نبهان؛
Open in Telegram
توی فیلم اشک هور میگفت: " وقتی یه چیزی توی سرت گم میشه باید بگردی پیداش کنی مگرنه برای همیشه از یادت میره" اینجا گمشده های توی مغز منه.. اگه ننویسم دیگه خیلی سخت پیدا میشه برای پیشنهاد، انتقاد و فحش در خدمتیم: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8186950620
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 387
Subscribers
+824 hours
+237 days
+26130 days
Posts Archive
1 387
و چقدر روایت شهادت تو،
داغ شهادت رقیه(س) را زنده میکند..
سال ها پیش، نامرد هایی عروسک رقیه (س) را ازش گرفتند و حالا نامرد هایی تو را از عروسک هایت گرفتند..
عروسک ها هم دلتنگ میشوند..
گهگاهی دنبال دستان کوچک صاحبانشان میگردند تا آرام در بغل آنها آرام بگیرند..
همان دستان کوچکی که با ذوق در آغوششان میگرفت..
چگونه باید باور کرد آن دستان کوچک زیر مشتی از خاک آرام گرفته است؟
چگونه باید باور کرد که آن چشمان معصوم، حالا دیگر نیست تا ذوق کند؟
چگونه باید باور کرد هنوز هم دخترک های سه ساله شهید میشوند؟
چگونه باید باور کرد؟
شهیده ی سه ساله ی اغتشاشات دی ماه، ملینا اسدی
1 387
خانم لاله مرزبان
بازیگری که تمام دارایی و شهرتت رو مدیون به مردم ایران هستی..
ای کاش میفهمیدی بچه های میناب هم بچه های ایران بودند،
شهدای پاسداری که تا آخرین لحظه برای امنیت وطنشون ایستادند هم مردم ایران بودند،
مردم عادی ای که در خیابان ها و در خانه هایشان روی سرشان بمب اسرائیلی آمریکایی ریخت، مردم ایران بودند.
از آزادی بانوان حرف زدی..
بانوان نخبه ی ایرانی به موفقیت میرسند
و ارباب امثال شما ترورشون میکنند.
ای کاش میفهمیدی امثال شهیده نخبه مهسا طاهری هم مردم ایران بودند!
1 387
مگر نمیگفتند
دنیا زِ هم جدا نکند،
رفیق های در آغوش هم گریسته را؟..
پس چرا دیدار ما به قیامت افتاد؟
#دل_نوشته
1 387
راست میگویند،
دختر ها بابایی اند..
آخر، آنقدر وابسته ی پدرش بود که حتی برای شهادت هم نگذاشت پدرش بدون او برود..
جنگ 12 روزه که پدرش به دل میدان رفته بود،
مدام جویای احوال پدرش میشد.
خیلی نگران بود و میگفت:
« اگر اتفاقی برای بابا مسعود بیوفته، من باید چیکار کنم؟»
جنگ 12 روزه که تمام شد و پدرش رو دید خیلی خوشحال شد.
اما باز هم وقتی جنگ رمضان آغاز شد..
دلش بیتاب و نگران پدرش بود.
عسل تحمل دوری از پدرش را نداشت و همین کافی بود تا شهادتشان با نام شهادت پدر و دختری باهم رقم بخورد..
شهید مسعود کهریزی شهیده دانش آموز عسل کهریزی
1 387
مزارش را بعد از شهادتش خودش در وصیت نامه اش طراحی کرده بود.
در وصیت نامه نوشته بود خرج مراسم و مزار با خودتان باشد..
حتی بعد از شهادت هم نگران هزینه ی بیت المال بود.
همیشه میگفت:
" عشق به امام حسین از نوع دیگری است.. "
حتی بعد از شهادتش این را هم ثابت کرد.
در برگه ی از وصیت نامه اش نوشت:
" برای من اشکی نریزید،
برای حسین (ع) اشک بریزید که کسی رو نداشت.. "
برگه ای از وصیت نامه ی شهید علیرضا الوندی
1 387
پدر دهه هشتادی ای که آرزوی دیدن فرزندش را به حسرت برد..
شهید امیرحسین کاویانی مهندس هوا و فضا سپاه پاسداران که تنها شش ماه از آغاز زندگی مشترکش گذشته بود و در حالیکه همسرش باردار بود و در انتظار فرزندش روز ها را شب میکرد، در دزفول حین عملیات وعده ی صادق 4 مجروح شد.
اصابت ترکش به بدنش آنقدر شدید بود که در نخستین ساعات مجروحیت به کما رفت.
کمتر از 24 ساعت بعد به هوش آمد و بعد از 20 روز بستری بودن در بیمارستان سرانجام در چهارم فروردین 1405، به درجه ی رفیع شهادت نائل شد.
مادر شهید روایت میکردند:
" صدای امیرحسین که بعد از ساعت ها سکوت، بالاخره جان گرفت، هنوز در گوشم میپیچد. اولین کلمه ای که به زبان آورد اسم رفیقش «شهید امیرحسین ارجمندنژاد» بود..
وقتی فهمید که هم رزمش شهید شده، موجی از اشک بی اختیار از گوشه ی چشمانش جاری شد..
انگار درد ترکش های در بدنش کمتر از درد فراق رفیقش بود. "
شهید جنگ رمضان، شهید امیرحسین کاویانی
1 387
آن قدر بهم نزدیک بودند که؛
تقدیر هم نتوانست جدایشان کند..
شهید علیرضا تاجیک شهید علی فیاضی
1 387
قبل از شهادت عکس شهید علیرضا عباسی روی سینه اش گرفته بود..
بچه ها که به شوخی و خنده ازش پرسیدن نمیخوای عکس این شهید رو از خودت جدا کنی..
