتیجه را میبینند،
اما از شبهایی که ناامید بودی،
از اشکهایی که پنهان کردی،
و از دفعاتی که دوباره از نو شروع کردی،
چیزی نمیدانند.
🎙دلنوشته | جایی میان تاریکی و امید✨گاهی امید آنقدر شکننده است که حتی نمیتوان به ماندنش اطمینان کرد؛ میآید، در دل تاریکی روشن میشود و درست همان لحظهای که میخواهی به آن تکیه کنی، از میان انگشتانت میگریزد 🪶شاید ارزش امید، نه در ماندگار بودنش، که در تلاش ما برای زنده نگه داشتنش باشد شاید تمام ماجرا همین باشد؛ ایستادن در برابر پوچی، چنگ زدن به یک جرقهی کوچک و انتخاب دوبارهی زندگی، حتی وقتی هیچ تضمینی برای روشن ماندن آن جرقه وجود ندارد. ✨ این قسمت از پادکست پویانگاران، روایتی است از امید؛ از شکنندگیاش، از رفتنش و از میل انسان به دوباره یافتنش.
🎙️ گوینده: زینب محمدی ✍🏻 نویسنده: ریحانه زیدآبادینژادــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🌱 کانال پویانگاران: | بله | ایتا | تلگرام | اینستاگرام ــــــــــــــــــــــــــــــــــ #پادکست #پویانگاران #امید #فلسفه #زندگی #پوچی #معنا #تامل #کانون_تولید_محتوا #دانشگاه_یزد #پادکست_فارسی
بخشی از چهارمضراب مخالف سهگاه استاد مشکاتیاننوازنده این قطعه بسیار زیبا :محمد صدرا عدالت زاده عضواصلیکانونپویانگاران🦋 #باماهمراهباشید
🦋 به همه اعضای جدید کانون پویانگاران خوش اومد میگیم! 🌱✨
خیلی خوشحالیم که از این به بعد کنارمون هستین. امیدواریم با حضور و ایدههای قشنگتون، کنار هم هر روز بهتر و قویتر بشیم. 🫶🏻🎙️🎨
به جمعمون خوش اومدین! 💐
گاهی یک نام،دروازه هزاران خاطره میشود.
قرن ها از آن روزگار گذشته است.
سنگ های پاسارگاد هنوز ایستاده اند
باد از میان ویرانه های شهر باستانی میگذرد،
و تاریخ ،ارام ورق میخورد
در سرزمینی ک تمدن ها یکی پس از دیگری شکل میگرفتند.
مردی از پارس برخاست،
مردی ک نامش قرار بود قرن ها بعد نیز شنیده شود..
صدایی به گوش میرسد…
صدایی که از سنگ ها برخاسته و در دل تاریخ ماندگار شده.
کوروش بزرگ،مردی از گذشته
نه فرمانروایی از جنس ترس ،فرمانورایی از جنس احترام.
ن فتحی با خون بلکه فتحی با اندیشه.
یاد او، بازگشتیست به ریشهها
راهی برای شناختن هویت یک ملت.
نامی که اگر هزاران سال از آن بگذرد، محو نمیشود
و هر نسل، به شکل تازهای دوباره آن را کشف میکند.
کوروش بزرگ؛
یادگاری از دورانی که ایران به جهان درس بزرگی داد.
📩نویسنده این متن: دینا عسکری
🏛️ تاریخ | زادروز کوروش بزرگکوروش بزرگ، بنیانگذار شاهنشاهی هخامنشی؛ نامی که پس از گذشت قرنها همچنان در روایت تاریخ ایران و جهان حضور دارد. 🏺 از پارس تا پاسارگاد، ردپای فرمانروایی را دنبال میکنیم که در دورهای سرنوشتساز از تاریخ، بخش بزرگی از جهان باستان را به هم پیوند داد. 🌿 زادروز کوروش، فرصتی است برای مکثی کوتاه در میان تاریخ؛ نگاهی به مردی که نامش با یکی از مهمترین فصلهای تاریخ ایران گره خورده و یادش در گذر هزاران سال همچنان باقی مانده است.
