𝐄𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠 𝐢𝐬 𝐏𝐨𝐬𝐬𝐢𝐛𝐥𝐞 🦢
Open in Telegram
⋆ ثبت خاطرات یک انسان تلاشگر ؛ ˚₊‧ ꒰ 🦢🕯️꒱ ‧₊˚ @lRaviarchivelbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
291
Subscribers
-424 hours
-277 days
-3930 days
Posts Archive
خیلی روز خوبی بود امروز واسم.
دیشب خواب کافی داشتم . صبح زود بیدار شدم . صبحونه مورد علاقمو خوردم . اتفاق خوبی افتاد واسم . خریدای مورد علاقم تیک خوردن ؛ رفتم بیرون و این کتابفروشی جذاب رو دیدم.
ببین میدونم الان روزای خوب زندگیته.
جوونیتو داری میذاری.
با خودت میگی هم سن و سالام الان دارن تفریح میکنن ولی من نشسته گوشه این اتاق و فقط درس و درس.
فقط گریه و افسردگی و تلنباری از مطالب مرور نشده.
تلاشام جواب نمیده اخه چرا؟ ولش کن
منم میرم مثل بقیه عشق و حال میکنم تو بهترین سالای عمرم.
اره خب هممون اینو دلمون میخواد.
کیه که نخواد تفریح کنه؟ با دوستاش بره بیرون ، بره مسافرت ، یا دنبال عشق و حال خودش باشه.
اما تو فقط 1 سال تلاش میکنی بخدا =).
فقط 1 ساله.
1 سال از عمر خودتو بذار و آینده خودتو بساز دقیقا همونجوری که میخوای.
از خودت یه ادم قوی بساز ، چه توی زندگیت و چه توی اجتماع.
نمیدونم مشکل ما آدماست یا چی.
اما حقیقتی که وجود داره اینه که یا باید جایگاه اجتماعی خوبی داشته باشی ، یا تو جامعه اهمیتی داده نمیشه بهت.
اینو وقتی میفهمی که وارد جامعه بشی.
با ادمای مختلف سر و کله بزنی.
اون موقع میبینی که چجوری باهات برخورد میکنن.
تو از نظر خودت یه ادم فوق العاده ای!
شخصیت قوی داری ، به بلوغ فکری و روانی رسیدی ، اعتماد به نفس کافی داری.
همه اینا رو داری ، ولی برای خودت داری!
این موارد همشون شخصیه.
تو باید جایگاه خوبی داشته باشی تو این اجتماع تا بتونی حقتو از این زندگی بگیری.
امروز استراحتم خونگی بود.
فردا هم استراحت بیرونی دارم.
از پسفردا درس خوندن رو شروع میکنیم🕯️
Repost from kaizen
اگر فقط یکچیز از مسیر یاد گرفته باشم، اگر به نتیجه نرسی هیچکس یادش نمیمونه تلاش کردی.
باید یکسال بگذره و این مسیر رو تا ته بری ، تا عمیقا درکش کنی این اشتباه بزرگ رو.
بخدا که این مطالبی که داری میخونی به درد 406 ات هم میخوره!
چرا ذهنتو گول میزنی؟
مگه با یه هدف مشخصی این مسیر رو شروع نکردی؟
نذار یجوری تموم بشه که پشیمون بشی ازش.
تو زاده شدی برای تلاش کردن.
پس تموم خودت رو بذار
هر جای مسیرت که بودی.
که برای 406 و چه برای 405.
Repost from Reverie Study
بزرگترین اشتباه این روزها؟
من که قبول نمیشم. بذار این روزها رو استراحت کنم، به جاش با قدرت برای 406 شروع کنم. اگر الان بخوام این 20 روز و واسه 405 بخونم از سال بعد عقب میفتم
من یه ادم کَنه ام!
توی رسیدن به خواسته هام و اهدافم بدجوری کَنهام.
پس با وجود اینکه تموم سلولهای مغز و بدنم دارن خستگیشون رو فریاد میزنن ، خستگی برام معنایی نداره.
من تلاش میکنم.
چون آدمی با تلاش زندست.
چون این نردبونی که جلومه تنها مسیر رسیدن من به خواسته هامه.
و من به هرچیزی قانع نمیشم.
اینو مینویسم که بمونه اینجا؛
و روزی بیام ریپلای بزنمش و بگم مرسی که دووم آوردی و رسیدی به چیزی که میخواستی!
حتی اگر امسال نشد اون چیزی که میخوام قبول شم اهميتی نداره برام.
چون من از پریایی که الان هستم خیلی راضیم.
من خودمو ساختم.
شاید اگر دوازدهم بودم و قبول میشدم الان این پریایی که هستم نبودم.