گفت:
" چند بار این شهید به خوابم اومده و گفته قبل عید مهمون خودم هستی.. "
چند دقیقه بعد اولین خبر بهم ریختی شهر و شروع جنگ به گوشمون رسید.
همه که آماده شدن سر پست قرار بگیرن..
عکس رو بوسید گذاشت کنار..
و چند ساعت بعد،
شهید شد.
انگار شهید عباسی خیلی منتظر مهمونش بود..
#دل_نوشته
1 387
شهید علیرضا الوندی عزیز یکی از رفقای بسیار صمیمی و خوبمون بودند..
تا حالا چندین روایت هم از این رفیق شهیدمون داخل کانال قرار گرفته..
لطفا اگه این روایت رو خوندید،
یه صلوات یا فاتحه برای این شهید عزیز بفرستید و یادشون کنید.
1 387
علیرضا خیلی پر جنب و جوش بود..
و این فعال بودنش به هوش بالایی که داشت بر میگشت.
فرمانده هم همیشه از هوش علیرضا تعریف میکرد.
در حین جوونی خیلی روحیه ی عارفانه ای داشت..
ساعت که از نیمه شب میگذشت،
اگر همه ی بچه های پایگاه دور هم جمع میشدن بحث رو شروع میکرد و خیلی تحلیل های قشنگی از دنیا و آخرت داشت.
وقتی شروع به صحبت میکرد دیگه خبری از شوخی و خنده نبود..
جوری قشنگ صحبت میکرد که همه سکوت میکردیم تا حتی یک کلمه از صحبت هاش رو از دست ندیم.
بعد از شهادتش هم به رسم رفاقت گهگاهی دور مزارش جمع میشیم..
انگار هنوز باور نکردیم علیرضا رفته..
انگار هنوز منتظریم تا بحث رو شروع کنه و ما هم گرم شنیدن صحبت هاش بشیم..
علیرضا تنها 40 روز از عقدش گذشته بود که شهید شد..
و رفقا و خانواده اش رو با حسرت دیدن دوباره ی چهره اش روی زمین خاکی جا گذاشت..
علیرضا در گلزار شهدای کرمانشاه،
قطعه ی 10، ردیف 15، سنگ 13 ام به خاک سپرده شده.
شهید علیرضا الوندی
1 387
+1
قرار بود تازه عروسی بگیرند،
اما شهادت مهلت نداد رخت دامادی بر تن اش بنشیند.
همسر شهید روایت میکردند:
همسر شهید من، علی رخشبهار..
مردی بود که مرگ معمولی را نمیخواست.
او تشنهی پرواز بود..
آنقدر تشنه که میگفت: «شهادت یعنی جوری بری که هیچی ازت باقی نمونه تا آدم واقعا جاویدان بشه.»
ساعتهای بین 9 صبح تا 3 ظهر، برای علی من، ساعتهای بندگی محض میان شعلههای آتش بود. در لحظه ی شهادت، با همان عشقی سوخت که همیشه آرزویش را داشت..
ده روز طول کشید تا هویتش رو شناسایی کنن. درست همونجوری که همیشه آرزو داشت و میگفت: «شهادت فقط جاویدالاثر..»
هیچچیز از خود باقی نگذاشت..
تمامِ خودش را قربانی راهش کرد تا ثابت کند مردان خدا، حتی با رفتن جسمشان، زندهتر از همیشه خواهند بود..
شهید والامقام علی رخش بهار
1 387
از رفاقت تا شهادت
رفیق بودند،
هم هیئتی..
از همان ها که "سرش بره قولش نمیره"
باهم سینه میزدند و ذکر حسین (ع) میگفتند..
باهم"
امیرمحمد احمدی و محمد مهدی حسینخانی
دو دانش آموز اهل کرمان،
وقتی تب و تاب این روز ها را دیدند،
طاقت تماشا از کف دادند..
و به دلِ مناطق آسیب دیده در تهران زدند، که آجری از روی آجر بردارند و کمکی باشند برای مردم دل خسته..
که در حمله صهیونی-آمریکایی
"باهم"
به شهادت رسیدند..
راست میگویند..
دنیا زِ هم جدا نکند،
رفیق های در اغوشِ هم گریسته را..
شهید امیرمحمد احمدی شهید محمد مهدی حسینخانی
1 387
تَدْمَعُ الْعَيْنُ.. وَيُوجَعُ الْقَلْبُ،
وَيَشْتَدُّ الشَّوْقُ،
وَلَا نَقُولُ إِلَّا مَا يُرْضِي الرَّبَّ..
چشم اشک میریزد.. دل به درد میآید،
و دلتنگی سخت میشود،
اما سخنی نمیگوییم مگر آنچه پروردگار را خشنود کند..
1 387
ظهور در جمجمه هاست
نه در جمعهها..
-علامه حسنزاده آملییاد صاحب الزمان رو همیشه در ذهن هایتان زنده نگه دارید..
1 387
_حاجی میگفت:
" چه چیزی در سربند حسین (ع) روی پیشانی اش دیدی که چشم ازش برنداشتی؟ "
کمی مکث کرد
و بعد زیر لب زمزمه کرد:
" الشُّهَدَاءُ مُشَفَّعُونَ بِالْحُسَيْن.. "
#دل_نوشته
1 387
گفت: حاجی دستتو بنداز دور گردنم.
حاجی جواب داد: نه! من دست دور گردن هر کس انداختم، شهید شده..
شهید محمد حسین عزیزی
1 387
میگفت:
"آنها عزیزان شان را
با دستان خود دفن کردن
که ما عزیزان مان را
با دستان خود در آغوش بکشیم.."
پاسدار شهید حبیب نوذری
