`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`
Open in Telegram
"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا میخوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
419
Subscribers
+1624 hours
+117 days
+930 days
Posts Archive
416
نمیدانم چگونه از میان این همه رنج و اندوه هنوز پارهای از وجودم باقی مانده است؛ گویی چیزی در من، برخلاف میلِ جهان، از فروریختن سر باز میزند.
416
تا امروز به اجبارِ امیدی کمرنگ دوام آوردهام؛ اما از فردا را نمیدانم. نمیدانم در کجای این جهانِ بیاعتنا گم و گور خواهم شد، یا باز هم محکومم که با زخمهای کهنهام به ادامه دادن تظاهر کنم.....
416
من دوست ندارم حق با من باشد. نمیخواهم حتى کسی از من عذرخواهی هم بکند. فقط مرا ول کنید بگذارید راحت باشم. من نمیتوانم با قسمتی از شما که نمیداند چه میخواهد بجنگم.
فريدا كالو
416
هر بار که مرا آزردی، تمام تلاشم را کردم تا خنجری را که در دستانِ نزدیکترین افرادِ خانهام بود نادیده بگیرم؛ چشم بر زخمها ببندم و نامِ درد را بر زبان نیاورم.
اما صبر نیز روزی به پایان میرسد، و من سالها زیرِ سوزشِ این زخمها ایستادهام.
اکنون یا آرامشِ سالهای ازدسترفتهام را بازگردان، یا تاوانِ این همه رنج را بپرداز؛ که من بارِ سفر بستهام
416
به سکوت و تنهایی خو کرده بود؛ اما گاهی حرفهای ناگفته در گلویش جوانه میزدند، سنگین میشدند و میانِ راهِ دل تا زبان، در بغضی خاموش جا میماندند.
416
خیال می کردم مرگ پدیدهای است مربوط به بدن آدم، حالا میفهمم که فقط یکی از احوال روحی آدم است.
گور به گور، ویلیام فاکنر
416
نامها شبیه کلیدند؛ برای هر کس دری متفاوت را میگشایند. بعضی را به آغوش خاطره میبرند و بعضی را به ویرانهای از گذشته.