شاید هیچوقت نمیتونستم این شخصیتی که دارم رو بسازم.
در طول سال خیلی کارای اشتباهی انجام دادم
ولی اگر برگردم به گذشته همین مسیر رو دوباره طی میکنم.
چون خیلی درس گرفتم ازش و این مسیر یه ادم قوی ازم ساخت که میشه گفت دیگه چیزی نمیتونه بشکنش.
تیکه های شکستهشو با دستای خودش ورداشت و چسبوندشون بهم.
این پریا الان دیگه قدر خودشو میدونه.
روزی که شدم یه دانش آموز دوازدهمی ، به عنوان یه ادم فلک زدهٔ کنکوری هیچی بلد نبودم!
وقتی میگم هیچی یعنی:
نمیدونستم چه تستی بزنم؟ چقدر تست بزنم؟ اصلا تست زدن چه شکلیه؟ ویدیو ببینم یا کلاس حضوری برم؟ چه منبعی داشته باشم؟ ازمون بدم؟ چه ازمونی؟ کی ازمون بدم؟ مشاور داشته باشم یا نه؟ با کی مشاوره بگیرم؟ اگر مشاورم بد بود چی؟ چه کتاب تستی بخرم؟ اصلا پول همه اینارو از کجا بیارم؟...
اما جدا از همه اینا
تنها دغدغهٔ زندگیم اون روزا این بود که بتونم فقط زندگی کنم ، حالمو خوب کنم.
نمیدونستم چجوری.
تنها چیزی که بهش فکر نمیکردم و اولویت زندگیم نبود درس خوندن بود.
منی که یه دختر به شدت درس خون بودم
و کمتر کسی میتونست توی درس خوندن رقابت کنه باهام
و تو نمرهٔ بالا گرفتنِ همه درسا ادعام میشد؛ رقیب میطلبیدم.
اما زندگی با من نساخت ، از همون بچگی.
اتفاقاتی رو پشت سر گذاشتم که الانا با خودم میگم چجوری تونستی پریا؟ واقعا اون روزا گذشتن؟
آره گذشتن.
گذشتن و منو تبدیل کردن به پریایی که به این ورژن خودش تبدیل شده.
یادته چقدر غر میزدی ؟ همش به خدا میگفتی تو اصلا میبینی منو؟ خوشت میاد انقدر اذیتم کنی؟ چرا با من؟ بدبختیات تمومی نداره پریا؟ چرا تموم نمیشن؟
ولی الان شدم پریایی که از هر مشکل و سختی توی زندگیم یه فرصت میسازه برای قوی تر شدن خودم ، شخصیتم ، زندگی و آیندم.
ادم مورد علاقه زندگیتو از دست دادی؟
خب فدای سرت درس گرفتی ازش.
همون اتفاق بدی که میترسیدی سرت بیاد رو تجربه کردی ؟ خب فدای سرت درس گرفتی ازش.
ای بابا رفیق صمیمیتو از دست دادی؟ همونی که باهاش بزرگ شدی؟ :)
خب فدای سرت درس گرفتی ازش.
همهٔ اینا باعث شدن تو الان تو این جایگاهی که هستی باشی پریا.
من هیچوقت یادم نمیره شبایی که هیچکس رو نداشتی حتی باهاش حرف بزنی.
روزایی رو که جسم و روان و ذهنت خسته شده بود و نیاز به تفریح داشتی ولی هیچکس جز خودت نبود و پناه آوردی به خواب و آهنگات.
یادته یه بالشت میذاشتی رو به روت و باهاش ساعت ها حرف میزدی؟ از دردات میگفتی ، از خوشحالیای روزت تعریف میکردی و باهم دیگه گپ میزدین.
اما الان دیگه جون حرف زدنم نداری ، حتی با خودت.
این یکم غم انگیزه ، اما خب چاره ای جز پذیرش نداشتی و نداری..
در نهایت هم میرسیم به این جمله که:
[ خب فدای سرت ، درس گرفتی ازش:) ]
من هم گاهی خسته میشوم.
میرنجم ، ناامیدی را تجربه میکنم
و حساسیت هایی دارم.
این چیزا بخشی از صفات انسانی من است.
من نمیتوانم از «انسان بودن» انصراف دهم..
[ تکه ای جالب | از کتابی جالب تر ]
من هم گاهی خسته میشوم.
میرنجم ، ناامیدی را تجربه میکنم
و حساسیت هایی دارم.
ایم چیزا بخشی از صفات انسانی من است.
من نمیتوانم از «انسان بودن» انصراف دهم..
[ تکه ای جالب | از کتابی جالب تر ]
