en
Feedback
پناهِ بی‌پناهྀི

پناهِ بی‌پناهྀི

Open in Telegram

«بی‌پناه بودم؛ تا رسیدی و بی‌آن‌که قولی بدهی، شبیه پناه شدی.» برای شنیدنتون @Panah_e_tobot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
293
Subscribers
-524 hours
-17 days
+2630 days
Posts Archive
چنان که با تو درآمیخته‌ام یقین دارم که با من از نفس اولین عجین بودی
حسین منزوی

اسب گفت: بعضی‌وقت‌ها. پسرک پرسید: بعضی وقت‌ها چی؟ اسب گفت: بعضی‌وقت‌ها بلندشدن و ادامه‌دادن کار شجاعانه و شکوهمندیه.
پسرک، موش کور، روباه و اسب_چارلی مکسی

Homayoun-Shajarian-Tahmoures-Pournazeri-Del-Be-Del-256.mp310.65 MB

کاش می‌شد آدمی، گاهی فقط گاهی به اندازه نیاز بمیرد بعد بلند شود آهسته آهسته خاک‌هایش را بتکاند اگر دلش خواست برگردد به زندگی، دلش نخواست بخوابد تا ابد.
خسرو شکیبایی

از برای خاطر اغیار خوارم می‌کنی من چه کردم کاینچنین بی‌اعتبارم می‌کنی روزگاری آنچه با من کرد استغنای تو گر بگویم گریه‌ها بر روزگارم می‌کنی گر نمی‌آیم به سوی بزمت از شرمندگیست زانکه هر دم پیش جمعی شرمسارم می‌کنی گر بدانی حال من گریان شوی بی‌اختیار ای که منع گریه بی‌اختیارم می‌کنی گفته‌ای تدبیر کارت می‌کنم وحشی منال رفت کار از دست کی تدبیر کارم می‌کنی
وحشی بافقی

امیدوارم شادی همیشه راه خونه‌ت رو پیدا کنه.

+1
🎬وینچنزو

من عشقی رو ترجیح می‌دم که دلیلی براش وجود نداشته باشه.
دیالوگ

آرام؟ آرام برای چه باید گرفت؟ وقتی بمیریم خود به خود آرام می‌گیریم؛ پیش از آنکه بمیریم که نباید بمیریم.
کلیدر_محمود دولت‌آبادی

در دو چَشمِ مَن نِشین ای آن که از مَن مَن‌تری
مولانا

ماه؟ مگه چشم‌های خودت رو تا حالا ندیدی؟

هروقت که حس کردید بی‌پناهید یادتون بیاد اینجا هست، من هستم و بغلتون می‌کنم.

می‌خواهم اقلا یک نفر باشد که من با او از همه‌چیز همان‌طور حرف بزنم که با خودم حرف می‌زنم.
ابله_داستایفسکی

02 Tasnife Gholab.mp37.18 MB

ز اندازه بیرون تشنه‌ام، ساقی بیار آن آب را اول مرا سیراب کن، وآن گه بده اصحاب را من نیز چشم از خواب خوش، بر می‌نکردم پیش از این روز فراق دوستان، «شب‌خوش» بگفتم خواب را هر پارسا را کآن صنم، در پیش مسجد بگذرد چشمش بر ابرو افکند، باطل کند محراب را من صید وحشی نیستم، در بند جانِ خویشتن گر وی به تیرم می‌زند، اِستاده‌ام نُشّاب را مقدار یار هم‌نفس، چون من نداند هیچ‌کس ماهی که بر خشک اوفتد، قیمت بداند آب را وقتی در آبی تا میان، دستی و پایی می‌زدم اکنون همان پنداشتم، دریای بی‌پایاب را امروز حالا غرقه‌ام تا با کناری اوفتم آن گه حکایت گویمت، درد دل غرقاب را گر بی‌وفایی کردمی، یَرغو به قاآن بردمی کآن کافر اَعدا می‌کشد، وین سنگ‌دل اَحباب را فریاد می‌دارد رقیب، از دست مشتاقان او آواز مطرب در سرا، زحمت بُوَد بواب را «سعدی! چو جورش می‌بری، نزدیک او دیگر مرو» ای بی‌بصر! من می‌روم؟ او می‌کشد قلاب را
سعدی

+1
Shrinking

غم و غصه موجود موذی و لاشی‌ایه، وقتی حواست نیست یهویی میاد و وجودت رو می‌گیره.
دیالوگ