🎙️ نویسنده و گوینده: یگانه عبداللهیــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🌱 کانال پویانگاران: | بله | ایتا | تلگرام | ــــــــــــــــــــــــــــــــــ #پادکست #کوروش_بزرگ #زادروز_کوروش #هخامنشیان #پاسارگاد #ایران_باستان #تاریخ_ایران #فرهنگ_ایرانی #دانشگاه_یزد #کانون_تولید_محتوا #کانون_پویانگاران
🌾 ورقی از تاریخ اپیزود دوم | شهریورگان؛ روایتی از شهریاری آرمانیدر ادامهی پادکست پویانگاران، این بار به سراغ مفهوم «شهریور» در اندیشهی زرتشتی و جشن شهریورگان میرویم؛ مفهومی که در آن فرمانروایی شایسته، حمایت از تهیدستان و ایستادگی در برابر بیداد در کنار یکدیگر معنا پیدا میکنند. 🪷 از "خَشَثْرَهوَیریَه"، یکی از امشاسپندان، تا پیوند شهریور با فلزات و گل ریحان؛ این روایت بخشی از معنای نمادین شهریور و جایگاه آن در فرهنگ ایران باستان را بازگو میکند 🌿 شهریورگان نیز در چهارمین روز از ماه شهریور برگزار میشد؛ جشنی که در برخی روایتها با کشاورزی، پایان فصل کشت و برداشت محصول و شادمانی پیوند خورده است.
🎙️ گوینده: یگانه عبدالهی ✍🏻 نویسنده: محمدصدرا عدالتزاده 🖋️ ویراستار: ریحانه زیدآبادینژادــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🌱 کانال پویانگاران: | بله | ایتا | تلگرام | ــــــــــــــــــــــــــــــــــ #پادکست #شهریورگان #شهریور #ایران_باستان #فرهنگ_ایرانی #آیین_های_ایرانی #زرتشتی #تاریخ_ایران #دانشگاه_یزد #کانون_تولید_محتوا #کانون_پویانگاران
🏺 ورقی از تاریخ اپیزود اول | جشن شهریورگاندر این قسمت از پادکست پویانگاران، به سراغ یکی از جشنهای کهن ایران باستان میرویم؛ جشنی که در کنار آیین و شادمانی، بخشی از نگاه ایرانیان به زندگی، نیکی و فرمانروایی شایسته را در خود جای داده است. 🌿 شهریورگان تنها نامی در تقویم باستانی نبود؛ روایتی است از جامعهای که شادی را موهبتی ارزشمند میدانست و فرمانروایی را در پیوند با عدالت و نیکرفتاری معنا میکرد. 🎧 در این روایت، از باور ایرانیان باستان به شادی میشنویم و با مفهوم شهریورگان و جایگاه آن در فرهنگ و اندیشه ایرانی آشنا میشویم؛ جشنی که میتواند دریچهای باشد برای شناخت بخشی از جهانبینی ایران باستان.
🎙️ گوینده: فاطمه قائدی ✍🏻 نویسنده: محمدصدرا عدالتزاده 🖋️ ویراستار: ریحانه زیدآبادینژاد 🪕نوازندهی سنتور زیرصدا: محمدصدرا عدالتزادهــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🌱 کانال پویانگاران: | بله | ایتا | تلگرام | ــــــــــــــــــــــــــــــــــ #پادکست #شهریورگان #ایران_باستان #فرهنگ_ایرانی #تاریخ_ایران #جشنهای_ایرانی #فرهنگ_باستان #دانشگاه_یزد #کانون_تولید_محتوا #کانون_پویانگاران
🎬🎙️ فراخوان ارسال آثار | جشنواره رویش ۱۴
اگه توی یک سال گذشته در زمینه دوبله، گویندگی، مجریگری، تولید محتوا، نماهنگ کوتاه، عکاسی یا مستند اثری تولید کردی، وقتشه بهترین اثرت رو برای جشنواره رویش انتخاب کنی!
📌 آثار ارسالی باید جدید باشند و در جشنواره رویش ۱۳ ارسال نشده باشند.
🌱 کانون تولید محتوا پویانگاران دانشگاه یزد از ایدهها و آثار تولیدی شما استقبال میکنه.
برای ارسال آثار و دریافت اطلاعات بیشتر:
📩 @Dabir_poyangaran
🎥 صدایت، روایتت، تصویرت و ایدهات میتواند دیده شود.
